یادداشت اول

یک تکه پوست پیاز

بچه‌ها وقتی به دنیا می‌آیند، از دنیا و چیزهایی که در آن است می‌ترسند. روزهای اول هیچ چیز خوشحالشان نمی‌کند. هیچ چیز، بجز مادرشان.
کد خبر: ۱۱۵۱۴۱۵

دخترم وقتی تازه چهار دستوپا رفتن را یاد گرفت، دنیایش عوض شد. بچهای که تا مدتی قبل هیچ چیز را دوست نداشت لمس کند؛ میگشت روی زمین و خودش کشف میکرد. دانههای برنج خشک شده، زیر میز ناهارخوری، تراشههای کوچک مداد، خردههای بیسکویت و هرچیز کوچکی که گاهی به چشم هم نمیآید؛ برایش مهم و بزرگند.

قاعدتا این خردهریزها را اول نگاه میکند و بعد میگذارد توی دهانش. راه کشف دنیا برای او همین است. خوردن! آن لحظهای که با شوق و کنجکاوی یک تکه پوست تخمه را به دهان میگذارد را دوست دارم هزار بار تماشا کنم. خیلی وقتها دویدهام و آن تکه کوچک را از میان دو انگشت کوچکش گرفتهام. آنقدر این کار را تکرار کردهام که یاد گرفته برای خوردن چیزهایی که پیدا میکند، برود گوشهای که از چشم من دور است و سر فرصت به کشفیاتش برسد.

یک روز دیدم دستش را مشت کرده و دارد چهار دست و پا میرود گوشه اتاق. شستم خبردار شد که باز چیزی پیدا کرده. دنبالش دویدم. انگار که من بلا بودم و میخواستم عزیزش و دنیایش را از دستانش بیرون بکشم. بغضم گرفت. یک تکه کوچک از پوست پیاز، لای انگشتهایش خیس خورده بود. ما آدم بزرگها برای چیزهای کوچک و بزرگی که دوستشان داریم همین طور میدویم و تلاش میکنیم. فقط آنکه آن بالا مراقب ماست میداند که متاع الدنیا قلیل!

زهرا کاردانی - نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها