در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با تشویق دوستان خواهرم، ایام امتحانات تصمیم گرفتیم برای درس خواندن به کتابخانه برویم. خواهر بزرگترم، زبیده سه سال از من بزرگتر و دانشآموز اول دبیرستان بود، من کلاس دوم راهنمایی بودم. دوست زبیده تعریف کرده بود که کتابخانه مکان خیلی آرام و بسیار مناسبی برای درس خواندن است. ما بچههای روستایی که هیچ آشناییای با محیط کتابخانه نداشتیم و تا به حال کتابخانه ندیده بودیم؛ یک روز تصمیم گرفتیم با اجازه والدینمان به کتابخانه برویم. من برای دوستم سارا از تصمیممان راجع به کتابخانه رفتن تعریف کردم. سارا هم که مثل من خانوادهای پرجمعیت داشت؛ دوست داشت محیط کتابخانه را از نزدیک ببیند و در آنجا درس بخواند. من، سارا و خواهرم زبیده صبح زود کتاب به دست، با مقداری خوراکی به راه افتادیم. ابتدا پیاده به خانه دوست خواهرم ـ زهره ـ رفتیم و از آنجا با زهره، خواهرش و دخترعموهایش دستهجمعی به طرف کتابخانه راه افتادیم. وقتی وارد کتابخانه شدیم مسئول کتابخانه آقای سلاخ ما را به اتاق مطالعه خواهران هدایت کردند و تذکر دادند که در کتابخانه باید سکوت کاملا رعایت شود. ما همگی به طبقه بالا رفتیم تقریبا هفت نفر بودیم. غیر از ما کسی در اتاق مطالعه نبود. ابتدا فضای جدید اتاق مطالعه با میز و صندلیهای متفاوت حواسمان را خیلی پرت میکرد. با دقت به اطراف توجه میکردم. روی دیوار نوشته شده بود: «لطفا سکوت را رعایت کنید.» بعد از آشنایی با محیط کتابخانه، کمکم مطالعه را شروع کردیم. همگی با آرامش در سکوت کامل مطالعه میکردیم. همه چیز برایمان تازگی داشت. آنقدر گرم مطالعه بودیم که نفهمیدیم چطور ظهر شد. دو نفر از بچهها برای استفاده از سرویس بهداشتی به طبقه پایین رفته بودند که ناگهان هراسان و نفسزنان برگشتند. ما همگی با دیدن چهره رنگ پریده آنان تعجب کردیم. از جا بلند شدیم و با وحشت جلو رفتیم تا بفهمیم چه اتفاقی افتاده است؟ آن دو با چشمان اشکآلود انگار که زبانشان بند آمده باشد به زور صحبت کردند و گفتند: «توی کتابخانه هیچکس نیست و در کتابخانه از بیرون قفل شده است و ما زندانی شدهایم.» همگی سراسیمه به طبقه پایین رفتیم ابتدا سراغ در ورودی رفتیم. حق با آنها بود؛ در قفل بود و خبری از مسئول کتابخانه نبود. وحشت کرده بودیم. انگار، دنیا روی سرمان خراب شده باشد. من و سارا زدیم زیر گریه. نمیدانستیم چه کار کنیم. میترسیدیم از اینکه شب را نیز باید آنجا بمانیم. هرکس نظری میداد. بالاخره تصمیم گرفتیم از طبقه بالا که خیابان دیده میشد از عابران پیاده کمک بگیریم. همگی جلوی پنجره رفتیم داد زدیم، دست تکان دادیم؛ چون ظهر بود و خیابان خلوت، کسی متوجه خواسته ما نمیشد. سر و صدای ما از پشت پنجره فایدهای نداشت. دوباره به طبقه پایین رفتیم. یکی از دوستان که مینا نام داشت شوخ بود و جراتش از همه بیشتر بود و ادای کارآگاهان را درمیآورد. در این اوضاع و احوال سراغ قفسههای کتابخانه رفتم و با تعجب به آنها خیره شدم. تا به حال این همه کتاب را یکجا ندیده بودم خیلی برایم جالب و جذاب بود. مینا تصمیم گرفت از تلفن کتابخانه به منزلشان زنگ بزند. ما که در خانه تلفن نداشتیم جراتش را هم نداشتیم. مینا به منزلشان زنگ زد و ماجرا را برای برادرش تعریف کرد. برادرش با خونسردی تمام گفت: منتظر باشید مسئول کتابخانه بعدازظهر میآید و در را باز میکند. حتما برای ناهار به منزلش رفته، نگران نباشید هیچ اتفاقی نمیافتد. با شنیدن این سخنان کمی آرام شدیم و به اتاق مطالعه برگشتیم. سکوت حاکم بر کتابخانه مانند هیولایی بود که کمین کرده و هر لحظه میخواست ما را بخورد. بچهها تصمیم گرفتند این سکوت را بشکنند و به سروصدا کردن ادامه دادند. با سروصدا به یکدیگر روحیه میدادیم. دیگر خسته شده بودیم. سراغ پنجره رفتیم و چشم به راه آمدن آقای سلاخ ماندیم. تقریبا ساعت سه بعدازظهر بود که آقای سلاخ با خونسردی تمام آمد و در را باز کرد. همگی ناخودآگاه جیغ زدیم انگار که از زندان آزاد شده باشیم. برادر مینا ماجرا را به آقای سلاخ خبر داده بود. آقای سلاخ با دیدن ما خندهاش گرفت و گفت: شما آن قدر ساکت بودید که من فکر کردم کسی طبقه بالا نیست و عذرخواهی کرد. آقای سلاخ تاکید کرد که بچههای عزیز ساعات کار کتابخانه را بدانید. ما از آن به بعد سعی کردیم حواسمان را جمع کنیم تا دوباره زندانی نشویم و آن روز تصمیم گرفتیم در کتابخانه عضو شویم و از کتابهای مفید و فضای فرهنگی آن استفاده کنیم.
مریم ثنائی
کتابدار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: