در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی برایم گفت، فقط اخم کردم و گفتم نه... گفتم نمیشود... گفتم فکرش را هم نکند... اما هر روز وقتی میخندید چشمهایش غم داشت. وقتی با بچهها بازی میکرد، انگار میان دو دنیا گیر کرده بود. انگار توی برزخ بود... اصلا حالش برزخی شده بود، آنقدر که به من هم سرایت کرد.
حالا دیگر من درگیر بودم. میخواستم بگویم برو، اما مگر میشد. مگر میتوانستم دل کندن از عشق را به همین سادگی بپذیرم. بپذیرم شب که میشود دیگر قرار نیست پدر زهرای 5 سالهام، پدر حسین 7 ماههام به خانه بیاید؟ نه... نمیشد... اما چه بگویم... شد دیگر... آنقدر گذشت و گذشت تا من هم برزخی شدم. هر روز با مهربانی نگاهم کرد، هر روز برزخ من عمیقتر شد و برزخ او سبکتر. هر روز که نگاهم کرد، بیشتر حس کردم که باید برود.
حالا او رفته، من نیمههای شب نشستهام و قرآن را بغل کردهام و سعی میکنم به اتفاقات خوب فکر کنم. نه... حالا را نبینید... من حالا از برزخهای زیادی گذشتهام. برزخهایی که...
زهرا صدایم میزند و آب میخواهد. به او آب میدهم و برمیگردم باز مینشینم همین جا، روی همین مبلی که هر شب با هم تلویزیون تماشا میکردیم و حرف میزدیم. داشتم میگفتم از برزخهایی گذشتهام که فکرش را هم نمیکردم روزی بتوانم با آنها روبه رو شوم. اما رد شدم، رد شدم و حالا نشستهام و دعا میکنم از این یکی هم رد شوم. زهرا میآید. همان سوال هر شب...
مامان بابا کجا رفته؟
و من از اول توضیح میدهم... از واقعه کربلا تا همین حالا. از آنها که به امام حسین(ع) و حتی بچههای کوچکش رحم نکردهاند تا همین حالا که دست از حرمشان هم برنمیدارند. میگویم بابا رفته از حرم دفاع کند. میگویم بابا قهرمان است. میگویم باید دعا کنیم، خدا مراقب حرم، بابا و دوستهایش باشد. خدا مراقب همه بچهها باشد. باز هم سوال دارد...
اونجا بچهها هم هستن؟
باید باز هم توضیح بدهم که بچهها هم هستند. که بابا رفته به بچههایی هم که مقابل آدمبدها قرار گرفتهاند، کمک کند و نجاتشان دهد. بعد هم بگوید دلش میخواهد یک روز تلویزیون کارتون بابا و دوستانش را پخش کند که دارند آدم بدها را میکشند و بچهها را نجات میدهند. میبوسمش و توی دلم میگویم دنیا فقط برای قهرمانهای غیر واقعی جا دارد. آنقدر کوچک شده که به مردهای بزرگ روی خوش نشان ندهد... راضیاش میکنم بخوابد. برمیگردم و دوباره روی مبل مینشینم. جای خالیاش را میبینم، قرآنم را در آغوش میگیرم و باز هم تصاویر در ذهنم تکرار میشود. خودم راهیاش کردهام. قرآن دست من است و کاسه آب دست زهرا. کاش قهرمانم، قهرمان بچههایم، به سلامت برگردد... .
تقدیم به خانواده شهدای مدافع حرم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: