داستانک

روزی هارون الرشید گفت: آیا کسی از زمان پیغمبر زنده مانده است؟ گفتند: باید جست‌وجو کنیم. گشتند و گفتند: پیرمردی است که او را در گهواره می‌گذارند، او هست. گفت: او را بیاورید. سبدی برداشتند و پیرمرد را در سبد نشاندند و آوردند.
کد خبر: ۱۰۶۴۸۶۳

هارون به او گفت: تو رسول خدا (ص) را دیده‌ای؟ گفت: بله. گفت: چیزی از پیغمبر صلی‌الله علیه و آله شنیده‌ای؟ گفت: بله. گفت: چه شنیده‌ای؟

گفت: رسول خدا (ص) فرمود: «یشیب ابن آدم و یشبّ فیه خصلتان الحرص و طول الأمل»فرزند آدم پیر می‌شود، ولی دو چیز در او جوان می‌شود؛ یکی حرص، یکی آرزوهای دراز.

گفت: هزار دینار طلا به او بدهید. پیرمرد که در کل عمرش صد دینار طلا ندیده بود، تشکر کرد و دوباره درون سبد نشست و او را بردند بیرون. گفت: مرا برگردانید، با هارون کار دارم. او را برگرداندند. گفتند: قربان! او با شما کار دارد، هارون گفت: او را بیاورید، پیرمرد گفت: این هزار دینار طلای امسال است یا هر سال به من هزار دینار می‌دهی؟

هارون گفت: «صدق رسول الله» جان او دارد در می‌رود، ولی حرص پول و آرزوی زنده ماندن سال‌های دیگر را دارد. گفت: نه، سال‌های دیگر نیز هست. تا او را بیرون بردند، مرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها