در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دهانم خشک است... عکسهای بعدی عکسهای بعدی! مادران ترسیده، مادران ملتهب، مادران دراز کشیده روی زمین؛ کجا؟ اهواز. شهر نخلهای سوخته، شهر مقاومت. کی؟ عدل سالگرد شروع جنگ هشت ساله. عکسها و ویدئوها تمامی ندارد. لباس نظامیها در حال کمک کردن به زن و بچهها هستند. توی ویدئویی شیرمردی با لباس مشکی عزای حسین به همه با فریاد دستور میدهد، بخوابید، دراز بکشید. خودش اما ایستاده به سان سیاوشی در آتش .
حالا توی سرم چند مرد جنوبی با پوستی برشته و براق از مرواری مرواریهای عرق دمام میزنند. پیرمردی با کلاه سبز سیدی و عبایی مشکی اما بور روی پله اول منبری چوبی نشسته چشمهایش را بسته تسبیح تربت میان انگشتهایش میچرخد و روضه میخواند. روضه علیکن بالفرار... روضه گم شدن بچههای حرم... روضه قاسم... روضه عبدا... ابن حسن... جوانان بنیهاشم بیایید... دمامزنها توی رگهایم ول کن نیستند... ویدئوها میرسند. خون روی آسفالت ترک ترک بلواری در اهواز پلقپلق میجوشد... در هرم آفتاب بخار میشود... مینشیند به یال باد... زیر پرههای بینیام در اتاقی در میدان فردوسی تهران بوی خون و باروت و شرجی میوزد. دمام زنها دم گرفته اند: «واویلا واویلا... شهید علقمه...»
باید بروم سر کار... کلهام داغ است. به فکرم میزند دوش بگیرم حبابهای بالای سرم بترکند. تشنهام میشود. میروم سر یخچال آب بخورم. پسرم جلوی تلویزیون خوابش برده. پا سست میکنم، مینشینم یک جایی بین گوش و گلویش را میبوسم. زبری صورتم پوستش را اذیت میکند. توی خواب جای بوس را میخاراند. آب مینوشم، آبگرم دوش را باز میکنم. گرمای آب آخرین حباب را بالای سرم میترکاند. تراژدی به اوج که میرسد تازه طنز متولد میشود. نخودی میخندم:
ننه عطیه (گوهر خیر اندیش) یک جایی توی فیلم ارتفاع پست عمو ابراهیم میگوید: «مونو از تفنگ میترسونی؟ مو هشت سال رو سرم بمب و خمپاره ریخته ...»
حامد عسکری
شاعر و نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: