جهانگیرشاه سراسیمه از خواب برخاست و به ملازمان گفت تیمورگاه را نزد وی بیاورند. وقتی آوردند، جهانگیرشاه گفت: تو آزادی، از من چیزی بخواه.
تیمورگاه گفت: عمرا ! وقتی خدایی دارم که نیمهشب آزادم میکند، روا نیست از دیگری چیزی بخواهم.
پادشاه گفت: عجب پررویی بابا، میخوای بگم همین الان گردنتو بزنن؟
زندانی گفت: ای جهانگیرشاه، عذر میخواهم، قصد جسارت ندارم، اما واقعاً خاک بر سرت، الان بهجای اینکه از کلام پندآموز من عبرت بگیری و تحولی کنی، باز هارت و پورت میکنی؟ جهانگیرشاه که شاه سست اراده و بیکفایتی بود، به خود آمد و گفت: آه، راست میگویی... و تاج پادشاهی از سر خود برداشت و بر سر تیمورگاه گذاشت.
به این ترتیب سلسله جهانگیریان به پایان رسید و سلسله تیمورگاهیان آغاز به کار کرد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد