در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جهانگیرشاه سراسیمه از خواب برخاست و به ملازمان گفت تیمورگاه را نزد وی بیاورند. وقتی آوردند، جهانگیرشاه گفت: تو آزادی، از من چیزی بخواه.
تیمورگاه گفت: عمرا ! وقتی خدایی دارم که نیمهشب آزادم میکند، روا نیست از دیگری چیزی بخواهم.
پادشاه گفت: عجب پررویی بابا، میخوای بگم همین الان گردنتو بزنن؟
زندانی گفت: ای جهانگیرشاه، عذر میخواهم، قصد جسارت ندارم، اما واقعاً خاک بر سرت، الان بهجای اینکه از کلام پندآموز من عبرت بگیری و تحولی کنی، باز هارت و پورت میکنی؟ جهانگیرشاه که شاه سست اراده و بیکفایتی بود، به خود آمد و گفت: آه، راست میگویی... و تاج پادشاهی از سر خود برداشت و بر سر تیمورگاه گذاشت.
به این ترتیب سلسله جهانگیریان به پایان رسید و سلسله تیمورگاهیان آغاز به کار کرد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: