در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
افرادی آمدند و عضو شدند، اما چشمتان روز بد نبیند... یک روز دانشآموزان مدرسهای برای تفریح به پارک و بعد هم بازدید کتابخانه آمدند؛ مانند قوم تاتار همه کتابها را کنفیکون کردند. من هم خوشحال بودم که بچهها ذوق کتابخواندن دارند، اما از اضطراب به هم خوردن نظم قفسهها درونم از آتشفشان فوجییاما هم داغتر شده بود. تا اواسط مهر ماه حدود 800 نفر عضو کتابخانه شدند و کتابخانه ما رونق خوبی گرفته بود، گویی مهمانان ناخوانده هم تنهایی مرا در کتابخانه درک کرده بودند که دیگر جایی در کتابخانه برایشان نیست و بزمشان را جای دیگری برپا میداشتند و کمتر به ما سر میزدند.
سیاست هم بعضی وقتها همه را درگیر میکند. سال 86 ایران به غنیسازی 20 درصد دست یافته بود و همه جا صحبت از انرژی هستهای بود.
اواسط مهر ماه بود که یک روز یک دانشآموز کلاس چهارم ابتدایی به کتابخانه آمد و به من گفت: «کتابی در مورد انرژی هستهای میخوام برای نوشتن انشام.» با خود فکر کردم: به ما موضوع انشا میدادند به اینا هم موضوع میدن!
سال 86 نه کامپیوتر و نه نرمافزار و بالطبع نه امکان دسترسی اینترنتی داشتیم. به قول قدیمیها «جیب خالی ـ پز عالی» منابع و امکانات کافی در کتابخانه نیست، بعد من کتابدار اینقدر تبلیغ کتابخوانی و مطالعه را میکردم.
نگاهی به قفسه انداختم، ولی فقط یک کتاب از منابع دانشگاهی در مورد فیزیک هستهای پیدا کردم. آن بچه هم پشت هم توضیح میداد: «اولین موضوع انشامونه... معلممون گفته هر کی خوب بنویسه مبصر کلاسش میکنم... سر صف هم جایزه میدن...»
اینقدر تند دویده بود که بیاد کتابخانه و برای نوشتن یک انشای خوب از کتابها کمک بگیره که هنوز تندی نفسهاش تو کلامش معلوم بود. مشخص بود دانشآموز درسخوانی است.
چارهای نبود نه میشد به او بگویم کتابی نداریم نه اینترنتی بود که برایش جستوجو کنم نه کتابخانه دیگری نزدیک ما بود که به آنجا راهنماییاش کنم. بد آش کشکی بود که به پایم گذاشته شده بود.
من که خودم همیشه از انشا و نقاشی و خوشنویسی متنفر بودم و به ریاضی و فیزیک و شیمی بسیار مشتاق، حالا چارهای نداشتم جز آنکه انشای مناسبی برای این بچه تهیه کنم.
کتاب فیزیک هستهای را برداشتم و کمی هم به مغز مبارک فشار آوردم و شروع به گفتن انشا کردم. بین خودمان باشد انگار اطلاعات خوبی داشتم و خودم بیخبر بودم. خلاصه حدود دو صفحه مطلب به او گفتم، نوشت و خوشحال مثل جت از کتابخانه بیرون زد.
بعد از این ماجرا بود که رفتم تو انبار اداره کل و چند جلدی کتاب کودک پیدا کردم و برای کتابخانه آوردم و مبلغی هم از اداره ارشاد گرفتم و در نمایشگاه کتاب استان با 40 درصد تخفیف کتابهای به روز ویژه کودکان و نوجوانان را تهیه کردم.
فکر کنم ده روزی گذشت یک روز دیدم همان بچه با مادر و خواهر بزرگترش به کتابخانه آمد. اولش گفتم نکند معلم به خاطر انشا توبیخش کرده و الان مادرش آمده تا اعتراض کند، ولی چهره شاد بچه را که دیدم کمی آرام شدم.
«سلام. خیلی ممنون آقا. انشا 20 شدم. تازه مبصر کلاسم هستم... به بچهها هم گفتم که شما انشا را برام نوشتی... قراره همشون بیان اینجا درس بخونیم و شما کمکمون کنید.»
مادر و خواهرش هم به عضویت کتابخانه درآمدند و از آن روز به بعد همگی با هم به کتابخانه میآمدند.
حالا که خوب فکر میکنم مولوی شاعر گرانمایه ایرانزمین هم دچار چنین ماجرایی شده که در دفتر چهارم مثنوی خود شعری را با این مطلع نوشته است:
«چونکه با کودک سر و کارت فتاد/ پس زبان کودکی باید گشاد»
ابراهیم ملایی
کتابدار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: