اهالی زلزله زده چنگوره دیگر خانه ندارند : بفرما چادر آب خنک و چای پیدا می شود
اینجا بوی مرگ می آید انگار زندگی دیگر نفس نمی کشد مانده زیر آوار خاک و گل دیگر چنگوره حرفی برای زندگی ندارد و آن زن روستایی نشسته بر آوار خانه ویرانش به ترکی مویه می کند نمی فهمم اما حس می کنم در سوگ عزیزانش مرثیه می خواند چنگوره چنگوره آباد من کجا رفت
کد خبر: ۱۰۷۲۷
صفای خانه های کاه گلی ات ؛ کجا رفتند مردمان میهمان نوازت ؛ چنگوره چنگوره ویران من و اینجا چنگوره است روستایی پنهان در پیچ و خم جاده ای طویل که اگر از آبگرم حساب کنی ،25 کیلومتر راه است چنگوره ، روستای خوش آب و هوای قزوین ، که تا ده روز پیش ، ییلاق پولدارهای تهرانی بود، امروز تل بزرگ خاک است . بوی خاک همیشه خوب است اما نه اینجا که آمیخته شده با بوی تعفن پنهان زیر آوار حتی زمزمه رودخانه ای که از بالای روستا می گذرد نیز دیگر گوش نواز نیست ؛ مثل این که او هم مرثیه می خواند رودخانه ، تا چند روز پیش ، از صدای آب تنی پسربچه ها، از صدای ولو شدن رخت های زن روستایی ، از صدای بیل مرد کشاورز، رودخانه از این صداها بود که جان می گرفت ، و حالا در عبور از کنار خانه های ویران ، پسرکانی که اشک غم جای برق شیطنت را در چشم هایشان گرفته است ، دخترکان بی کس و کار و تنها مانده ، حالا رودخانه هم در عبور غم انگیزش از دل روستایی که آوار مرگ بر سر آن باریده است، دیگر زندگی بخش نیست در چنگوره حالا جز گروه افرادی که یا امدادرسانند و یا کنجکاو، مردان و زنان جان به در برده از مصیبت ، همگی سیاهپوشند بچه ها، اگر می دوند، نه برای بازی که برای رفتن به قبرستان است خانم اجازه می دهید این گل را بکنم؛ گل می خواهی چکار؛ می خواهم ببرم سر قبر پدرم بکن این خانه مال ما نیست . اسمت؛ جلال محمودی ، فقط پدرت مرده ؛ بله ما بیرون بودیم از جلال که گل را می کند، عکس می گیرم چند ساله ای ؛ 12 سال چند گل قرمز در دستش ، می دود به سمت قبرستان جلال گفتی چند خواهر و برادر داری؛ چهار برادر و سه خواهر جلال پشت آوارها گم می شود او پدر را از زیر خاک پیدا کرده و به خاک سپرده است این خانه نیمه ویران که جلال از حیاطش گل کنده ، خانه مجللی است در روستایی که ملاط خانه ها، همه از گاهگل است ، خانه های آجری و تک و توک ویلاهای خوش نما، خیلی به چشم می آیند آنها به تمامی فرو نریخته اند. مردی می گوید این خانه قشنگ که ظاهر آن سالم مانده اما از درون ویران است ، متعلق به یکی از اهالی ده است که محمد حسینی نام دارد خانه اش را به تازگی در همسایگی خانه مادرش ساخته بود که این اتفاق افتاد حالا شیروانی خانه مادر، خود را در حیاط خانه پسر انداخته و با خود، چشم نگرانی مادری زیر آوار مانده را تا آخرین لحظه ها، به درون خانه پسر خزانده است از زیر شیروانی فرو ریخته ، بوته گل سرخ ، بیرون زده و جان سالم برده تا حرف آخر تا حرف عشق را از زیر آوار خانه مادر، به گوش پسر برساند.در باغچه همین خانه است که یک ساعت دیواری ، زلزله ای در من به پا می کند ساعت دیواری خانه محمد حسینی ، شکسته و کنار بوته کوچک گل سرخی افتاده است ساعت دیگر کار نمی کند اما بگویم عجیب یا جالب که عقربه هایش ، درست لحظه وقوع زلزله را نشان می دهد؛7 و26 دقیقه . صبح است خورشید بی رمق ، خود را روی چنگوره پهن کرده که یکباره قلب چنگوره می لرزد تکانها شدیدتر می شود دیوارها ترک برمی دارد تیرهای چوبی فرو می ریزد ساعت از دیوار خانه محمد حسینی به زمین می افتد.7 و26 دقیقه عقربه ها از کار می ایستد سکوت مرگبار، چنگوره را فرا گرفته است سربازها هم آمده اند زیر شلاق آفتاب ، عرق می ریزند و با دست خالی ، تیرهای چوبی و کوه خاک و کاهگل را کنار می زنند و وسایل روستاییان را از آن زیر بیرون می کشند ما را به زور نیاورده اند، خانم داوطلبانه آمده ایم اگر طلا و پول و شی ء قیمتی پیدا کنیم ، به ما تشویقی می دهند. محمدرضا رضایی از لشکر16 قزوین آمده است صورتش آفتاب سوخته شده و دستش زخم برداشته است همقطاران ما، روز چهارشنبه یک سرویس طلا پیدا کردند و ده روز تشویقی گرفتند اینجا صحنه هایی دیده ایم که اصلا نمی توانیم بگوییم خیلی دردناک است خانم یک پیرمرد به ما التماس می کرد که خانه اش را سه متر بکنیم می گفت یک دست کت و شلوار دارم که دو هزار تومان پول در جیب آن است همه دارایی اش همین بود. ما هر چه گشتیم ، کت و شلوار را پیدا نکردیم گفتیم پدر جان خودمان برایت کت و شلوار می خریم ، پولت را هم می دهیم ، بی خیال شو؛ اما پیرمرد، کمک ما را قبول نمی کرد و هی اصرار می کرد که کت و شلوار و پولش را پیدا کنیم سرباز "احمد گونایی " کنار محمدرضا کار می کند او هم خسته و گرفته است . گلستان سعدی و مثنوی مولانا و چند کتاب دیگر را پیدا کرده اند و روی هم چیده اند فرش و پشتی و دمپایی و بخاری هم هست بالاتر، داشتیم زیر آوار خانه حاج آقایی را که تازه از مکه آمده بود می گشتیم کله قند و پارچه و سوغاتیهایش سالم مانده بود.بروید بالاتر خیلی وحشتناکتر است راست می گویند بالاتر خیلی وحشتناک تر است چنگوره روستای کوچکی است ، اما عجیب است که در این منطقه کوچک ، خرابی های بالای روستا، خیلی بیشتر از پایین است اگر در پایین هنوز خانه ای هست که در یا ضلعی از چهار دیواری اش سالم مانده ، آن بالا همه چیز زیر و رو شده و خانه ها چنان فرو ریخته اند که دیگر حتی راهی برای عبور هم نمانده است.چنگوره دیگر خانه آبادی ندارد جز حمام روستا و چند خانه نوساز که البته ترک های زیادی برداشته اند و قابل سکونت نیستند حالا چادرهای هلال احمر، تنها سرپناه روستاییان است که اگر کنار خانه های ویران جایی پیدا شده باشد، چادرها را همانجا برپا کرده اند و این هم نشینی چادر کنار خانه ویران ، قرابت تلخی میان مرگ و زندگی در ذهن آدم ایجاد می کند. روستاییان از آنچه که داشته اند و از دست داده اند، دل نکنده اند کنار ویرانه ها زندگی کردن ، یادآوری روزها و شبهای نه چندان دور زیر سقف کاهگلی و تیرهای چوبی و ماندن کنار تل خاطرات گذشته ، درد روستاییان را تسکین می دهد مرد میانسالی که اسمش زکریا حدادی است و دستش باندپیچی شده است می گوید، بهتر است اول به فکر ساکنان روستا باشند که در چادرها مستقر شده اند آنها که روستا ییلاق شان بوده ، حتما خانه ای دارند اما اهالی روستا دیگر هیچ جا و سرپناهی ندارند.زکریا می گوید که در چنگوره در فصل تابستان دویست خانوار و در زمستان پنجاه شصت خانوار سکونت دارند او از مردی حرف می زند که گفته است حاضر است خاکبرداری چنگوره را به تنهایی بر عهده بگیرد رایگان برای روستایی ها و هزینه ها به عهده خودش بفرمایید چادر! آب خنک و چای پیدا می شود اهالی چنگوره دیگر خانه ای ندارند که تو را به پذیرایی در آن دعوت کنند مصیبت هم میهمان نوازی را از یاد آنها نبرده است حاضرند چادرهای خود را با تو تقسیم کنند آه چنگوره من تو را در ویرانه ها جا می گذارم و ویرانه هایت در قلبم جا می ماند من مردمان محنت کشیده تو را کنار آوار آرزوهایشان جا می گذارم و برایشان شبی را دعا می کنم که باز، نور از پنجره خانه هایشان بیرون زند شبهای تابستانی پرستاره ات بخیر، چنگوره ویران من ...