در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نور و صداهای شاد اطرافمان پسرم را به وجد آورده بود. بالا و پایین میپرید و خدا خدا میکرد که صف زودتر جلو برود. یک ساعت یکلنگه پا ایستادیم و او مشتاقانه به وسیله غولپیکری نگاه میکرد که بالای سرمان آدمها را از یک سوی آسمان به سوی دیگر میکشید و صدای جیغ آدمها از دور کمرنگ بود.
نوبتمان که شد بلیت را به اپراتور دستگاه دادیم و وارد وسیله بازی شدیم. دویدیم و وسط صندلیها جایی برای نشستن پیدا کردیم. داشتیم از شوق یکتجربه جدید قالب تهی میکردیم.
اپراتور دستگاه کمربندها را چک کرد و از دستگاه خارج شد. چند لحظه بعد، شروع شد. دستگاه مثل کشتی هوایی آرام جلو و عقب میرفت.
باد توی صورتمان میخورد و میشد شهر و چراغهایش را ببینیم. سرعت دستگاه تندتر شد. پسرم با صدای بلند میخندید و هیجانزده شده بود. اطرافیان داشتند جیغ میزدند و هرلحظه صدای جیغشان بلندتر میشد. لبخند پسرم دیگر محو شده بود. به کسی که کنارش نشسته بود و داشت از ته دل جیغ میکشید نگاه کرد. بغض کرد و زد زیر گریه. دستگاه داشت سرعتش را کم میکرد که شروع کرد به جیغ زدن.
از دستگاه که پیاده شدیم، کنارش نشستم و گفتم: چرا گریه کردی؟ تو که اولش میخندیدی! با بغض گفت: آخه بقیه جیغ زدن، من از جیغ زدن میترسم. واسه همین از این بازی هم ترسیدم.
بلند شدم بغلشم کردم. مَا سُلِّطَ عَلَی ابْنِ آدَمَ إِلا مَنْ خَافه.(خداوند کسی را بر آدمی مسلط نکرد، مگر آنکه آدمی از او میترسد.)
زهرا کاردانی - نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: