در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
لنگر
از کنار جاده اصلی میشد براحتی لنگر را مشاهده کرد. روستایی که از دور هیچ تمایز خاصی نداشت و نمیدانستم به چه بهانهای باید به آنجا میرفتیم. دیروقت بود اما دیگر راحت میشد فهمید که زلزله چه بر سر لنگر آورده است. چادرها در کنار زمینهای نیمهکاره خیمه زده بودند و مردم برای ساختمان خود آجر روی هم میگذاشتند. سراغ اهالی میرفتیم و از دردشان میپرسیدیم که خیلی زود سفره دلشان را باز میکردند. نگرفتن وام و خانه تخریب شده و بیسرپناهی در آستانه پاییز موضوع مشترک همه آنها بود.حرفهایشان پر از گلایه و نگاهشان پر از التماس بود .
روستا را خاک گرفته بود و با حضور ما باد نیز درگرفت. دیگر بسختی میشد بیشتر از ده متر جلوتر را دید. اما این سختی اول به اندازهای نبود که تنفس ما را مختل کند؛ چیزی که چند دقیقه بعدش به سراغمان آمد. نفس کشیدن سخت شد و دیگر نمیتوانستیم بیش از چندمتر جلوتر را ببینیم، در همان فضای پر گردوخاک هاله پیرزنی روی ایوان خانه خرابشدهاش را میدیدم که به کورمانجی چیزی میگفت. نهتنها نمیفهمیدیم که چه میگوید بلکه توفان غبار نفسی برای ایستادن و عکس گرفتن نمیگذاشت.
قصر قجر
از هر کسی مسیر «قصر قجر» را میپرسیدیم میگفت این راه رفتنش با این ماشین زهوار دررفته امکانپذیر نیست. در عرض پنج دقیقه اولین تنگه را رد کردیم و ناگهان از توفان غبار اهواز به جنگل گلستان رسیدیم. دامنهای کاملا سرسبز و مهآلود که ابرها با سرعت تمام عبور کرده و مدام زمین را سایه روشن میساختند. نگاهی به عقب انداختم هنوز از لنگر غبار بلند میشد و جلو را مینگریستم درهای سرسبز و پر از چشمه و گل و گیاهان دارویی بود. آخرین کوه را که دور زدیم در مقابلمان چندین روستا پدیدار شد.
وارد قصر قجر شدیم، همان چادرهای هلالاحمر و همان خانههای نصفهنیمه. با این تفاوت که کمتر کسی مشغول ساخت خانهاش بود. روستا فقیرتر از لنگر به نظر میرسید. بیهوا وارد خانهای شدیم. به نظرم رسید با صاحبخانه متمولی روبهرو هستیم. فوندانسیون خانه را ریخته بود و خودش نیز در کنار بنای ساختهنشده خانهای با حیاط تمیز داشت. حدودا دو دقیقه کافی بود تا بفهمیم صاحبخانه گوسفندانش را فروخته و پولش را خرج فوندانسیون کرده تا به مراحل اولیه وام برسد و خودش نیز در تنها بنای در امانمانده از زلزله، یعنی طویلهاش زندگی میکند. آن حیاط تمیز هم در واقع محل چرای گوسفندان بوده که آبپاشی شده است. وارد طویله (خانهاش) شدیم. مادری کورمانجی درد و دل میکرد و من فقط نگاه میکردم و حسین هم عکس میانداخت.
در چشمانم نگاه میکرد با بچهای که در بغل داشت. پول خانه ساختن نیست، ضامن برای وام نیست، وام برای فقیر نیست. چشمانی که دو دو میزند و در انتظار امیدی برایمان میدرخشد، ما مگر چه میتوانیم بکنیم. از من چه بر میآید وقتی تنها دارایی تو و شوهر معلولت همان خانهای بود که زلزله ویران کرد و حال از من میخواهی با بهزیستی چه کنم؟با دولت؟ با ملت؟چه کنم که چشم در چشمانم ندوزید. حال همان مسئولی را داشتم که درد را میبیند و با آن عکس یادگاری میاندازد. نه کاری میکند نه حتی شبی را از غم بیسرپناهیشان زار میزند.
محسن شهمیرزادی
عکاس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: