خاطرات و خطرات

بدبینی

گاهی بروز بعضی رفتارها از زن و شوهر، موجب بدبینی می‌شود و فاجعه می‌آفریند.
کد خبر: ۱۰۹۱۲۱۶

سعید که در یک خانواده نسبتا مذهبی بزرگ شده بود، یکی از اولویت‌هایش برای ازدواج این بود که شریک آینده زندگی‌اش نیز از یک خانواده مذهبی و پایبند به مسائل دینی باشد. در جلسه دادرسی می‌گفت بر این عقیده بودم که اگر کسی ایمانش ضعیف باشد، ممکن است دست به هر کاری بزند، اما اگر فرد مومنی باشد ممکن نیست به شریک زندگیش خیانت کند. هر چند خودم در عمل به وظایف دینی چندان جدی نبودم، اما با آنچه در جامعه و در اطراف خودم می‌دیدم و می‌شنیدم، تصمیم گرفتن برای ازدواج برایم به یک کابوس تبدیل شده بود. از یک طرف سن و سالم بالا می‌رفت و مادرم که مصر به ازدواج من بود، می‌گفت هر چیزی وقتی دارد و اگر زمانش بگذرد دیگر فایده‌ای ندارد، پاسخی نداشتم و به پدرم که هرازچندگاهی به شوخی می‌گفت پسرجان آیا می‌خواهی فردا که پیر شدی بچه‌داری کنی یا آن که زودتر بچه‌دار شوی و بچه‌هایت عصای زمان پیری‌ات باشند، با شرم نگاهی می‌کردم و سرم را پایین می‌انداختم. از سوی دیگر هر چه با خودم کلنجار می‌رفتم به نتیجه‌ای نمی‌رسیدم. چون درآمدم کفاف اداره یک خانواده را نداشت.

در این زمانه پیدا کردن دختر مناسب زندگی نیز کار دشواری بود. چون می‌دیدم زن‌های امروز به جای رسیدن به زندگی خودشان و بچه و خانواده بیشتر دنبال آن هستند که خودشان را بزک کنند و در خیابان‌ها و مراکز تجاری بچرخند. به جای آشپزی در خانه، در فست‌فودها پیتزا و ساندویچ بخورند. حقیقتا هر چه این گونه رفتارها را می‌دیدم، تنفرم از جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کردم بیشتر می‌شد. گاهی به این نتیجه می‌رسیدم که هرگز ازدواج نکنم. پیش خود می‌گفتم. سعید! مگر عقلت را از دست دادی که می‌خواهی ازدواج کنی؟ راحت داری زندگیت را می‌کنی. هر جا بخواهی می‌روی. هر جا بخواهی می‌گردی. کسی هم نیست سر دیر و زود آمدنت به خانه به تو نق بزند. به خاطر این چیزها در برابر اصرارهای پدر و مادرم، یکجورهایی شانه خالی می‌کردم. پدرم می‌گفت سعید! دوست دارم پیش از مردنم، نوه پسریم را ببینم. تا این که بالاخره مادرم با وساطت و معرفی یکی از همسایه‌ها که با او خیلی صمیمی بود، یک روز عصر که دور هم نشسته بودیم و چایی می‌خوردیم، گفت سعید یک چیزی می‌خواهم به تو بگویم، نه نگو. گفتم تا چه حرفی باشد. گفت همسایه‌مان صغری خانم، یکی از دخترهای فامیلش را معرفی کرده و از او خیلی تعریف می‌کند. می‌خواهی قراری بگذاریم و برویم ببینیم و با هم صحبتی بکنید. گفتم مادر! اول اجازه بده فکرهایم را بکنم. بعد جوابت را می‌دهم. بالاخره در برابر اصرارهای مادرم تسلیم شدم.

در صحبتی که با همسر آینده‌ام داشتم چند تا شرط او گذاشت و چند تا شرط هم من داشتم ازجمله شرط‌های من چادر بود. خیلی راحت و بدون هر گونه مخالفتی آن را پذیرفت. در زمان نامزدی هر جا می‌رفتیم چادر سر می‌کرد. پس از ازدواجمان نیز یک سالی با چادر رفت و آمد می‌کرد، اما کم‌کم شل کرد. یک روز متوجه شدم وقتی با من می‌رود بیرون چادر سر می‌کند و هرگاه تنها رفت و آمد می‌کند، در بیرون چادرش را جمع می‌کند و می‌گذارد داخل کیفش. اولش به رویم نیاوردم، تا این که یک روزی که داشتیم می‌رفتیم عروسی دیدم خیلی راحت بدون آن که به رویش بیاورد بدون چادر و با یک مانتو، آماده رفتن شده است. به او گفتم پس چادر چی شد. گفت در عروسی که دیگر کسی امُّل‌بازی درنمی‌آورد و چادر سر نمی‌کند. چون نمی‌خواستم خوشی‌مان را خراب کنم، پاسخی ندادم، اما پس از برگشتن از عروسی جر و بحث کوتاهی با هم داشتیم. از فردای آن روز دیگر چادر را کنار گذاشت. من هم چون می‌دیدم مخالفت کردن فایده‌ای ندارد، کوتاه آمدم. به او گفته بودم اگر خواست خانه اقوام و جایی برود، تنها نرود، ولی گوش نمی‌کرد. خواستم حداقل به من اطلاع بدهد و برود. ولی باز خیلی وقت‌ها بدون اطلاع من می‌رفت. اگر هم بازخواستش می‌کردم، می‌گفت فراموش کردم. کم‌کم به رفتارهایش ظنین شدم. با خودم می‌گفتم اگر قصد و غرضی ندارد، چرا باید بدون اجازه و اطلاع من بیرون برود. از محل کارم چند بار به خانه زنگ می‌زدم ولی کسی خانه نبود تا پاسخ تماسم را بدهد. از این رفتارهایش سخت برآشفته شده بودم. هر قدر که من کوتاه می‌آمدم او با پررویی هر چه می‌خواست می‌کرد. یک روز به همسرم پیشنهاد کردم با هم پیش یک مشاور برویم، گفت من روانی نیستم. این تویی که دیوانه شدی. از این نحو پاسخش سخت عصبانی شدم. دستم را بالا بردم تا یک مشت توی دهنش بزنم ولی گفتم لعنت خدا بر شیطان و دستم را پایین آوردم. بلند شدم از خانه زدم بیرون. یکی دو ساعت عین آدم‌های گیج و منگ، بی‌هدف تو خیابان‌ها دور خودم می‌چرخیدم.

چند روزی کار به قهر و قهرکشی کشید. باز من کوتاه آمدم و از او عذرخواهی کردم، تا این که در یک روز تعطیل که مادرش یک مجلس زنانه داشت، صبح او را به خانه مادرش بردم. قرار شد خودش تنها برنگردد و من عصر بروم دنبالش. حوالی ظهر بود. داخل هال دراز کشیده بودم که متوجه شدم یکی کلید انداخت و در را باز کرد. خودم را به خواب زدم. همسرم بود. آمد و یک راست رفت به سمت اتاق خواب. لباس‌هایش را عوض کرده بود، بدون این که کوچک‌ترین اهمیتی به من بدهد کیفش را از روی میز برداشت که برود. از جایم بلند شدم و دستش را گرفتم و کشیدم. گفتم کجا با این عجله. گفت خانه مادرم. گفتم تومن را خنگ فرض کردی؟ فکر می‌کنی هر چی بگویی من هم باور می‌کنم. گفت ولم کن. بیچاره تو مریضی و خودت خبر نداری. پرسیدم مگر قرار نبود تنها برنگردی و من عصر بیایم دنبالت؟ گفت خوب کردم دلم خواست آمدم. گفتم خفه شو! با پشت دستم یک ضربه زدم توی دهانش. بعد دو دستی گلویش را گرفتم و سفت فشار دادم.

در این پرونده رفتار نامناسب زن، سوءظن مرد و رفتارش بر اثر یک لحظه عصبانیت باعث قتل شد. متاسفانه برخی افراد به جای کمک گرفتن از بزرگان فامیل، مشاوران و حتی پلیس و دستگاه قضایی به خاطر سوءظن اقدامات خودسرانه را مرتکب می‌شوند که سرانجامی جز پشیمانی ندارد.

دکترمحمدباقر قربانزاده، رئیس دادگاه کیفری یک استان تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها