در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با طولانی شدن غیبت او ، مادرش سراغ استوار رفت و از او کمک خواست که جستجوی استوار و زهرا خانم- مادر لیلا- در روستا بی نتیجه ماند.
***
شب چادر سیاهش را در آسمان پهن کرده و ماه پشت تکه ابری خودش را مخفی کرده بود. مردها در حالی که فانوسی در دست داشتند ، خود را به قهوه خانه مش رضا می رساندند. استوار و کدخدا در
گوشهای از میدان گرم صحبت بودند و چند زن، زهرا خانم را آرام می کردند. زن بیچاره بیقرار لیلا بود. از طرفی هم نگران شوهرش عباس بود. اگر می فهمید لیلا گمشده ، پس می افتاد.
وقتی به شهر می رفت به لیلا قول داده بود برایش عروسک بخرد و فردا وقتی
می آمد لیلایی نبود که عروسک را به او بدهد.
استوار ناصری جستی زد وخودش را روی کاپوت جیپ رساند. سرفه ای کرد و دستی به سبیل هایش کشید و گفت: «همهمه نکنید. همه جلوی ماشین جمع شوید تا بگم چی کار کنیم.»
بعد هم منتظر ماند تا اهالی جمع شوند. چند پسر بچه هم در جمع بودند، به آنها اشاره کرد و گفت: بچه ها و زن ها در روستا بمانند. فقط مردها همراه من بیایند.
نمی خوام فردا دنبال بچه های بیشتری بگردیم.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: دور تا دور روستا و داخل چاه ها را بگردید.زیاد سر و صدا نکنید تا اگر بچه جایی زخمی شده بود و ناله می کرد صدایش را بشنوید.
صدای زوزه گرگ ها از بیرون روستا به گوش می رسد.استوار به جهت صدا اشاره کرد و گفت: گرگ ها اطراف روستا هستند. در گروه های چند نفره دنبال لیلا بگردید و هر گروه که بچه رو پیدا کرد بیاد همین جا.
بعد از صحبت های استوار ناصری، اهالی به گروه های چهار پنج نفری تقسیم شدند و جستجو در اطراف روستا را آغاز کردند. میدان روستا در سکوت فرو رفته بود و هرازگاهی صدای شیون زهرا خانم این سکوت را می شکست. پسر بچه ها روی سکو مقابل قهوه خانه نشسته بودند و چشمانتظار مردان روستا بودند تا با لیلا برگردند.
چند ساعت گذشت وهیچ خبری نشد. چشمشان از خواب سنگین شده بود. به دیواری تکیه دادند و پلکشان خیلی زود روی هم رفت. دم دمای صبح بود که مردان گروه گروه به میدان برگشتند. هیچ کدام روی رفتن پیش مادر لیلا را نداشتند. انگار دخترک قطره آبی شده بود و داخل زمین رفته بود.
وقتی سید کریم روی پشت بام مسجد رفت و اذان گفت، همه راهی مسجد شدند تا بعد از نماز در مسجد جلسه بگذارند و تصمیم بگیرند. نماز که تمام شد دور تا دور مسجد نشستند و منتظر حرف کدخدا و استوار بودند که محسن مثل جن زده ها خودش را به داخل شبستان پرت کرد و بریده بریده گفت: لی. لا... لیلا...
استوار خودش را به او رساند و گفت: لیلا چی ؟ خب بگو چی شد . جون به سرمون کردی. محسن که هنوز وحشت وجودش را گرفته بود با دست های لرزانش به بیرون از مسجد اشاره کرد و گفت: لیلا رو از دیوار طویله کدخدا آویزون کردن... صداش کردم اما جوابی نداد......
اهالی سریع به سمت خانه کدخدا رفتند و با لیلا که از دیوار طویله کدخدا حلق آویز بود رو به رو شدند. زهرا خانم که پشت سر مردهای روستا به آنجا آمده بود با دیدن جسد دخترک جیغی کشید و نقش زمین شد.
ادامه دارد...
امیرعلی حقیقت طلب
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: