شبح روستا - قسمت یازدهم

آنچه گذشت؛ تابستان سال 1320 در روستای علی‌آباد، روزهایی دلهره‌آور را رقم زده بود. دو کودک در روستا کشته شده بودند و با این‌که از شهر ماموری برای کشف راز قتل آمده بود، اما تحقیقات بی‌نتیجه مانده بود و اهالی می‌ترسیدند با جسد سومین کودک روبه‌رو شوند. سروان که با اعتراض اهالی روبه‌رو شده بود برای آرام کردن آنها، رحیم را آزاد کرد. مرد جوانی که به‌عنوان مظنون اولین قتل دستگیر شد و بعد از دومین قتل بی‌گناهی‌اش ثابت شد.
کد خبر: ۱۱۵۵۱۳۳

وحالا ادامه داستان:

بعد از مراسم خاکسپاری اهالی به سمت خانه حسین بنا راه افتادند. سروان و استوار پشتسر جمعیت قدم برمیداشتند و آرام با هم صحبت میکردند.

- مطمئنم قاتل بین جمعیته و داره به ما میخنده. ما هیچ سرنخی نداریم و اون داره به شکار جدیدش فکر میکند. راست راست جنازه رو گذاشته روکولش اومده گذاشته میدون، بدون اینکه کسی بفهمه.

استوار سعی کرد سروان را آرام کند.

حرفهای شما قبول اما ما هم کمکاری نکردیم. از زندگیمان زدیم تا این پرونده به نتیجه برسد. مطمئن باشید قبل از سومین قتل، قاتلو میگیریم.

- به جای این حرفها دقت کن، ببین رفتار کی مشکوکه... .

ناگهان صدای شیون زنی از میان جمعیت همه را سرجای خود میخکوب کرد. زن کدخدا جمیعت زنان را شکافت و به سمت شوهرش آمد. در حالی که بر سر و صورت میزد به کدخدا گفت: خدا رحم کند... . کدخدا بدبخت شدیم ... وای کدخدا ...

کدخدا که از این رفتار زنش تعجب کرده بود، تشری به او زد و گفت: زن آروم بگیر. ببینم چی میگی. چی شده؟ چرا دهاتو رو سرت گذاشتی.

کدخدا زینب نیست. تا موقع خاک کردن میثم بود. اما نمیدونم ناغافل کجا رفته .یک دفعه ولولهای میان جمعیت به پا شد. بحث همه یکی بود. «یه بچه دیگه هم کشته شد.»

سروان به میان جمعیت آمد و با حرکت دست سعی کرد اهالی را ساکت کند. بعد رو به آنها گفت: چی شده تا یه موضوع کوچیک پیدا میکنید از کاه کوه میسازید. من و استوار از اول مراسم تا آخرش حواسمون بود. کسی بچهای را با خودش نبرد. الان از ناهار واجبتر پیدا کردن زینبه . همین دوروبره. قشنگ این اطراف رو بگردید. با صدای بلند اسمشو صدا کنید، شاید از خستگی خوابش برده. یکی هم به خونه کداخدا بره، شاید رفته خونه.

اهالی در اطراف قبرستان پخش شدند و صدای «زینب، زینب» اهالی به گوش میرسید. مشرضا به غسالخانه رفت اما اثری از دختربچه نبود. زمان میگذشت و دلهره سروان بیشتر میشد. قاتل چطوری سومین طعمه را شکار کرده بود. استوار و رحیم را صدا کرد.

سریع چشم بگردونید ببینید، چه کسی اول مراسم بوده و حالا نیست. اگه باز
بچه دزدی شده باشه، قاتل الان اینجا نیست. استوار و رحیم از دو جهت مخالف دور قبرستان چرخیدند و همه را از نظر گذراندند. تنها کسی که نبود، آقا معلم بود. پسر جوانی که از شش ماه قبل به روستا آمده بود و مدرسه آبادی که اتاقی سه در چهار با موکتی کهنه و تخته سیاهی بود، به بچهها خواندن و نوشتن یاد میداد.

استوار گفت: موقع خاک کردن میثم کنار من ایستاده بود. حتی سراغ قاتل را گرفت. حتما میخواسته ببینه که به اون شک کردیم یا نه.

سروان و استوار و رحیم در حال صحبت بودند که متوجه مردی شدند که از سمت روستا به سمت قبرستان میآمد. کمی که نزدیکتر شد، با آقامعلم روبهرو شدند. سروان قدمهای تندی به سمتش برداشت. روبهروی محسن ایستاد. آقامعلم از این رفتار سروان تعجب کرد.

چیزی شده جناب سروان؟

صدای سیلی سروان به صورت محسن در هم پیچید. چند نفر از اهالی با دیدن این صحنه به سمت آنها حرکت کردند که استوار سد راهشان شد.

کسی جلو نره. بذارید سروان کار شو انجام بده.

اهالی در جای خود ماندند و هیچ نگفتند. آقامعلم در حالی که دست روی سمت راست صورتش گذاشته بود گفت: فکر کردی چون جزو امنیه ها هستی، میتونی هر کاری بکنی؟ مملکت که هر کی، هرکی بشه آژان جماعت همه کاره میشه...

دومین سیلی، حرف آقا معلم را نیمه تمام گذاشت.

ادامه دارد...

امیرعلی حقیقت طلب

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها