در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مجروح، مرد 61 ساله و گلوله به شکم او برخورد کرده بود. با آنکه وضعیت جسمی مرد میانسال که حجت نام داشت خوب نبود، اما او قادر به حرف زدن بود، به همین دلیل تحقیقات را از او آغاز کردم.
از حجت علت ماجرا را پرسیدم و او گفت: زوار امام حسین(ع) هستم و روز گذشته به همراه دوستم به نام بابک به دهلران آمدیم.
در ورودی شهر با شخص کوتاهقامتی که خود را سیروس معرفی کرده بود، آشنا شدیم.
سیروس بلد راه بود و قرار شد ما را به مرز ببرد. چند ساعتی در خانه سیروس استراحت کردیم و با او راهی مرز شدیم.
پس از طی مسافتی، سیروس به ما گفت، به مرز رسیدهایم، اما من به او گفتم تا خودروهای عراقیها را نبینم، مطمئن نمیشوم که از مرز عبور کردهایم.
سیروس که دید نمیتواند از ما پول بگیرد، سلاحش را درآورد و تهدید کرد که اگر به او پول ندهیم، ما را میکشد. تهدیدش را باور نکردیم که ناگهان به من تیراندازی کرد. از دوستم خواستم فرار کند و سیروس هم به دنبال او رفت.
او ادامه داد: من مجروح و خونین، در محلی که نمیدانستم کجاست روی زمین افتاده بودم. از طرفی هوا آنقدر تاریک بود که نمیتوانستم حتی چند قدمی خودم را ببینم. ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد. داخل جیبم بسته کبریتی داشتم، آن را بیرون آوردم و شروع به روشن کردن چوب کبریتها کردم، به این امید که کسی مرا ببیند و نجاتم دهد.
من بیرمق و زخمی کبریتها را روشن میکردم و آنها پس از لحظاتی خاموش میشدند و کبریت دیگر جایگزین کبریت قبلی میشد.
در همین حین ناگهان گشت ارتش از نزدیکی محلی که مجروح شده بودم، میگذشت ، متوجه شعلههای کبریت شد و من نجات یافتم.
خانه مرد راه بلد
حجت با آنکه وضعیت جسمی خوبی نداشت، اما جزئیات کامل مسیر و خانه مرد قاچاقبر را برایم توضیح داد. پس از تحقیقات از حجت، راهی شهرکی شدیم که خانه سیروس در آن قرار داشت.
ما فقط میدانستیم که حجت و دوستش چند ساعتی در یکی از این خانهها استراحت کردهاند، اما آدرس دقیقی از خانه نداشتیم.
از اهالی سوالاتی در رابطه با سیروس کردیم، اما هیچکسی او را نمیشناخت. با این احتمال که خود را با هویت جعلی معرفی کرده باشد، مشخصات ظاهری او را گفتیم و آنها آدرس خانه مردی به نام هرمز را به ما دادند.
همسر هرمز در را به رویمان باز کرد و وقتی در رابطه با همسرش از او سوال کردم گفت، شوهرش روز گذشته به کرمانشاه رفته و از او بیخبر است. حالت چهره زن جوان نشان میداد که چیزی را از ما مخفی میکند و این احتمال را میدادیم که مسافرت هرمز داستانی دروغین باشد و او در خانهاش باشد. به همین دلیل به زن جوان گفتم، ما شنیدهایم که شوهرتان مسافر و زوار جابهجا میکند. از آنجا که دوست نداریم مجددا مزاحم شما شویم، اگر امکان دارد به سوالات ما پاسخ دهید.
زن جوان هم پذیرفت و اجازه داد تا برای تحقیقات به داخل خانهشان برویم، به محض اینکه وارد حیاط خانه شدیم، شروع به مقایسه آن خانه با مشخصات خانهای کردم که حجت و بابک چند ساعتی در آن مهمان بودند. مشخصات یکی بود. او خیلی خوب خانه را توصیف کرده بود و محل قرار گرفتن کولرها، تعداد اتاقها و وضعیت چیدمان آنها همانطوری بود که مرد میانسال تعریف کرده بود.
بازگشت از مسافرت
دیگر مطمئن شده بودم که خانه هرمز همان خانهای است که حجت از آن برای ما حرف زده است. وارد خانه شدیم، ناگهان متوجه نگاههای یکی از بچههای هرمز به در سرویس بهداشتی شدم. نگاههای کودک حکایت از محل مخفی شدن هرمز در آنجا داشت و لحظاتی بعد هم مرد میانسال از سرویس بهداشتی بیرون آمد و مدعی شد که تازه از مسافرت آمده است.
احتمال فرار هرمز وجود داشت برای همین صحبتی از تیراندازی نکرده و به او گفتم شکایتهای زیادی در رابطه با جابهجایی زوار از شما شده است برای تحقیقات به کلانتری بیاید.
به این طریق هرمز را با خود همراه کردیم اما برای اطمینان از اینکه او واقعا همان سیروس است که ما در جستوجویش بودیم، ابتدا به بیمارستان رفتیم و از حجت خواستم او را شناسایی کند. همانطور که فکرش را میکردم او، مرد میانسال را شناسایی کرد و به این ترتیب تحقیقات از هرمز شروع شد.
باتوجه به اظهارات مرد مجروح، هرمز بازداشت شد، اما منکر تیراندازی بود و ادعا میکرد در این حادثه هیچ نقشی نداشته است. ده روز از ماجرا گذشته و هرمز همچنان سکوت کرده بود و ما از سرنوشت بابک بیخبر بودیم.
ادامه تحقیقات
متهم برای تحقیقات بیشتر در اختیار کارآگاهان پلیس آگاهی استان ایلام قرار گرفت و درنهایت به تیراندازی و قتل اعتراف کرد. او در تحقیقات گفت: «من بلدراه هستم و از این طریق از مسافرانی که تازه به شهر آمدهاند و قصد زیارت دارند پول میگیرم. درآمدم خوب است و مدتهاست که این کار را مخفیانه انجام میدهم و مسافر به عراق میبرم.
تا اینکه چند روز قبل با حجت و بابک مواجه شدم، میدانستم که آنها غریب هستند و خیلی راحت میشود از آنها سرقت کرد.
به همین دلیل خودم را با هویت جعلی معرفی کردم تا هرگز لو نروم و بعد آنها را به نزدیکی مرز بردم و میخواستم پولهای آنها را بگیرم و در همانجا رهایشان کنم که آنها از من زرنگتر بودند و متوجه منظورم شدند.
دو مرد مقاومت کردند و من که برای رسیدن به پول این راه را آمده بودم، تصمیم گرفتم با تهدید سلاح، نقشهام را اجرا کنم.»
هرمز ادامه داد: «اما آنها فکر نمیکردند تهدید من جدی است، به همین دلیل باز هم مقاومت کردند و در نهایت من دست به سلاح شدم. ابتدا به حجت شلیک کردم و بابک هم فرار کرد. با فرار بابک همه چیز لو میرفت به همین دلیل به تعقیب او پرداختم و درنهایت با شلیک گلوله، او را متوقف کردم.
بعد از کشتن بابک به خانه برگشتم، از آنجا که فکر میکردم حجت مرده است، تصور نمیکردم هرگز راز این جنایات برملا شود.»
با اعتراف مرد میانسال به جنایت، جسد متلاشی شده بابک نیز کشف شد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: