تاکسـی نوشت

کرایه متبرک

چهار روز از غدیر تازه‌ای که پشت سر گذاشتیم می‌گذره. امروز صبح داشتم می‌آمدم روزنامه، جلویم ترمز کرد. سپیدموی نازنینی با ریشی انبوه و چهره روزگار دیده، خوش پوش بلند بالا بود. ماشینش بوی خوب می‌داد و تمیز بود. سپیدبختانه که یک تصنیف گوشنواز هم از رادیو در حال پخش بود .
کد خبر: ۱۱۶۲۴۶۷

گفتم بیشترش کنید؛ ای به چشمی گفت و دکمه زیاد کردن صدا را چرخاند. یک کتاب سخنان بزرگان هم جلوی ماشینش بود و معلوم بود مسافران زیادی از آن فال خواندهاند و لذت بردهاند. سر صحبت را باز کردیم و طبق معمول از گرانی و اشتغال و اختلاس و بی مسولیتی بعضی سیاستمردان سخن راندیم . شاکی نبود نقد داشت و البته حق. به مقصد رسیده بودیم و 1500 تومان کرایهام میشد. یک هزار تومانی داشتم و یک ده هزار تومانی . ده هزار تومانی را دادم و گفت خرد بده هزار تومانی را دادم و گفتم خرد ندارم. بعد یادم آمد گوشه کیف پولم یک 500 تومانی عید غدیر که سید محمدرضا داده بود مانده، بیعیدی بودن بهتر از مدیون بودن بود. پانصدی غدیری را دادم و گفتم جور شد بفرمایید. مهر سبز غدیر مبارک را روی پانصدی دید و خیره شد به اسکناس و بعد گفت: سیدی؟

گفتم: کاش بودم .

گفت: اینو سید داده؟

گفتم بله .

بوسید و از داشبورد کیف مدارکش را آورد و پانصدی را تا کرد و گذاشت بین کارتها. دست دادیم و از ماشین پیاده شدم. با نگاهم بدرقهاش کردم تاکسی زردی که یک عاشق امیرالمومنین رانندهاش بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها