رونق اقتصادی در سایه جنگ

سیاست و اقتصاد چنان در هم تنیده و نزدیکند که کمتر تحول سیاسی در جهان امروز را می توان یافت که در پس آن منافع اقتصادی یکی از قدرتهای بزرگ ، نقشی نداشته باشد
کد خبر: ۱۰۵۲۰۸
و جنگ به عنوان یکی از قدیمی ترین پدیده های موجود در میان جوامع بشری به عنوان یک بازوی سیاست از این قاعده مستثنا نیست. در این میان جنگهای دهه آخر قرن بیستم و سالهای نخست قرن جاری نیز مولود اقتصاد نوین دنیا هست. گسترش تروریسم و بنیادگرایی بهانه بسیار خوبی برای انتقال زمین بازی به خاورمیانه ای بود که سالهاست مستعد جنگ است. فرو ریختن برجهای جهانی به بوش و نومحافظه کاران امریکا این فرصت را داد تا ذهن امریکاییان را از درگیری با بیمه های اجتماعی و حقوق بازنشستگی به سوی امنیت ، این اولین نیاز اجتماع معطوف کند و همین امر مقدمه حرکت به سوی زمین بازی خاورمیانه برای آغاز یک تورنمنت با رقبای اروپایی اش شد.
دکتر حسین زاده ، نویسنده ایرانی مقیم امریکا در اثر جدیدش با عنوان اقتصاد سیاسی ، نظامی گری امریکا به بررسی تعامل جنگ و اقتصاد پرداخته است . وی در گفتگو با «جام جم» ضمن تحلیل سیاست امریکا در قبال پیوند جنگ و اقتصاد به بررسی برنامه های نظامی این کشور بر بودجه آن می پردازد.

نظر جنابعالی درخصوص ارتباط صنایع نظامی امریکا با جنگهای عراق و افغانستان چیست؛

مسلم آن است که صاحبان صنایع نظامی امریکا از جنگ سود می برند. انعکاس جنگ در داخل این کشور، انعکاس توزیع بودجه ای است که آنها احتیاج دارند در خارج از این فضا اتفاق بیفتد. در عرض 5 سال گذشته ، بودجه نظامی بوش 45درصد افزایش یافته است و توجیه این افزایش بودجه ، جنگ بوده است و آنها بتدریج به بهانه تامین امنیت ، میزان این بودجه را افزایش دادند. بهانه های مختلفی چون محور شرارت ، اسلام رادیکال ، تهدید هسته ای ایران و...تنها توجیهی برای افزایش این بودجه نظامی بود. میزان بودجه نظامی امریکا میان 35 تا 38 درصد بودجه فدرال است که این مقدار 2.2 برابر کل بودجه ایران است. یعنی معادل کل بودجه کشورهای دیگر. در سال 2006، 420 تا 430 میلیارد دلار بودجه نظامی امریکا بوده که این رقم هزینه جنگ عراق و افغانستان را شامل نمی شود و خیلی از مخارج نظامی ای که باید در بودجه پیش بینی می شد، در آن لحاظ نشده است . به عنوان مثال می توان حقوق و منافع آسیب دیدگان از جنگ و اقلام مشابه را یادآور شد. من در کتابم براساس مدرک و سند به این نکات اشاره کرده ام. براین اساس ، ویلیام هارتان می گوید اگر می خواهید بدانید مبلغ بودجه نظامی امریکا چه میزانی است ، بودجه رسمی 420 میلیارد دلاری را فراموش کنید ؛ چرا که این بودجه در حقیقت میان 700 تا 800 میلیارد دلار است.

فروش مهمات و دیگر اقلام نظامی برای امریکا چه دستاوردهایی دارد؛

صاحبان قدرت در این کشور توانسته اند از طریق فروش مهمات سودهای کلانی به دست بیاورند. که تداوم کسب این سودها نیاز به تولید جنگ دارد. آنها به همین دلیل به موضوعاتی چون اسلام رادیکال چسبیده اند و جالب آنجا است که برنامه های خود را به سبکهای پیچیده و مرموزی تدوین می کنند تا مقصود اصلی پوشیده بماند. آنها نظریه برخورد تمدنهای هانینگتون را استدلال ادعاهای خود عنوان کرده اند و می گویند اسلام با فرهنگ غرب متضاد است و فرهنگ امریکایی مورد تهدید از سوی اسلام رادیکال قرار گرفته است. این نوع تئوری هاست که سیاست بودجه نظامی امریکا را طراحی می کند. آنها این موضوعات را در رسانه های خود علم می کند، دست به دست هم می دهند و در این میان صاحبان صنایع نظامی نیز با کابوس سازی های خود در این زمینه از عوامل پشت پرده پرخاشگری های امریکا به شمار می روند و امریکا را صهیونیست رادیکال معرفی می کنند و برنامه اسرائیل بزرگ را طراحی می کنند. آنها برای دسترسی به اهداف خود، نیازمند آن هستند که منطقه خاورمیانه متشنج باشد.

آیا انگیزه حمله به افغانستان یا عراق صرفا نابودی تروریسم است یا کسب سود اقتصادی؛

مساله تروریسم بهانه است. هدف عمده آنها از حمله به عراق یا افغانستان ، انگیزه های اقتصادی است. پشت سر این جنگ افروزی ها، کارخانجات و کارتل های تسلیحاتی هستند که موفق شدند بودجه نظامی امریکا را 45 درصد بالا ببرند. آنها قسمت عمده ای از این افزایش بودجه را از جنگ افروزی های خود در جهان کسب می کنند و منافع خود را در این میان به دست می آورند. در غیر این صورت ، اگر در دنیا صلح و ثبات و آرامش برقرار باشد، آنها چگونه می توانند بودجه 1000پایگاه نظامی خود را در سراسر جهان تامین کنند. زمانی که شوروی سقوط کرد و دیوار برلین فرو ریخت ، مردم امریکا جشن گرفتند که از این پس دولتمردان این کشور، مقدار متنابهی از بودجه نظامی خود را به مسائل بهداشتی و رفاهی اختصاص می دهد و سود سهام صلح نصیب مردم امریکا می شود اما در این میان صاحبان صنایع نظامی به دست و پا افتادند و مساله تروریسم را علم کردند. محور شرارتی را طرح کردند که بودجه مبارزه با آن از بودجه جنگ سرد نیز بیشتر شد. وقتی صدام در عراق سرنگون شد، فرمانده اول امریکا به مردم این کشور قول داد تا 3 ماه دیگر نیروهای امریکایی را از این کشور خارج می کند. زمانی که وی بر سر قولی که به مردمش داده بود ایستاد، کسانی که نقشه جنگ را کشیده بودند، برای جلوگیری از توقف جنگ به این امر رضایت ندادند و ژنرال جی گارنل را برکنار کردند. آنها گفتند عراق آماده انتخابات نیست و حداقل یک سال طول می کشد که قوانین لازم در این کشور طراحی شود. من در فصل ششم کتابم که پشت پرده اشغال عراق نام دارد، با مدرک و سند نشان داده ام که حمله امریکا به عراق بلافاصله پس از فروریختن مرکز تجارت جهانی شکل نگرفت. بلکه می توان گفت زمانی که شوروی سقوط کرد، این برنامه ریخته شد. این موضوع را حدسی دریافت نکرده ام بلکه نقل قول مستقیم است. در آن زمان دیک چنی معاون رئیس جمهور فعلی امریکا وزیر دفاع امریکا بود و کالین پاول رئیس سنا. آنها کلینتون را برداشتند و بوش را به جای وی نشاندند. در حقیقت بوش را با نقشه ای به نام برنامه ریزی دفاعی بر سر قدرت آوردند و اسم چنی را با اسم رامسفلد عوض کردند.

وضع اقتصادی داخل امریکا را چگونه می بینید؛

وضع اقتصادی داخل امریکا با بدهی های مالیاتی ، نبود امنیت اقتصادی ، حجم بالای بدهی ها و کسری تراز تجاری همراه است. اصولا سیستم سرمایه داری و بازار این کشور عجیب و غریب است. وقتی وضع عمومی اقتصاد شهروندان بهتر شد، سوددهی شرکتهای بزرگ کاهش یافت و این حالت متناقضی را در این کشور شکل داده بود که باعث شد سرمایه های اروپایی مثل سرمایه های امریکایی عمل کنند. در زمان ریگان ، وضعیت اقتصادی امریکا خوب شده بود که نتیجه آن افت اقتصادی کشورهای محروم بود. ریگان موفق شده بود استانداردهای مالیاتی موازی را از هم بپاشد و برنامه های رفاهی کمک به مستمندان را ترتیب دهد و به ترویج امور بهداشتی بپردازد که نتیجه این امر افزایش مالیات طبقه سرمایه دار بود. نتیجه این امر، یعنی منافع عامه در تناقض با منافع طبقه سرمایه دار و شرکتهای غول پیکر قرار می گیرد. در مدت ریاست جمهوری ریگان ، اقتصاد امریکا افول کرد. اعتماد به کار کمتر شد، کارهای تمام وقت و بلندمدت به کارهای نیمه وقت کمتر از 40 ساعت رسید. در 25 تا 30 سال گذشته در امریکا اتحادیه های کارگری 20 درصد رشد داشتند ؛ اما در آن مدت این مقدار تنها 12 تا 13 درصد بود.

این موضوعات در زمان ریاست جمهوری بوش نیز به همین ترتیب ادامه داشت؛

خیر. زمان بوش هم اوضاع عکس آن شرایط شکل گرفت. معافیت های مالیاتی به آنهایی تعلق گرفت که درآمدهای سطح بالا داشتند. سود شرکتهای بزرگ ، به 4 درصد رشد تولید ناخالص ملی رسید و همه اینها به قیمت نابودی رفاه عمومی صورت پذیرفت. اما در سطح کلان آمارها مثبت شد. در کل رشد ناخالص ملی و سود شرکتهای بزرگ بد نبوده و قیمت سهام افزایش یافته ؛ اما رفاه عمومی مردم کمتر شده است. در امریکا 44 میلیون نفر هیچ گونه بیمه و پوشش درمانی ندارند و حتی آمار بیکاری نیز زیاد شده و به 5 درصد رسیده است. در عین حال ، معلوم نیست افرادی هم که شاغلند، چند درصد نیمه وقت و بدون بیمه و بدون هیچ گونه تعهدی بر سر کار هستند. بسیاری از افرادی که زیر خط فقر به سر می برند شاغلند؛ اما به دلیل نوع شغل خود از درآمد کافی برخوردار نیستند و زیر خط فقر قرار دارند.

به نظر شما، جنگ و افزایش بودجه نظامی تا چه اندازه ای بر اقتصاد امریکا موثر بوده است؛

در این باره باید بگویم که به عقیده صاحبنظران ، جنگ باعث رونق اقتصادی این کشور شده است. دقیقا مشابه جنگهای گذشته. بحث من این است که جنگ به شکلی کوتاه مدت به اقتصاد این کشورها کمک می کند. وقتی بحران های اقتصادی شکل می گیرد و بخش خصوصی سرمایه گذاری نمی کند. دولت از طرف شرکتهای خارجی از طریق مخارج نظامی سرمایه گذاری می کند، که دولت امریکا از این موضوع استفاده کرده است. اما در بلند مدت ، این بودجه هنگفت نظامی برای اقتصاد خوب نخواهد بود. طرحهای بلند مدت ، بودجه را از امور زیر بنایی ، نیروگاه ، آموزش و پرورش و غیره می گیرد. از آنجا که باید پول را به نظامی بدهد فرصت را برای دیگر امور از دست بدهید و بعدا باید به شکلی گسترده این فرصت را پس دهید. مثلا اکنون 2 سال از حادثه نیواورلئان و لرزش اقیانوس می گذارد ؛ اما کاهش بودجه زیربنایی برای بازسازی این شهرها موجب شد صدمات گسترده تر شود. شواهد نشان داد مهندسین متخصص دیوار حفاظتی شهر نیواورلئان قبلا خواستار هزینه ای 20 میلیارد دلاری شده اند تا شهر را از مقاومت در برابر طوفان درجه 3به مقاومت در برابر طوفان درجه یک ارتقائ دهند. اما دولت در پاسخ به درخواست کنگره در این باره اعلام کرد بودجه ای برای این منظور ندارد و طوفان سرانجام این شهر را نابود کرد. اینک باید صدها میلیارد دلار برای بازسازی شهر هزینه شود. من در کتاب خود آوردم که پس از جنگ جهانی دوم بودجه های نظامی بالا می رود و بودجه غیر نظامی کاهش می یابد، بنا به تحقیقات 2 اقتصاددان از بانک فدرال (مرکزی) امریکا که 12 شعبه دارد و اکثر بانکهای امریکا در این 12 شعبه عضویت دارند، رشد اقتصادی امریکا در هر سال به طور متوسط می توانست 2درصد بیشتر از اعلام رسمی دولت باشد و از 4 درصد به 6 درصد برسد که رشد فعلی به طور نسبی از 30 سال پیش هم کمتر است.

تا چه اندازه این نوع برنامه ریزی سیاسی امریکا، بر برنامه های اقتصادی ایران موثر است؛

متاسفانه باید تصریح کنم ، اوضاع اقتصادی ایران تا حدی به سیاست های خارجی امریکا وابسته است. اگر تحریم ها علیه ایران لغو شود، وضع اقتصادی ایران بسیار بهتر خواهد شد. اگر در ایران سرمایه گذاری های خارجی انجام می گرفت ، وضع ایران بهتر می شد در حقیقت این سرمایه گذاری عامل عمده ای است که اقتصاد ایران را به چالش کشیده است چرا که باعث تولید طرحهای اقتصادی زود بازده و اشتغالزای کوچک که جمعیت بیشتر و زمان کمتر را پوشش می دهد، خواهد شد.

15 سال تلاش برای یک تحقیق


پروفسور اسماعیل حسین زاده متولد شیروان از شهرهای خراسان شمالی است. وی دوره ابتدایی تحصیلات خود را در دبیرستان نادرشیروان گذرانده و تا پایان تحصیلات متوسطه در این شهر اقامت داشته است. او مدرک کارشناسی را از دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران اخذ کرد و در اواخر سال 54 برای ادامه تحصیلات راهی امریکا شد. حسین زاده در دانشگاه نیویورک مدرک کارشناسی ارشد را دریافت کرد و 13 سال در این شهر به تحقیقات خود ادامه داد و در دانشگاه نیو اسکول موفق به اخذ دکترای اقتصاد سیاسی شده است. وی تاکنون مقالات و کتابهای زیادی در زمینه اقتصاد سیاسی به نگارش در آورده است که یکی از آنها با نام تئوری شوروی برای جهان سوم 15 سال پیش در امریکا به چاپ رسید و مورد توجه خوانندگان کتابهای علمی قرار گرفت. کتاب حاضر وی ، «اقتصاد سیاسی و نظامی گری امریکا» تنها اثر و حاصل تحقیقات وی در 15 سال گذشته بوده است که اکنون در امریکا پخش شده و مورد استقبال زیادی قرار گرفته است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها