آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
دوست هم محلی که تا همین ساعتی پیش داشت کنار ما اسلحه کلاشش را وارسی میکرد، دیگر کنارمان نبود. با آن سربند یا زهرا(س) که از کلاهخود و کلاشش هم بیشتر دوستش داشت و برایش از صد تا جلیقه ضدگلوله محبوبتر بود و وقتی به سرش میبست، بسان کسی که در دژ غیرقابل نفوذش آرام بگیرد، آسوده میشد و میخندید، چرا که بیشتر از گلوله از نفساش میترسید که دم آخر ایمانش را از دستش بگیرد و دو دستی تقدیم شیطان کند. این همه واقعیت جنگ نبود، اما حقیقتش هم جز این نبود.
سال بعد تفنگ روی این دوشمان بود و دوربین روی دوش دیگر، عکاس نبودیم؛ عکس میگرفتیم. نمیدانستیم این عکسها به چه کاری خواهند آمد. ما عکاس حرفهای نبودیم. ولی عکس میگرفتیم. دوربین چشم دوممان بود و همه چیز، جز آنچه را که با دیدنش رویمان را بر میگرداندیم، ثبت میکرد. دوربین فقط همان جاها غایب بود، وگرنه صلح و جنگ و شب عملیات و اردوگاه داشت. با این همه این هم گاهی تعطیل میشد؛ روی آن خاکریز خط مقدم عملیات کربلای 5، جایی که امیر حاج امینی
یک طرف افتاده بود و پوراحمد یک سوی دیگر، سعید جانبزرگی مات مانده بود و خیره به چهره خاک گرفته پوراحمد نگاه میکرد و لبهایش آرام تکان میخورد: سبحانا... سبحانا...
احسان رجبی
عکاس دفاع مقدس
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....