در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
عصا همان است که بود. این تویی که روزبهروز خمیدهتر شدهای. کاشی بسما... فیروزهای
سر در حیاط هم کمرنگ و کمرنگتر شده. حاجآقا رضا ـ پدر بچهها ـ با دست خودش نصبش کرده بود. خاطرت که هست؟ یک سال بعدش محمدمهدی به دنیا آمد. محمدمهدی... «آخ داشت یادم میرفت...»
بلنــد مـیشـوی. کاشیهای بیرمق حیاط از زیر پاهایت راه میافتند. طرح شکسته بستهای رویشان خودنمایی میکند که شبیه ماهی است. قدم که برمیداری، انگار که ماهیها یکییکی از زیر قدمهایت سرکی میکشند و در پهنه بیکران دریایی که زیر پاهای توست محو میشوند.
به در میرسی. بازش میکنی. خمیازهای میکشد و آغوش وا میکند. کوچه مثل همیشه خوابآلوده است.
آن وقتها که هرازگاهی با آب زلال آن کاسه سفالی، مسافرت را بدرقه میکردی، تا آب را میپاشیدی پشت پایش، یکهو از خواب میپرید. آنقدر که همه همسایهها بیدار میشدند. همه شهر بیدار میشدند.
کوچه مدتهاست خواب است. از آخرین باری که محمدمهدی رفت و دیگر برنگشت تا حالا. اصلا معلوم بود برگشتنی در کار نیست. این را همان موقع که شرف شمس رکاب صفوی خوشرنگش را در آورد و داد دستت فهمیدی. گفت: دست تو باشد بهتر است. خاطرت که هست؟ همان صبحی که نان سنگک به دست آمد خانه. نانها را که گذاشت سر سفره، درآمدی که «چرا اینقدر نان بوی عطر گل محمدی گرفته؟» فکر میکردی سر نماز صبح توی مسجد بازهم حاجاحمد یک عالم عطر حواله دست پسرت کرده و نگاهش کرده که «التماس دعا مومن!» اما...
اما باید سالها زمان میگذشت و بارها آن خاطرات روز آخر در ذهنت مرور میشد تا به خودت بیایی و متوجه شوی که آن عطر همان بوی شهادت معروف است که همه جا در موردش حرف میزنند. بله تو حسش کرده بودی!
این کوچه مدتهاست بوی عطر به خود ندیده. میدانی. اما تا میتوانی نفس میکشی. سر کوچه را نگاه میکنی که وصل است به خیابان
بیدر و پیکر و سراسیمه اول صبح. بوق راهبندان توی سرت میپیچد. صدای آدمهایی که از هزار و یک راه به هزار و یک مقصد نامعلوم میروند. یکی میرود سر کار، یکی میرود خانه، یکی از شهر میرود، یکی تازه به شهر آمده. میان این همه آمد و شد فکر میکنی... چه راهی پیش روی توست؟
این بیست و چند سال بارها فکرش را کردهای که بعد از محمدمهدی همه راهها بنبست است. همه راهها جز همین کوچه. کوچهای که میدانی یا دوست داری اینطور فرض کنی که یک روز با آمدن محمدمهدی بهترین کوچه دنیا میشود. بله درست است. بیست و چند سال شده.
بیست و چند سال است که کاشی بسما... فیروزهای سر در حیاط از رنگ و رو افتاده. بیست و چند سال است که عصایت قد کشیده. بیست و چند سال است که در خمیازه میکشد. بیست و چند سال است که نانهای صبحانه بوی عطر ندارند. بیست و چند سال است که بوق راهبندان توی سرت میپیچد.
در را ببند! امروز هم مهمان نداری مادر محمدمهدی!
پیمان طالبی - شاعر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: