روایت اول شخص

این همه واقعیت جنگ نبود

14 سالمان بود. با هم‌سن و سال‌هایمان در خط مقدم عملیات والفجر مقدماتی می‌جنگیدیم. هیچ کدورتی با دشمنی که جلوی رویمان ایستاده بود و داشت مثل باران، گلوله بر سرمان می‌ریخت نداشتیم. 14 سالمان بود. داشتیم با دست خالی جلوی دشمنی مقاومت می‌کردیم که زمین و زمان را با آتش مسلسل و کالیبر به هم می‌دوخت.
کد خبر: ۱۱۶۵۷۹۹

دوست هم محلی که تا همین ساعتی پیش داشت کنار ما اسلحه کلاشش را وارسی میکرد، دیگر کنارمان نبود. با آن سربند یا زهرا(س) که از کلاهخود و کلاشش هم بیشتر دوستش داشت و برایش از صد تا جلیقه ضدگلوله محبوبتر بود و وقتی به سرش میبست، بسان کسی که در دژ غیرقابل نفوذش آرام بگیرد، آسوده میشد و میخندید، چرا که بیشتر از گلوله از نفساش میترسید که دم آخر ایمانش را از دستش بگیرد و دو دستی تقدیم شیطان کند. این همه واقعیت جنگ نبود، اما حقیقتش هم جز این نبود.

سال بعد تفنگ روی این دوشمان بود و دوربین روی دوش دیگر، عکاس نبودیم؛ عکس میگرفتیم. نمیدانستیم این عکسها به چه کاری خواهند آمد. ما عکاس حرفهای نبودیم. ولی عکس میگرفتیم. دوربین چشم دوممان بود و همه چیز، جز آنچه را که با دیدنش رویمان را بر میگرداندیم، ثبت میکرد. دوربین فقط همان جاها غایب بود، وگرنه صلح و جنگ و شب عملیات و اردوگاه داشت. با این همه این هم گاهی تعطیل میشد؛ روی آن خاکریز خط مقدم عملیات کربلای 5، جایی که امیر حاج امینی
یک طرف افتاده بود و پوراحمد یک سوی دیگر، سعید جانبزرگی مات مانده بود و خیره به چهره خاک گرفته پوراحمد نگاه میکرد و لبهایش آرام تکان میخورد: سبحانا... سبحانا...

احسان رجبی

عکاس دفاع مقدس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها