سجاده عشق

عصر چهارشنبه بود زهرا زانو در بغل کنج اتاق نشسته بود و چشم از رنگ پریده مادر برنمی داشت لبهای خشکیده او چون نیشتری قلب زهرا را به درد می آورد آخر او یک هفته ای می شدکه لب به غذا نزده بود دکترها گفته بودند که دیگر کاری از دستشان برنمی آید
کد خبر: ۱۰۹۷۶
به یاد روزهایی افتاد که همراه مادر از خیابان های اطراف میدان شوش سوار اتوبوس می شد تا به حرم امامزاده صالح )ع ( برود و چه لذتی داشت گذراندن ساعاتی در مکانی که عطر ضریحش ، مشام را نوازش می داد و چه شیرین تر هنگامی که پنجه در پنجره های ضریح می انداخت و با خدا از آرزوهای دور و درازش می گفت.چند روزی بود که آخرین امتحانش را داده بود در دل می گفت ای کاش کسی بود تا دستان کوچکش را در دست او بگذارد و همراه او به امامزاده صالح )ع ( برود و برای سلامت مادر اشک بریزد و دعا کند.زنگ در حیاط به صدا درآمد زن همسایه به عیادت مادر آمده بود و از قضا رهسپار تجریش بود زهرا لب بر صورت سرد مادر گذاشت و با او همراه شد دم دمای غروب بود که به حرم رسیدند با سختی از لابه لای جمعیتی که در آمد و شد بودند گذشت و خود را به ضریح حضرت رساند اشک در چشمان دریایی اش حلقه زد. کتاب دعای توسل را برداشت و شروع به زمزمه کرد: یاوجیها عندالله چقدر سبک شده بود چهره تکیده مادر یک لحظه از برابر نگاهش محو نمی شد به ضریح مطهر زل زد آرامشی بر جانش ریخت یکباره دستی بر شانه های کوچکش نشست کسی که او را نمی شناخت ، خواست با او برود آن سوتر جمعی از کودکان همسن و سالش نشسته بودند کسی اسامی را می خواند نام زهرا را پرسیدند و او را صدا زدند. سجاده ای به همراه لوحی به دستش دادند؛ اما زهرا همچنان در فکر مادر و رنگ پریده او بود سجاده را در دست گرفت گوشه ای از حرم آن را گشود دو رکعت نماز عشق خواند و سلامت مادر را از خدای مهربان طلب کرد دیروقت بود زن همسایه او را به سوی خود خواند و هر دو از حرم خارج شدند ماه تابان رخ گشوده بود و کبوترهای حرم به خواب می رفتند زهرا زنگ در خانه را زد برادرش سجاد با لبخندی در را گشود زهرا دوان دوان وارد اتاق شد مادر نشسته بود و داشت غذا می خورد.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها