در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نامم محمد بسیجه است که بعد از جنایت هایم به محمد بیجه معروف شدم. سال 1361 در یک خانواده پر جمعیت به دنیا آمدم. چهار ساله بودم که مادرم به سرطان مبتلا شد و مرد. بعد از آن پدرم دوباره ازدواج کرد و شش خواهر و شش برادر ناتنی داشتم. از مادرم خاطرهای ندارم اما پدرم کارگر کوره پزخانه و مرد بداخلاق و مستبدی بود. همیشه مرا کتک می زد و دست و پاهایم را با زنجیر می بست. یک بار از دستم عصبانی شد و می خواست با میله آهنی مرا بکشد که از دستش فرار کردم.
عاشق درس و مدرسه بودم اما پدرم می گفت باید کار کنم. به اصرار پدرم درس را رها کردم و در کوره پزخانه مشغول کار شدم. 11 ساله بودم که به خاتون آباد آمدیم و در همان سال مورد تعرض قرار گرفتم. این آخرین بار نبود و این خاطره تلخ دوباره برای من تکرار شد.
16 ساله بودم که عاشق دختر عمه ام شدم و تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم اما او را به من ندادند که ضربه بد دیگری در زندگی ام بود. این تلاطم و درد باعث شد من قاتل سریالی کودکان شوم.
می خواستم برای این مشکلات از جامعه انتقام بگیرم و قتل بچه ها، آرامم می کرد. 17 بچه را کشته بودم که دستگیر شدم. اگر دستگیر نمی شدم شاید 100 بچه را می کشتم. جسد بچه ها را دفن می کردم تا ردی از جنایت باقی نماند. شهریور 83 وقتی من و دوستم باغی را دستگیر کردند سکوتم را شکستم و اعتراف کردم.
بعد از محاکمه من را به قصاص محکوم کردند البته خودم معتقدم مرگ حقم نبود. در آخرین روزهای سال 83 من را به محل زندگی ام بردند و بعد از شلاق پای چوبه دار بردند تا زندگی ام در 22 سالگی مهر باطل بخورد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: