به زحمت راه میرفت، مینشست و با مردم ارتباط برقرار میکرد. به زحمت لای صندلیهای ایستگاه جایی پیدا کرد، اما نتوانست خودش را بین دو نفر دیگری که کنارش نشسته بودند، جا کند. بلند شد. کنار ایستاد و سعی کرد پایههای فلزی صندلیاش به کسی برخورد نکند. پشت تشک صندلیاش نوشته بود: «من بابام را نمیبخشم» هرکس قضیه صندلی و کیفها را میپرسید، شروع میکرد؛ «این صندلی بابامه. بابای من یک دیکتاتور به تمام معنی بود. از دست بزنش نگم براتون. هیچوقت نمیبخشمش! این صندلی تنها یادگار اونه و برای اینکه هیچوقت کارهاش رو فراموش نکنم، همیشه همراهمه.» یکی از خانمها جلو آمد، دستی به یکی از کیفهای آویزان از گردنش کشید و گفت: «این فروشیه؟» مرد کیفش را پس کشید و گفت: «این کیف دخترخالهمه. مارموزترین زنی که روی زمین دیدم. با کارهاش باعث طلاق من و زنم شد. کیفش همیشه همرامه تا فراموشش نکنم.»کیف دیگری پسرعمویش بود. آن یکی رفیق دوران سربازیاش. زن عمویش، همسایهاش، مادربزرگ و همکارش، پاکبان محلهشان، سوپری سرکوچهشان. از هرکدام خاطره بد و کینهای به دل داشت که نمیخواست فراموش کند. داشت خاطرهها را یکی یکی بیرون میکشید و تعریف میکرد و مردم داشتند دورش جمع میشدند. صدای قطار نزدیک و نزدیکتر میشد. وقتی توی ایستگاه ایستاد و درها باز شد همه از دورش متفرق شدند. سعی کرد خودش را از لای جمعیت بکشاند به سمت قطار. اما کیف و شالها و صندلیاش به مردم میخورد. جمعیت رفتند داخل قطار و تا نزدیک در ایستادند. نگاهی به هیبت خودش و کیف و صندلیها انداخت. با آن یال و کوپال قطعا توی قطار جا نمیشد. بوق آلارم درها داشت هشدار میداد. پدرش را از روی دوشش برداشت و روی زمین رها کرد. خودش را انداخت توی قطار و ایستاد رو به در.
چند لحظه قبل از بسته شدن در داد زد: «من بابام رو بخشیدم».
زهرا کاردانی - نویسنده
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد