مقطع حساس‌کنونی

شاگردان حکیم و شخص موفق

روزی جمعی از شاگردان حکیمی که استادشان برای گذراندن یک فرصت تحقیقاتی به یکی از کشورهای اروپایی رفته بود و به آنها گفته بود در این فرصت خودشان به جست‌وجوی سرچشمه‌های حکمت و دانش بپردازند و دست به چیزهای خطرناک نزنند و همواره از کنار بروند، در حال رفتن از کنار بودند که به شخص موفقی برخوردند. پس از سلام و ابراز ارادت، یکی از شاگردان از شخص موفق پرسید: به ما بگویید راز موفقیت شما چیست؟
کد خبر: ۱۱۵۹۲۵۴

شخص موفق گفت: ای شاگردان حکیم، بدانید که من گدایی بیش نبودم. روزی در حال گدایی بودم که مردی گفت: «بیا معامله‌ای کنیم.»

گفتم: «کنیم.»

گفت: «یک بند انگشت تو را 300 هزار تومان می‌خرم.»

گفتم: «ول کن عمو.»

گفت: «سه میلیون تومان می‌خرم.»

گفتم: «نه آقا.»

گفت: «30 میلیون تومان.»

گفتم: «نمی‌دم آقا. کمک می‌خوای بکنی بکن، نمی‌خوای ولم کن برم.»

گفت: «پس لابد قلب و کلیه و چشم و گوش و جزایر لانگرهاوس و پرده صماخ خود را نیز نمی‌فروشی و فکر می‌کنی بیشتر از این مبالغ می‌ارزد؟»

گفتم: «نه که نمی‌فروشم. بله که می‌ارزد.»

گفت: «خب، تو اینقدر ثروت داری، اما گدایی می‌کنی. خجالت نمی‌کشی؟ خاک بر سرت.»

این جمله چون پتکی بر ذهن من فرود آمد. گدایی را کنار گذاشتم و زندگی تازه‌ای آغاز کردم. گفتند: «چه جالب. اما خب این درست. در زندگی تازه‌تان راز موفقیت‌تان چه بود؟»

گفت: «این دیگر جزو اسرار کار است.»

گفتند: «حالا یه‌ذره.»

گفت: «به مابه‌التفاوت ارز دولتی و ارز آزاد بیندیشید.»

گفتند: «همین؟»

شخص موفق نگاه تحقیرآمیزی به شاگردان کرد و گفت: «شما هیچی نمی‌شین.» و خاموش‌شان کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها