در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به هم که رسیدیم تو هفت ساله بودی و اما من ... من متولد شدم با تو و کنار تو... یادت هست؟!، با «اولینها»؛ اولینهایی که تو پیشکشم کردی با سخاوتمندی، پیشکش تازه واردی در جست و جوی راز هستی، جام جهان نما، جامجم.
«اولینها» امروز کتابی است مثل هزاران هزار کتاب دیگر شاید، اما آن روزها هر برگش عبور از تپهای بود گاه سخت و ناهموار و گاه پوشیده از بوته زاری لبریز از گلهای وحشی رنگارنگ؛ زیبا و چشمنواز.
با اولینها درعین کوچکی، بزرگ شدم و در عین بزرگی، کوچک. اولینها، قصه زندگی آدمهای بزرگ بود؛ آدمهایی که آنقدر بزرگ و پرمشغله بودند که گاهی برای رسیدن به آنها و شنیدن و دیدن و نوشتن خاطرات ریز و درشت شان باید ماهها به انتظار مینشستی، اما زمان ملاقات و درست وقتی که گمان میکردی بزرگی و ابهت شان، زبانت را الکن کرده و توانت را برای رویایی درهم خواهد شکست، با روحی بزرگ و درختی پربرگ و بار، اما افتاده و فروتن، با نگاهی پرمهر و صورتی تابانتر از خورشید روبه رو میشدی؛ درست مثل دیدار جاودانه با استاد موسیقی ایران؛ حسین دهلوی که در خانه اش مهمان شدی و هنگام بازگشت تو را تا وسط خیابان بدرقه کرد و پس از دور شدن ماشینی که در آن سوار بودی، نگاهش را برگرفت و رفت؛ تو مهمان بزرگی نبودی، او بزرگ بود و بزرگمنش.
و باز بزرگی را دیدی و دیدی؛ در اتاقهای کوچک و ساده و زیرزمینی آیدین آغداشلو و هانیبال الخاص، در ساده زیستی امیرخانی، در شکوه مشفق کاشانی، در خاطرات حمید سبزواری، در استواری کریم مجتهدی، در دغدغههای مشایخی، در انزوای احمد رسولزاده، در مهربانی چکناواریان و در بینظیری فرشچیان... بزرگ بودند همه و تو در ابتدای راه در آغاز جوانه زدن و سربرآوردن در دامان جامجم، رشد کردن و بالنده شدن و نرم نرمک مشق بزرگی میکردی؛ مشقی به امید رهایی و آزادگی و آزاداندیشی...
این مشق کردنها و ممارستها برای از بزرگی نوشتن و بزرگ شدن اما درکنار و با تشویق کسی بود که خودش روح بزرگی داشت و در جست و جوی کیمیای بزرگی و وارستگی؛ محمدرضای رستمی عزیز که نامش بیشک با نام جامجم گره خورده و من و اولینها و انتهای این جاده وامدارش بوده و هستیم.
مشق بزرگی اما مشق اول، گام نخستین بود، نوبت گام بعدی رسید. جامجم یادت هست؟...به ایران دعوتم کردی؛ گروه ایران؛ دریچهای به ایران بزرگ و بی انتها؛ به زیباترین بخش این کره خاکی، به ایران خسته و رنجور، اما بزرگ و مقاوم و سربلند. مشقی دوباره آغاز شد؛ با ایران بزرگ؛ با نوشتن از دشتهای رنگارنگ و مزارع سرسبز و کوههای سترگ و خستگی ناپذیرش، رودهای همیشه جاری و دریاهای همیشه آبیاش و تو همدرد شدی با دستان پینه بسته کشاورزان و باغداران و کارگران همیشه مهجورش، همذات شدی با رودهای روبه خشکی و بلوطهای آفتزده و شمشادهای بیرمقش، هم غصه شدی با جنگلها و دریاهای نفس بریدهاش از شدت آلودگی نفت و فاضلاب و پسماند. ناله زخمی حیاتوحش؛ پلنگها و یوزهای روبه انقراضش شدی و همصدا با اعتراض شهروندان خاک خورده و ریه از دست داده خوزستان و لرستان و ایلام و کرمانشاهانش... حالا دیگر بزرگی در تپیدن دل و قلب و روح و روان برای این سرزمین و همه دارو ندارش شده بود، به عشق آنچه در خاطرت خدمت بود و ادای دین، گرچه به قیمت ذره ذره آب شدن، فرتوت شدن و پیر شدن... اما پیر میشوی مثل یک دعای خیر، پیر میشوی به پای ایمانت، عقیده و آرمانت و شاید به پای مردمان و سرزمینت... و جامجم من؛ این پیر شدن زیبا را از تو دارم، از ابتدا تا انتها... شاید همین بود رمز آن ایستادگی در بحرانی که چندی پیش میخواست کشتی تو را با خود ببرد و غرقت کند در امواج سهمگینش؛ وقتش بود به پایت بمانیم، چنانکه به پایمان ماندی و الهی که صد ساله شوی.
فاطمه مرادزاده
روزنامهنگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: