در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیرمرد بسیار خوب و مهربانی است. گاهی برایش غذا میبرم و زمستانها هم سعی میکنم اغلب روزها برایش چای ببرم. خلاصه که ناخواسته حواسم به پیرمرد هست. جز من دو دوست دیگر هم دارد، یکی مرد میانسالی است اهل افغانستان که کنار خیابان بساط میکند و کارش واکس زدن و تعمیر کفش است و دیگری هم گربهای که به پیرمرد عادت دارد و گاهی از دستش غذا میخورد.
از وقتی هم که نوشتن این صفحه را شروع کردهام، مدام به این فکر میکردم که حتما او هم داستانی دارد که بنویسمش. چون هیچ وقت با پیرمرد بیش از چند کلمه حرف نزدهام، برایم سخت است که بخواهم حرفی پیش بکشم و درباره زندگیاش با او حرف بزنم. اما باید دنبال فرصت خوبی برای این کار باشم.
***
بالاخره فرصت همین چند روز پیش پیدا شد. برایش انار برده بودم که دیدم دارد با تلفن همراهش صحبت میکند. خیلی تعجب کردم! پیرمرد کارتن خواب محلهمان پس موبایل هم دارد، با این حساب تنها نیست و کسی یا کسانی را دارد که حالش را بپرسند. نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم کمی این پا و آن پا میکنم و میگویم راستش همیشه برایم سوال است که چرا شما اینجا زندگی میکنید؟ الان هم که موبایلتان را دیدم با خودم گفتم حتما قوم و خویش یا دوستی دارید، چرا پیش آنها نمیروید؟
پیرمرد ابدا از سوالم نمیرنجد. انگار در این چند سال به خیلیها در این باره پاسخ داده و برایش عادی شده است. میگوید: با زنم کنار نمیآیم. من رو از خونه بیرون کرده. منم اینجام. با تعجب میگویم: خب بچهای، دوستی یا آشنایی که پیشش بمانید، یا لااقل مسافرخانهای برای اقامت...
میگوید: زنم شناسنامه و مدارکم را نمیدهد. این زن از اول هم تیکه من نبود. حرف آقای خدابیامرزم رو گوش ندادم. خاطرخواهی واقعا عاقبت نداره.
توی ذهنم یک جای کار میلنگد. نمیتوانم نپرسم که چرا زنش با این همه خشم بیرونش کرده که شناسنامهاش را نمیدهد. پیرمرد میگوید زنش از اول ناسازگار و پرتوقع بوده. از اول خواستههای زیادی داشته و پیرمرد را خسته میکرده است. پیرمرد میگوید زنش سیریناپذیر است. هر قدر پول خرج کند، راضی نمیشود. میگوید از اول هم زرنگ بوده، پیرمرد میگوید تنها یک خانه را به نامش زده و حالا هم در همان خانه زندگی میکند و پیرمرد را بیرون کرده. حیرتم هر لحظه بیشتر میشود. پیرمردی که فکر میکردم نان ندارد بخورد، یک خانه را به نام زنش زده و از این کار پشیمان هم هست. مگر چند خانه دارد؟ میگوید: سه چهار تا خونه و مغازه دارم که دادم اجاره. اما نمیشه پسشون بگیرم و برم توی یه خونه بشینم و از جیب بخورم. بچههام هم لج کردن. دو تا دختر دارم و یه پسر و میگن بابا خسیس هست. فقط یه دخترم یواشکی هوام رو داره و برام موبایل خریده و ازم خبر میگیره. بقیه انگار نه انگار بابایی دارن که یه عمر بهشون نون داده. دو روز دیگه که من نباشم خودشون همینا رو میخورن. میخوام برم همهش رو وقف کنم که بعد مرگم خیری بهشون نرسه.
شوکه شدهام، تمام تصوراتم از پیرمرد به هم ریخته، به این فکر میکنم که شاید گوشه آن کیف شناسنامهاش هم باشد و دلش نیاید برای مستقر شدن در مسافرخانه پول خرج کند. حتما آن دفتر هم دفتر حساب و کتابهایش است... دلم را به دریا میزنم و میگویم: شاید بچههایتان راست بگویند. حدود دو سال است شما را میبینم که سر کوچه زندگی میکنید. شما چند خانه دارید، اما اینجایید. میگوید نه دختر تو هم سرت به حساب نیست. من آنقدر سختی کشیدم مال جمع کردم که حاضر نیستم بیحساب و کتاب کاری بکنم!
ماجرای پیرمرد شوکهام کرده و میدانم بحث کردن با او بیفایده است. بلند میشوم که بیایم، میگوید: کاش بهت نگفته بودم... حالا دیگه برام چیزی نمیاری دختر؟ به زور میخندم... حتما میارم پدر. من کاری به زندگی شما ندارم، کار خودم رو میکنم... حالا که پیرمرد اینقدر به خودش سخت گرفته، چرا من به او سخت بگیرم...
زینب مرتضایی فرد - روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: