داستانک

مهمانی در رستوران

شخصی تعریف می‌کرد: در رستوران نشسته بودم ، یکدفعه مردی که با تلفن صحبت می‌کرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به باقالی پلو و ماهیچه. بعد از 18 سال دارم بابا میشم.
کد خبر: ۱۰۶۲۳۱۵

چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچه 3 یا 4 ساله‌ای را گرفته بود که به او بابا می‌گفت. پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم.

مرد با شرمندگی زیاد گفت: آن روز در میز کنار من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند. پیرزن با دیدن منوی غذاها گفت ای کاش می‌شد امروز باقالی پلو با ماهیچه می‌خوردیم، شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند، من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا آن پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه.

انسان‌ها را در زیستن بشناس نه در گفتن؛ در گفتار همه آراسته‌اند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها