پَرسه

حکایت آن روز برفی

برف می‌بارید عین چی... دلم برایش شور می‌زد... تلفنش خاموش بود. قرار داشتیم... از بینی‌هایم بخار می‌زد بیرون چونان گوزنی در یکی از همین کشورهای برف‌دار و گوزن‌دار... روی سر پنجه‌هایم بالا پایین می‌شدم‌.
کد خبر: ۱۱۷۰۸۴۵

میدانی انتظار تا یک جایی انتظار است. بعد میشود دلشوره. بعد میشود دلهره. بعد خیلی پوستت کلفت باشد بیرگ میشوی... یعنی بیرگ که نه، سِر میشوی... بیحس میشوی، قوی میشوی، بیخیال میشوی... ولی آن روز هیچکدام از اینها نشدم... توی همان مرحله دلشوره متوقف شده بود... هی برف میبارید عین چی... هی ابر بالای کلهام وا میشد پر از اباطیل... تو ترافیک مونده! ترافیک کجا بوده سر ظهری هنوز اول برفه... خواب مونده! خواب که خودش زنگ زد داره راه میافته... گوشیشو زدن... آره حتما گوشیشو زده... برف میبارید... برف میبارید... آدمها سر به زیرتر میشدند... کلاغها بیشتر میشدند... شهر داشت جلوی چشمهایم چروک میشد... انگاری لحافی در آسمان را چاک داده باشند و پنبههایش را یکی بزند و بخش از آن هوریز کند روی سر شهر... توی برف عرق کرده بودم...

مگر میشود یک ساعت تاخیر... گوشیام زنگ خورد! یک صدای ناشناس بود... یک صدای زنانه محکم... یک آدرس داد که خودم را برسانم... کاش آدم یک وقتهایی بال داشت! میتوانست پرواز کند... یک موتور گرفتم رسیدم به آدرس... یک بیمارستان... پلهها را دوتا یکی... روی تخت سرم به دست... از خانه زده بود بیرون برویم سونوگرافی جنسیت بچه را بهمان بگویند. زده بود بیرون، زده بودم بیرون تا یکجا بخوریم به هم... برف گرفته بود... سرخورده بود. زمین خورده بود... گریه میکرد: تکون نمیخوره ... تکون نمیخوره... درد داشت... یک مسکن زده بودند خوابش برد خوابید مثل نوزادها... بالای سرش بودم مثل مستاصلها... یک بغض مثل خشت خیس خورده ته گلویم چسبیده... یکهو از خواب پرید... میخندید... میخندید... گفت تکون خورد. خندیدم. سرمش تموم شد هنوز درد داشت. گفتم ماشین بگیرم بریم خونه گفت برفه بریم برف ببینیم! گفتم نوکرتم... دستشو گرفتم محکم... قدم میزدیم... برف میبارید عین چی...

حامد عسکری

شاعر و نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها