در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یکی از مغازهدارها که تا سحر توی پاساژ مانده، فراموش کرده بود اجاق کوچک خوراکپزیاش را خاموش کند و آتش از شعلهور شدن یک کاورِ لباس پلاستیکی شروع شده بود. مغازه به مغازه جلو رفته بود و لباس و پارچهها را بلعیده بود. صبح که رسیده بود جلوی پاساژ از آن همه دکور و لباسهای آنچنانی، یک مشت خاکستر خیس مانده بود.
شوک شنیدن خبر تمام مکانیزم مغزیام را به هم ریخته بود. همه چیز را فانی میدیدم. لباس پوشیدم بروم جلوی پاساژ و کنارش باشم. از کجا معلوم که دوباره به خانه برگردم و این لباسها آخرین لباسی نباشد که پوشیدهام؟ وقت رفتن ناخودآگاه دچار وسواس شده بودم. اجاق را چندبار نگاه کردم و از خاموش بودنش مطمئن شدم. در را که میبستم، دستم میلرزید. نفر بعدی که بازش میکرد، خودم بودم؟ برای اطمینان قفلش کردم و راه افتادم. به همه چیز شک داشتم. به اتفاق افتادن هر اتفاقی.
جلوی پاساژ محشر کبری بود. هرکدام از مغازهدارها یک طرف توی سر خودشان میزدند. علی نشسته بود روی بلوکههای سیمانی جلوی پاساژ و آرام نگاه میکرد. برای آن مغازهای که حالا چیزی از آن نمانده بود، سه چهار سال خون دل خورده بود و آن بیتفاوتی، واکنش خوبی برای آن ماجرا نبود. قندش افتاده بود؟ شوکه شده بود؟ داشتم فکر میکردم، من چه دارم که با یک آتش کوچک ممکن است همه اش را از دست بدهم؟ نشستم کنارش. دنبال یک جمله کلیشهای و آرامکننده گشتم. نفس عمیقی کشید و گفت: «خدا را شکر که مغازه بیمه بود» حرفش مثل یک لیوان آب خنکم کرد. کاش شرکت بیمهای پیدا میشد که اعمال را بیمه میکرد. میشد که در قیامت کارهای خوبمان را دست نخورده و محفوظ تحویل بگیریم. «آنچه نزد شماست تمام و فانی است و آنچه نزد خداوند است باقی میماند.»
سوره نحل، آیه 96
زهرا کاردانی - نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: