در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فیلم تهیهکنندهای هم دارد که به واسطه نسبتش با کارگردان بزرگ سینمای ایران و ارتباط ایشان با معاونت سینمایی کنونی توانسته اکران خوبی هم برای فیلم بگیرد و از این جهت فضای مناسبی برای دیده شدن دارد، اما این همه داستان نیست و فراتر از فیلم و پس از تماشای آن اولین نکتهای که به ذهن میرسد این است که چرا محصولات سینمای ایران تا این حد به هم شبیه شده است؟ چرا در سینمای ما فانتزی و سرگرمی در حال فراموشی است و بسیاری از فیلمها با نشان دادن بیواسطه و عریان کژیهای اجتماعی میخواهند جایگاهی برای خود به عنوان یک فیلم اجتماعی و دغدغهمند تعریف کنند؟ نمایش این همه غم و مصیبت در مجموعه فیلمهای امروز سینمای ایران نشانه چیست؟ اینها سوالاتی است که تا امروز به نظر پاسخ کامل و جامعی برای آن یافت نشده و به نظر این سالها نمایش مصیبتها در سینما جای کارکرد اصلی آن را گرفته است.
قصههای کوچک
زرد داستان پنج مخترع جوان است که در یک سرخوشی جوانانه خود را آماده سفر به ایتالیا و رسیدن به رویاهایشان در اروپا میکنند، اما درست دو سه روز قبل از سفر در حالی که انگار همه چیز به خوبی پیش میرود فاجعهای رخ میدهد. فاجعهای که انگار شروع سلسله وقایعی است که به شکل دومینو وار پس از آن اتفاق میافتند و البته ارتباطی به هم ندارند. اشکال فیلمنامه زرد دقیقا همین جاست. داستان با یک تصادف آغاز میشود، اما به راحتی این اتفاق فراموش میشود. این قصههای پشتسر هم که با محوریت حامد و تلاش برای نجات او در داستان وجود دارد از یک جایی به بعد کارکرد خود را از دست میدهد. برای روشن شدن موضوع داستان حامد در فیلم را مرور میکنیم: در سفر حالش خوب نیست، تصادف میکند، بر اثر شوک به کما میرود، رابطه پنهانیاش با زنی دیگر برملا میشود، جریان تصادف رو میشود و او مقصر است و در نهایت مرگ مغزی میشود و اعضای بدنش اهدا میشود. همه این اتفاقات در دو روز رخ میدهد در حالی که هر کدام از آنها میتوانست برای یک درام کافی باشد، اما اینجا داستانکهای زیادی در فیلم وجود دارد که هیچ کدام به سر انجام نمیرسد و حتی قصه تصادف که در ابتدای فیلم رخ داده، در انتها و پرداخت دوباره مجددا به حال خود رها میشود.
زرد فیلم خرده قصههاست و سعی کرده همه اینها را در یک بستر روایت کند. بستری با محوریت بیماری ناگهانی حامد و تلاش همسر و دوستانش برای نجات جان او که به سرانجام هم نمیرسد. در همین تلاشهاست که فیلمساز به زندگی این مخترعان جوان وارد میشود. همه آنها شکست خوردههایی هستند که از ارتباط عادی با اطرافیانشان عاجزند. نهال با پدرش، حامد با همسرش و زنی که در ارتباط بوده، شهاب و همسر سابقش، نیکی و مردی که او را دوست دارد، فرامرز و تنهاییاش و همه اینها در همین جستوجوها و تلاش برای یافتن پول اتفاق میافتد. اینها اگرچه تکسکانسهایی خوب و با اجرایی حرفهای هستند، اما به نظر از پیکره اصلی فیلم جدا افتاده اند و ارتباط ارگانیکی با آن ندارند و این که زرد اساسا قصه شلوغی دارد که به نظر در بسیاری از فراز و فرودهایش میتوانست عمیقتر باشد.
چرا؟
زرد چراهای زیادی دارد. چرا رابطه نهال با پدرش این گونه است؟ چرا حامد به نهال خیانت میکند؟ چرا نیکی با آن که داستان بهار و حامد را میدانسته و حتی برای اتمام آن به حامد کمک کرده در مواجهه با بهار این گونه برخورد میکند؟ چرا نیکی داستان شهاب و نهال را به فرامرز میگوید؟ چرا این آدمها هیچ کدام رابطه درستی با خانوادههایشان ندارند؟ چرا نهال اتفاقی به این هولناکی را به خانواده حامد نمیگوید؟ چرا حامد همان موقع جریان تصادف را به پلیس نمیگوید. در حالی که پشت فرمان نبوده؟ چرا وقتی محسن دستگیر میشود و تصادف را گردن حامد میاندازد خانوادهاش نمیدانند حامد در کماست؟ این در حالی است که نهال در مواجهه حضوری و برای گرفتن پول و قبل آن به صورت تلفنی این موضوع را به او گفته است. تمام اینها سوالاتی است که در فیلمنامه به آن پاسخ درستی داده نمیشود. زرد از آن دسته فیلمهایی است که فیلمساز باید به آن الصاق شود تا بسیاری از سوالات را پاسخ دهد.
دو روز نوری!
زمان وقوع داستان در فیلم با منطق زمانی رخدادن چنین رویدادهایی در جهان واقع متناسب نیست. این حجم اتفاق در این چند ساعت نمیگنجد. بارها در فیلم آدمها برای گرفتن پول به شمال و جنوب شهر میروند و رفتوآمدهای مکرری به بیمارستان دارند. در تهران امروز و با ترافیک و انواع و اقسام محدودیتهای ترافیکی در شهر قطعا در این فاصله نمی توان این کارها را انجام داد و در نهایت هم فیلمساز عجولانه حامد را مرگ مغزی میکند، دستگاههای حیاتی قطع میشود تا در سکانس آخر نهال سبکبال و در صبحی دلانگیز و پر از تگرگ بیمارستان را ترک کند!
نخبهنماها!
پنج کاراکتر زرد که همگی مخترعانی جوان، دوست و همکلاسی سابق هم هستند در تمام طول فیلم نشانهای از این ویژگی در خود ندارند. بهرام رادان با آن که بازی متفاوتی دارد و نمیخواهد تکستاره فیلم باشد همراه ساره بیات و مهرداد صدیقیان بیشتر جوانهایی عاصی و عصبانی هستند که در مقابل از دست دادن یکی از اعضای گروهشان واکنشهای احساسی و نه منطقی دارند و بعضی جاها از اندک هوش لازم هم برخوردار نیستند. رحیم با بازی علیرضا استادی با آن که پسر ناتنی مردی است که مرگ مغزی شده، اما براحتی 100میلیون از آنها پول میگیرد و در مواجهه با این موضوع قطعا مخاطب از خود میپرسد این مخترعان جوان چرا به این راحتی فریب میخورند؟
نکته دیگر این که در حدود دو روزی که آدمهای داستان فیلم به دنبال پول و گرفتاریهای مختلف هستند کوچکترین تغییری در تیپ و ظاهرشان به وجود نمیآید. این آفتی است که جدیدا دامان آثار نمایشی در ایران را گرفته و بازیگران اجازه گریم یا مخدوش شدن چهره و به هم خوردن به اصطلاح تیپشان را نمیدهند. نیکی با بازی بهاره کیان افشار بعد از 48 ساعت همانی است که در ابتدای داستان بوده و مانند مدلهای تبلیغاتی دیالوگ میگوید و لباس میپوشد. آیا انسان به طور طبیعی پس از چند روز تقلا و استرس چهرهاش خسته و رنگپریده نمیشود؟ آیا حالت موی دو روز پیش بازیگران مرد فیلم به شکلی که به مسافرت رفتهاند در بیمارستان و پس از این همه تقلا همان گونه باقی میماند؟ زرد در جزئیات بسیار سهلانگار است، اما قطعا فیلمسازش دغدغه مسائلی را دارد که در اجرا درنیامده و اسیر عناصری شده که برای فروش در گیشه طراحی شده است. زرد فیلمی است که فرم و محتوایش متناسب نیست و با وجود داشتن دغدغه، فیلمنامه ضعیفی دارد و البته نمیتوان از کنار میزانسنهای خوب و تدوین درست کار به راحتی گذشت. زرد با همه مباحثی که گفته شد یک نقطه روشن دارد؛ ورود یک کارگردان جوان که کاش در آثار بعدی در مرحله نگارش فیلمنامه زمان بیشتری بگذارد، چراکه تاریخ سینما نشان داده فیلمنامه قسمت بزرگی از راه فیلمسازی است.
بهرنگ ملک محمدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: