یادداشت اول

تا یک هفته شارژم!

پسرم بادمجان دوست ندارد. این‌طور وقت‌ها ما بساط غذا را برمی‌داریم. سفره را توی اتاق او می‌اندازیم و می‌نشینیم به خوردن. همان طور که برای خودمان می‌کشیم و سعی می‌کنیم که نشان ندهیم داریم به او اصرار می‌کنیم که جان مادرت پاشو بیا این غذا را بخور؛ شروع می‌کنیم از هرگوشه و کنار ذهنمان یک خاطره شیرین از بادمجان پیدا می‌کنیم و می‌گذاریم تنگ غذا.
کد خبر: ۱۱۶۷۷۴۳

نمیدانم چه شده بود. وقتی داشتم بادمجانها را سرخ میکردم به سرم زده بود که کلاه و کاکل بادمجانها را هم بیندازم توی خوراک. کلاه و کاکلها بوی قریبی داده بودند به غذا (قریب را درست نوشتم. به معنی نزدیکی، آشنا بودن). اولین خاطره را همسرم آتش کرد. گفت که همیشه سر خوردن کلاه بادمجان با برادرش دعوا داشته. بعدی را من علم کردم. بوی قریب مرا برده بود به بیست و چند سال پیش و داشتم توی محله آب و برق مشهد، سر سفره شام مادربزرگم بادمجان میخوردم. کلاه و کاکل را آنجا دیده بودم. به پسرم گفتم که مادر بزرگم عاشق بادمجان بود. عاشق غذاهای ساده و دست بجنبانی. دلم یکهو کنده شد. لقمه توی دستم را گذاشتم کنار بشقاب و بیاختیار گریه کردم. دلم برای مادربزرگم تنگ شد. برای خالههایم. برای داییام. برای حیاط بزرگ خانهشان. برای دلخوشیهای کوچک آن وقتها.

ما متولدین اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 خیلیهایمان ناخواستهایم. یعنی خدا وسط تورم چهلوچند درصد، لای رویکرد جمعیتی جدید دولتمردها، وسط صف جنسهای کوپنی، ما را گذاشته توی دامن مادرهامان.

ما با همین چیزهایی که گفتم بزرگ شدهایم. سوختن و ساختنهای مادر و مادربزرگهامان را دیدهایم. لمس کردهایم. گوشت و پوست و استخوانمان آمیخته است با اینها. همین مادربزرگم را خوب یادم هست. با وجود تمام مشکلات مادی و روحی متخصص ساختن روزهای شیرین از لحظههای تلخ بود. دلم میخواست هنوز بود و دوباره به دامنش پناه میبردم. واقعیت این است که بود. خودش را با همین خورش بادمجان به من نشان داده بود. اشکهایم را پاک کردم. لقمهام را برداشتم و گفتم: «من هروقت بادمجون میخورم، قدّ یک هفته شاد میشم.»

زهرا کاردانی - نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها