در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خلاصه روزی از این روزها که بچهها به کتابخانه آمده بودند و بعد از کلی بازیکردن در اتاق کودک، هرکدام کتابشان را گرفته و به آقای کتابدار برای ثبت تحویل داده بودند و داشتند میرفتند؛ بین بچهها یک پسر پنج ساله بود که عضو کتابخانه نبود، اما یک کتاب برداشته بود و میخواست آن را به امانت ببرد. کتابدار که این بچه را دید، کلی برایش توضیح داد که نمیتواند کتاب را ببرد، ولی بچه که این چیزها سرش نمیشود! آن هم بچهای که میبیند همه دوستانش کتاب برداشتند و او حق این کار را ندارد. واقعا چه جوری میشود به این بچه کتاب نداد؟! خلاصه سرتان را درد نیاورم کتابدار قصه ما مانده بود چکار کند؟! کتاب را از کودک بگیرد و با دل شکسته بفرستش برود یا... یعنی چه کار دیگری میتوانست بکند؟! بعد از چند لحظه کتاب را گرفت و در دفتر واردش کرد و بعد یک تکه کوچک کاغذ برداشت و رویش نوشت: «ولی محترم با توجه به علاقه وافر فرزند شما به کتابخانه، شما میتوانید تنها با پرداخت 500 تومان خواسته فرزند دلبند خود را محقق کنید. با تشکر. کتابدار کتابخانه عمومی دهقاند»
این را روی کتاب چسباند و به کودک داد و گفت: «برو به مامانت بده تا کتاب را برات بخونه ولی این کاغذ را از روی کتاب برندار و بعد از خواندن کتاب را بهم برگردون.» کودک با خوشحالی تمام کتاب را گرفت و رفت. خانم حیدری که شاهد این ماجرا بود رو کرد به آقای کتابدار و گفت: «با چه تضمینی این کتاب را به یک بچه دادی و از کجا میدونی که کتاب را برمیگردونه؟!» راستش آقای کتابدار برای این موضوع جواب قانعکنندهای نداشت، فقط گفت: «انشاءا... که برمیگردونه، همین که دیدم با این خوشحالی از در کتابخونه بیرون رفت برام خیلی ارزش داشت. اگر هم کتاب را برنگردوند، خودم به جاش یه کتاب به کتابخونه هدیه میدم.»
در حین این صحبتها بودند که کودک بدو بدو برگشت، خیلی خوشحال بود، کتاب در دستش نبود ولی به جایش پول و شناسنامهاش در دستش بود و آمده بود که عضو کتابخانه شود. با دیدن این اتفاق همه خوشحال شدند. مخصوصا کتابدار قصه ما، خدا میداند در آن لحظه شادی او اصلا قابل وصف نیست. نمیشد حالتش را تشریح کرد. دلش یک جوری شده بود که قبل از این اصلا تجربه نکرده بود. بعد از اینکه کودک عضو کتابخانه شد و رفت خانم حیدری رو کرد به کتابدار قصه ما و گفت: «راستش را بخواهید اصلا فکر نمیکردم که کودک برگرده، ولی از دیدن اینکه برگشت خیلی خوشحال شدم، شما یه کتابدار بودین ولی امروز به من مربی مهدکودک که در رشته تربیت کودک درس خونده بودم، درسی دادین که در مدت تحصیل و کارم چنین درسی نگرفته بودم! شما هم به شخصیت کودک احترام گذاشتید و هم او را جذب کتابخونه کردید.»
کتابدار قصه ما هم از این موضوع خیلی خوشحال بود «از اینکه توانسته بود هم کودکی را خوشحال کند و هم عضوی را به اعضا اضافه کند که انشاءا... از سرمایههای آینده کتابخانه خواهد بود و این شد که آن کودک هنوز هم یکی از اعضای فعال کتابخانه است و کتابدار ما به او افتخار میکند...
قصه ما به سررسید کلاغه به خونش نرسید... یا شاید هم رسیده باشد! ما چه میدانیم...
قصه ما ماست بود هر چی گفتیم راست بود ... البته دروغ نگویم یک کوچولو تغییر داده بودیم برای اینکه مناسب خاطرهگویی بشه ولی اصل مطلب راست و حقیقت بود.
عنایت شهبازینژاد
کتابدار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: