در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شخص موفق گفت: ای شاگردان حکیم، بدانید که من گدایی بیش نبودم. روزی در حال گدایی بودم که مردی گفت: «بیا معاملهای کنیم.»
گفتم: «کنیم.»
گفت: «یک بند انگشت تو را 300 هزار تومان میخرم.»
گفتم: «ول کن عمو.»
گفت: «سه میلیون تومان میخرم.»
گفتم: «نه آقا.»
گفت: «30 میلیون تومان.»
گفتم: «نمیدم آقا. کمک میخوای بکنی بکن، نمیخوای ولم کن برم.»
گفت: «پس لابد قلب و کلیه و چشم و گوش و جزایر لانگرهاوس و پرده صماخ خود را نیز نمیفروشی و فکر میکنی بیشتر از این مبالغ میارزد؟»
گفتم: «نه که نمیفروشم. بله که میارزد.»
گفت: «خب، تو اینقدر ثروت داری، اما گدایی میکنی. خجالت نمیکشی؟ خاک بر سرت.»
این جمله چون پتکی بر ذهن من فرود آمد. گدایی را کنار گذاشتم و زندگی تازهای آغاز کردم. گفتند: «چه جالب. اما خب این درست. در زندگی تازهتان راز موفقیتتان چه بود؟»
گفت: «این دیگر جزو اسرار کار است.»
گفتند: «حالا یهذره.»
گفت: «به مابهالتفاوت ارز دولتی و ارز آزاد بیندیشید.»
گفتند: «همین؟»
شخص موفق نگاه تحقیرآمیزی به شاگردان کرد و گفت: «شما هیچی نمیشین.» و خاموششان کرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: