دل‌نوشته

داستانک وُداد سفیر دوستی

هیس هیس الان بیدار میشه.
کد خبر: ۱۱۷۲۹۰۷

آخه دل تو دلم نیست...

می دونیم میدونیم ماهم دل تو دلمون نیست...

تو رفتی بغلش میخوای چی کار
کنی؟

وای یعنی به اون لحظه که فکر میکنم از هیجان نخهام کش
میاد...

فک کنم خیلی هُل بشم... یکی از اون ته میگه: نگران نباشید من شنیدم میگن پارسال به هر دختری دادن، محکم گرفته و کلی خوشحال شده. فکر کنم لازم نباشه کاری کنیم خودشون سر بازی و صحبت رو باز میکنن...

این صدای چیه؟

نمیتونم تو این مشما بیشتر بمونم، این کاغذه جلوی چشام رو گرفته...

ولی من میدونم بغل هیچکس اندازه اون دختر بچه بهمون خوش نمیگذره.

آره، آره راست میگی تا بالهام رو دوختن منو گرفت دستش و نگام کرد و بغل کرد و گذاشت پیش وداد و تو رو برداشت...

آره، فکر کردم چقدر کوتاه بود اما همون کوتاه خیلی خیلی خوب
بود...

جیغ وداد بلند شد...

چی شده؟

یعنی بازم میبینیمش؟

آره، آره شاید خودش ما رو بده به بقیه بچههای مسیر...

صدای چیه؟

از بس صدا دادین داره بلند میشه، آروم باشید.

هیسسسس

اگه وداد با من حرف میزد حتما همه اینا رو بهم میگفت، البته برای دونستنش نیازی نبود وداد بگه، من حسش میکنم.

عروسکا از دست سازندهها تا آغوش کودکان اربعین، اول آغوش سیده رقیه رو تجربه میکنن.

داستـــان، داستـــان بیقراری عروسکاس تو این روزای آخر مونده به سفر اربعین که الان به ظاهر آروم اما به باطن بی قرار گوشه وسایل سفر در انتظار مسیر و کودکان اربعین نشستهاند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها