با حضور افسری از شهر، تحقیقات آغاز شد و رحیم به عنوان مظنون به قتل دستگیر شد. همه دلایل و مدارک علیه او بود، اما مرد جوان منکر قتل شد و خود را بیگناه نشان داد. کتک و شکنجههای سروان هم او را مجبور به اعتراف نکرد. در حالی که اهالی منتظر اعتراف رحیم بودند، پسر حسین بنا ناپدید شد.
و حالا ادامه داستان ...
خبر گم شدن میثم خیلی زود در روستا پیچید. ترس و وحشت دوباره در دل اهالی، خانه کرد و احتمال قتل او موضوعی بود که نقل قهوهخانه شده بود. استوار و سروان وارد قهوهخانه شدند. با ورود آنها سکوتی در فضا حاکم شد. کدخدا دوباره اهالی را جمع کرده بود تا به جستوجوی میثم بپردازند.
استوار، حسین بنا را به سروان نشان داد و افسر جوان به سمت او رفت و با عصبانیت گفت: چرا مراقب بچههایتان نیستید. فقط بلدید دردسر درست کنید. یک روستا را به هم ریختهاید که چه؟
حسین بنا که سرش را پایین انداخته بود، نگاهی به سروان کرد و در جواب گفت: خب میگید چکارش کنم؟ نمیتونم دست و پاشو ببندم و تو خونه زندانیش کنم. بازیگوشه. قاتل لیلا هم شکر خدا دستگیر شد. دیگه وحشتی نبود.
- کی گفته قاتل دستگیر شده؟! رحیم فعلا مظنون است اما شاید قاتل نباشه.
این حرف سروان همهمهای در قهوهخانه بهپا کرد. حسین بنا دودستی تو سرش کوبید و فریاد زد: «یا امام غریب، خودت به پسرم کمک کن ...»
سروان وقتی جو قهوهخانه را دید، فریاد زد: آرام باشید. چه خبرتونه؟ به جای حرفهای صد من یکغاز برید دنبال بچه بگردید. قرار نیست هرکسی تو روستا گم شد، کشته شده باشه.
بعد رو کرد به استوار و ادامه داد: این سری چندنفر تو کوچهها کشیک بدن. نمیخوام ماجرای لیلا تکرار بشه.
اهالی فانوس به دست وارد میدان شده و چند لحظه بعد در کوچه پس کوچههای روستا ناپدید شدند. تا صبح جستوجو برای یافتن میثم بینتیجه ماند. هیچ ردی از او نبود. صدای شیون مادرش، هراز گاهی از خانهشان بلند میشد و سکوت سحرگاه روستا را میشکست.
صبح سروان، استوار و کدخدا در پاسگاه جمع شدند تا فکری برای ماجرا کنند. مامور جوان که دیروز به قهرمانی برای روستائیان تبدیل شده بود، با سکوت رحیم و گم شدن میثم جای خودش را به بازندهای بزرگ داده بود. اگر میثم هم به قتل میرسید، همه چیز از نو شروع میشد و باید دنبال قاتلی غیر از رحیم میگشت.
از صبح اهالی سر زمینهای کشاورزی رفته بودند و حسین بنا همراه قوم و خویشهایش در اطراف روستا در جست و جوی میثم بود. بالای هر چاهی که میرفت، او را صدا میزد و سر در چاه میکرد به امید شنیدن پاسخی.
خورشید تیرماه به فرق آسمان رسیده بود و گرمایش مثل تیرهایی گداخته در تن فرو میرفت. اهالی خودشان را به خانه رسانده بودند و زیر بادگیرها تن خنک میکردند. سکوت بر روستا حاکم بود و گاهی صدای واق واق سگی شنیده میشد.
مادرها دوباره به بچهها اجازه نمیدادند از خانه بیرون بروند. مادر و پدر میثم بیتاب او بودند. چندنفر از فامیل در خانهشان بودند و سعی میکردند آنها را آرام کنند.
مشرضا روی تختی مقابل قهوهخانه نشسته بود. صدای واق واق سگی در میدان کلافهاش کرده بود. تکهسنگی برداشت تا به سمت سگ پرت کند. سگ کنار کیسهای پارچهای ایستاده بود و به آن پنجه میکشید. مش رضا شیطان را لعنت کرد و سنگ را روی زمین انداخت.
به سمت کیسه رفت. سگ دو متری فاصله گرفت، خیره به مشرضا ماند. فکر کرد، باز یکی از اهالی از روی الاغ افتاده است. خواست آن را به قهوهخانه ببرد تا شب صاحبش معلوم شود. کیسه سنگین بود. نیممتر آن را روی زمین کشید. سنگینی کیسه او را به شک انداخت و در کیسه را که با نخ قالیبافی بسته شده بود، باز کرد. باورش نمیشد. جنازه میثم داخل کیسه بود.
ادامه دارد
امیرعلی حقیقت طلب
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم