یادداشت اول

کینه

امروز توی مترو مردی را دیدم که روی شانه‌اش یک‌صندلی بزرگ فلزی گرفته بود. از شانه دیگرش ده تا کیف کوچک و بزرگ چرم و پارچه‌ای آویزان کرده بود و روی گردنش ده‌ها شال و لباس کثیف و رنگارنگ گذاشته بود.
کد خبر: ۱۱۵۶۶۳۳

به زحمت راه می‌رفت، می‌نشست و با مردم ارتباط برقرار می‌کرد. به زحمت لای صندلی‌های ایستگاه جایی پیدا کرد، اما نتوانست خودش را بین دو نفر دیگری که کنارش نشسته بودند، جا کند. بلند شد. کنار ایستاد و سعی کرد پایه‌های فلزی صندلی‌اش به کسی برخورد نکند. پشت تشک صندلی‌اش نوشته بود: «من بابام را نمی‌بخشم» هرکس قضیه صندلی و کیف‌ها را می‌پرسید، شروع می‌کرد؛ «این صندلی بابامه. بابای من یک دیکتاتور به تمام معنی بود. از دست بزنش نگم براتون. هیچ‌وقت نمی‌بخشمش! این صندلی تنها یادگار اونه و برای این‌که هیچ‌وقت کارهاش رو فراموش نکنم، همیشه همراهمه.» یکی از خانم‌ها جلو آمد، دستی به یکی از کیف‌های آویزان از گردنش کشید و گفت: «این فروشیه؟» مرد کیفش را پس کشید و گفت: «این کیف دخترخاله‌مه. مارموز‌ترین زنی که روی زمین دیدم. با کارهاش باعث طلاق من و زنم شد. کیفش همیشه همرامه تا فراموشش نکنم.»کیف دیگری پسرعمویش بود. آن یکی رفیق دوران سربازی‌اش. زن عمویش، همسایه‌اش، مادربزرگ و همکارش، پاکبان محله‌شان، سوپری سرکوچه‌شان. از هرکدام خاطره بد و کینه‌ای به دل داشت که نمی‌خواست فراموش کند. داشت خاطره‌ها را یکی یکی بیرون می‌کشید و تعریف می‌کرد و مردم داشتند دورش جمع می‌شدند. صدای قطار نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. وقتی توی ایستگاه ایستاد و درها باز شد همه از دورش متفرق شدند. سعی کرد خودش را از لای جمعیت بکشاند به سمت قطار. اما کیف و شال‌ها و صندلی‌اش به مردم می‌خورد. جمعیت رفتند داخل قطار و تا نزدیک در ایستادند. نگاهی به هیبت خودش و کیف و صندلی‌ها انداخت. با آن یال و کوپال قطعا توی قطار جا نمی‌شد. بوق آلارم درها داشت هشدار می‌داد. پدرش را از روی دوشش برداشت و روی زمین رها کرد. خودش را انداخت توی قطار و ایستاد رو به در.

چند لحظه قبل از بسته شدن در داد زد: «من بابام رو بخشیدم».

زهرا کاردانی - نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات

نیازمندی ها