راپورت‌های میرزا ادریس‌

در باب تنگدستی ...

الیوم هوا مطبوع بود . بیدار شدیم نفهمیدیم خشایار کدام گوری رفته‌. چند‌بار صدایش کردیم پاسخی نشنیدیم. شانس آورد قبل از رفتنش چایی دم کرده بود وگرنه برگشتنا دمار از روزگارش در می‌آوردیم . یک پیاله چای نوشیدیم و دیدیم هوا خوب است. گفتیم برویم در بازار تجریش، هم زیارت است هم سیاحت، وارد ایستگاه مترو شدیم، شلوغ نبود . تا قطار برسد بر کرسی‌های تعبیه‌شده بر جناحین سکو جلوس فرمودیم . در صندلی بغلمان مادر و دختری نشسته بودند . دخترک به مادرش عارض شد: مادر مگر قیمت دارویم چقدر می‌شود که نخریدی ؟
کد خبر: ۱۱۴۱۱۹۸

والده محترمشان فرمودند:سی و پنج هزار تومان !

صبیه خانم گفت: خب اینکه پولی نیست میخریدی سرم خیلی درد میکنه !

والده در پاسخ فرمودند: این یک هفته که بارندگی بوده پدرت نتوانسته کار کنه باید حواسمون به خرجمون باشه ...

جنابمان این جملهها را میشنید و انگار در مخمان قشون مغول یورتمه میرفتند . دل دل کردیم مبلغی تقدیمشان کنیم به جهت ابتیاع دارو و تا آمدیم بگوییم که نسخه تان را میپردازیم، بلند شدند و در خم دالان مترو ناپدید شدند . فوق النهایه ملول گشته و به امامزاده که رسیدیم حکمت خدا را شکر کردیم که بارانش برای بعض خلایقش منبع رزق و برکت است و برای بعض دیگر مخل ارتزاق ! از زاده موسی ابن جعفر علیه السلام خواستیم خداوند به حق مقربین درگاهش هرچه سریعتر گره از کار بندگانش باز گشوده و شفای عاجل به این مریضه منظوره عطا بفرماید . زیاده فرمایش نداریم .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها