آمده ام تا برسم

قرار مصاحبه ساعت یک بعدازظهر بود. سر ساعت وارد شد. قرآنش را از کیف درآورد، بوسید و روی میز گذاشت. گفت از روزی که آمده ام بهترین مونسی است که نتوانسته ام لحظه ای از او جدا شوم.
کد خبر: ۱۰۴۲۴۱
با او زندگی می کنم و آنچه را که می خواهم در لابه لای کلمات نورانی اش می یابم. وقتی هم در سوالی پیرامون شناخت مردم از امام زمان عج از وی پرسیدیم به پهنای صورتش اشک می ریخت و تکرار می کرد کاش امام زمان عج از من راضی باشد. او گفت «آمده ام تا برسم» و تنها راه رسیدن هم حرکت در صراط ولایت و رفتن زیر چتر ولایت است. چه خوب دریافته بود که خیمه ستون اعتقاد، ولایت است.
گفتگویی یک ساعته با خانم سهیلا آرین داشتیم که مشروح کامل آن به شرح ذیل می باشد.

استقبال زیادی از حضورتان در برنامه «کوله پشتی» شد. ارزیابی شما از این استقبال چیست؛

اگر این برنامه با استقبال مردم روبه رو شد، به چند دلیل بود ؛ اول این که نیت من از آمدن به این برنامه ، شناخته شدن نبود که من از معروف شدن گریزانم و برای آشنایی دیگران با من هم نبود که من دنبال این چیزها نیستم ، بلکه فقط برای انجام وظیفه بود ؛ برای این که زکات آن همه نعمتی را که خداوند در این 4 سال به من داده ، بدهم و علت دیگر هم این بود که کلامی که آنجا گفته شد کلام من نبود و هر چه من گفتم ، از کتاب خدا بود، کلام قرآن بود. اگر حرفی از خودم می زدم بر ذهن و روح دیگران اثر نمی گذاشت ، اما چون کلام خدا بود این گونه شد و آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.

خانم آرین ، رستگاری چیست؛ خوشبختی و سعادت را چگونه می توان تعریف کرد و از غفلت و سرگردانی چه تعریفی دارید؛

رستگاری را از قرآن یاد گرفتم. کسانی که به آنچه خداوند گفته ایمان دارند، به عالم غیب اعتقاد دارند، نماز برپا می دارند، نه این که صرفا دولا و راست شوند، بلکه در تمام حالاتشان و در تمام ساعات زندگی شان در حال اقامه نماز هستند، کسانی که در هر موقعیتی هستند، در نعمتهایی که خداوند به آنها عطا کرده ، نیازمندان را سهیم می کنند، کسانی که به کتاب خدا و کتابهای آسمانی دیگر ایمان دارند و به آن عمل می کنند ؛ اینها رستگارانند، مفلحون هستند و به فلاح رسیده اند. من خوشبختی را زمانی با تمام معنا لمس کردم که فهمیدم آمدنم به این دنیا بی هدف نبوده است.
وقتی مقام بزرگانی را می بینم که در سایه بندگی خداوند زندگی کردند و با اطمینان از دنیا رفتند، خوشبختی برایم تعریف می شود. من خوشبختی را بندگی و لذت بردن از بندگی خدای تبارک و تعالی می دانم.
برای فهم درست سرگردانی ، به نظر می رسد می شود با مثال به آن اشاره کرد. سرگردانی مانند آن است که شما به خانه جدیدی اسباب کشی کنید و آن خانه نیاز به نظافت داشته باشد و شما جارو نداشته باشید. می آیید داخل کوچه که آدرسی بگیرید و جارویی برای نظافت خانه خریداری کنید. برای خرید جارو به شما آدرس می دهند که این خیابان را به پایین می روید و به خیابان اول نه ، به خیابان دوم که من اسمش را می گذارم خیابان دلربا وارد می شوید و می بینید هر دو طرف خیابان ، مغازه های فراوانی است که همه با چراغ های رنگارنگ و دکورهای متنوع و دلربا تزیین شده اند. به خودتان می گویید حالا که وقت دارم ، جارو هم خریده ام ، قدری اینجا می گردم و بعد به خانه برمی گردم . تمام مغازه ها را از راست و چپ می گردید، همه مغازه ها لوکس اند، یک مغازه لباس خارجی ، یک مغازه حسد، چشم و همچشمی ، زیبایی ، نفع و...همه را یکی یکی می گردید و یک کوله پشتی هم همراهتان است که هر چه می خرید داخل این کوله پشتی می گذارید. خداوند هم در این خیابان دلربا ایستگاه هایی گذاشته است. رسولانی فرستاده است که بگوید راه این طرف است و شما می گویید بگذار به این مغازه هم بروم ، الان می آیم. وقتی از همه مغازه ها خرید کردید و به آخر خیابان رسیدید، این کوله پشتی سنگین شده و یادتان می رود اصلا برای چه از خانه بیرون آمده بودید. این خیابان دلربا به تعبیری همان دنیاست. آلزایمر می گیرید و آخرش می میرید و خانه را نظافت نکرده به آخر می رسیم. این می شود سرگردانی و غفلت. غفلت این است که ما در مجالسی شرکت بکنیم و در موقعیت هایی قرار بگیریم که صدای منادی خدا را بشنویم ولی به دلیل کنترل نکردن نفس توجهی به ندای این منادی نکنیم و پیام خداوند را نگیریم و فریب لذتهای دنیا ما را از واقعیت ها دور سازد. این است غفلتی که باید از آن گریخت.

عده ای برای رسیدن به مقصد چه در عرفان و چه در تربیت معتقدند باید سلمان وار حرکت کرد ؛ یعنی داشتن مربی و عده ای دیگر می گویند نه باید لقمان وار حرکت کرد. با توجه به راهی که شما طی کرده اید، کدام شیوه را توصیه می کنید؛

ابتدا سوال شما را 2 بخش می کنم. وقتی حضرت موسی ع نزد فرعون رفت و گفت ، ای فرعون من رسول خدا هستم ، تا آن زمان کسی او را فرعون خطاب نکرده بود، زیرا آنقدر گفته بود من رب شما هستم که کسی جرات نداشت به او فرعون بگوید. در آن زمان چون سحر و جادو عام بود خداوند با همان سحر و جادو با مردم توسط حضرت موسی ع ارتباط برقرار کرد و همین طور در عصر حضرت عیسی ع طب خیلی رایج بود و خداوند دست حضرت عیسی ع را به شفا باز کرده بود. بنابراین خداوند ارتباط انبیا و مردم را با لحاظ کردن مقتضیات زمان انجام می داد. فرعون عده ای را فرستاد که بهترین ساحران را بیابند و جواب حضرت موسی ع را با سحر و جادو بدهند. وقتی ساحران رسیدند به فرعون گفتند برای ما پاداش بزرگی است که بر موسی غالب شویم. فرعون گفت شما از مقربان من خواهید بود ؛ یعنی گفت بالاترین پاداش را به شما می دهم. زمانی که با حضرت موسی ع مواجه شدند، گفتند ما شروع کنیم یا تو شروع می کنی موسی گفت شما آغاز کنید. وقتی سحر خود را آشکار کردند خداوند به حضرت موسی فرمود عصایت را بینداز و او عصا را انداخت و ماری شد و همه سحرها را بلعید. وقتی ساحران ماجرا را دیدند براساس آگاهی و علم به سحر، دانستند این عمل از جانب موسی ع نیست ، زیرا آنها در کارشان خبره و ماهر بودند در حالی که چند لحظه پیش از فرعون اجر و پاداش بزرگی درخواست کرده بودند، حضرت موسی ع را که دیدند به سجده افتادند. زیرا علم و آگاهی حجاب آنها نشده بود. وقتی که فرعون آنها را در آن حالت دید گفت شما بدون اجازه من ایمان آورده اید.
آنها گفتند ما به خدای موسی ایمان آورده ایم. حتما برایشان مشخص بود که این راه مربی می خواهد. این جاده پرفراز و نشیب است و برای گذر از این جاده احتیاج است که یکی دست آدم را بگیرد، تا او به مقامی برسد و بتواند حق را از باطل تشخیص دهد و این توضیح قسمت اول بود.
دوم با توجه به موقعیت خودم از 4 5 سال پیش که این راه برای من گشوده شد بارها به چپ و راست رفتم ، نه این که خودم بخواهم نه ، خداوند هر وقت که صلاح دانست در کلاس این شخص یا آن شخص باشم آنجا بودم و اگر باید در کلاس شخص دیگری باشم ، آنجا حاضر می شدم. مراحلی بود در این تحول که من گریه می کردم که مثلا چرا سوره حدید در فلان کلاس از من گرفته شد. با خودم می گفتم که من حتما کاری کرده ام که لایق حضور در این کلاس نبودم. اما بعد از این زجر و گریه خداوند برای من روشن کرد که برای هر چیزی یک رشد و کمالی است که به قول امریکایی ها که می گویند برای هر چیز یک فصلی است و برای هر فصلی یک دلیلی وجود دارد. آخر کلام بگویم کسی که بخواهد در راه باشد خداوند تبارک و تعالی خودش استاد وی می شود و راه را برایش روشن می کند و جاده هایی را که باید انتخاب کند، جلوی راهش قرار می دهد. آیه قرآن است که: اگر ایمان آورده و تقوا پیشه کنید خداوند به شما فرقان می دهد، فرقانی که بتوانید حق را از باطل تشخیص دهید. البته من استادان متعددی داشتم. از تمام آنها که برای من زحمت کشیده اند، سپاسگزاری می کنم.

اگر کسی بخواهد وارد این راه بشود و به حقیقت وجودی خودش برسد چطور باید این راه را طی کند تا سرگردان نشود؛

خداوند برای ما مقرر کرده که در طول حیات خود در دنیا 3علم را کسب کنیم. متاسفانه اکثر ما علومی را که در این دنیا فرا می گیریم علوم دانشگاهی است که البته مخالفش نیستم. من هم رفته ام و این علوم را کسب کرده ام و آنقدر مدرک دانشگاهی کسب کرده ام که بتوانم یک دیوار را با آنها پر کنم. ولی علمی که خداوند از ما انتظار دارد یکی علم قرآن است ، دیگری علم اخلاق و علم سوم هم علم احکام است. در علوم قرآنی استاد من سرکار خانم لطفی و در اخلاق سرکار خانم خلیلی بودند ولی هنوز فرصت نکرده ام احکام را در خدمت استادی تلمذ کنم بلکه موردی و براساس نیاز احکام مربوط را فرا گرفته ام.

چه خلایی برای بانوان در جامعه وجود دارد و گره حل آن چیست؛

مهمترین گره عدم شناخت الگو است. متاسفانه این گره را برخی از خانمها خودشان ایجاد کرده اند و آن هم عدم تلاش برای شناخت الگوهاست و برای شناختن این الگوها هم قدمی بر نمی داریم و نمی دانیم چه کسانی از عالم غیب ما را ساپورت می کنند، آنها را نمی شناسیم و به خاطر همین به آنها تکیه نمی کنیم و چون آنها را نمی شناسیم دل می دهیم به عالم غرب ، به الگوهایی که [کل من علیها فان...] همه از بین رفتنی هستند، باید قرآن را هضمش کنیم. خیلی از هنرپیشه های غربی را که من الان خجالت می کشم در مقابل نام استادانم سرکار خانم لطفی و سرکار خانم خلیلی نام اینها را بیاورم به عنوان الگو گرفته ایم. می بینیم آرایش آنها چطوری است ، لباس پوشیدن آنها را کپی می کنیم. برای یک مجلس عروسی آخرین ژورنال ها و بورداها را می بینیم و از آنها الگو می گیریم ، اما نمی آییم کتاب امام صادق ع را باز کنیم و حقوق زن را در اسلام مطالعه کنیم . حد و حدودها را برای خود رعایت نمی کنیم چون کنترلی روی نفسمان نداریم ، مثل اسبی که چهار نعل در حرکت است ، آن افساری که برای مهار اسب است بر گردن ما انداخته شده است و این اسب نفس ماست ، در بیابان و خار و خاشاک می رود و ما زنجیر بر گردن به دنبالش روانیم.
مشکل این است که ما الگوها را نمی شناسیم ، شناختی از بانو حضرت زهراس و خانم حضرت زینب س نداریم ، فقط سالگرد میلادشان ، یک مولودی می رویم و هفته زن برای مادرمان کادویی می خریم یا به یک سخنرانی درباره حضرت زهراس گوش می کنیم ، اما کتاب «فاطمه فاطمه است» دکتر شریعتی و دیگر کتب نوشته شده در خصوص سیره حضرت زهراس را نمی خوانیم ، لذا به معرفت نمی رسیم و رشد نمی کنیم و به کمال دست نمی یابیم ، زیرا در گل نفس گیر کرده ایم.

در بحث اخلاق و عرفان ، نقش مربی عامل تا چه حد تاثیرش بیشتر است؛

قطعا تاثیر کلام مربی عامل از غیرعامل بیشتر است ، کسی که عامل به حرفی باشد که می زند، حرف او به دل می نشیند. قرآن گروهی از مردم را تیزبینان معرفی می کند، من فکر می کنم اینها همان اولی الالباب هستند که این لغت ، شیرین ترین لغت در قرآن برای من است و تیزبینی را خدا به همه داده ولی باید از آن استفاده کرد.

حقیقت ، قرآن است از این حق ترگویاتر و زنده تر هیچ مونسی نزدیک تر به خودم نمی شناسم

یادم می آید 16 ساله بودم که با شوهرم در دانشگاه آشنا شدم. هر وقت که ایشان برای آشنایی بیشتر به دیدنم می آمد، من خیلی تیزبینانه به رفتار و کردار او دقت می کردم که ببینم آیا او مردی هست که بتوانم تا آخر عمر با او کنار بیایم. به هر روشی شده ، او را امتحان می کردم. یک روز چشم پاکی او را و روز دیگر صداقت در گفتارش را می سنجیدم تا این که این آشنایی به ازدواج منجر شد. در کارهای مربی خود نیز دقت می کردم ، چون می خواستم راه را پیدا کنم. یادم می آید روزی به یکی از استادان خود گفتم که من آمده ام که برسم ، واقعا همین جا از تمام استادانم متشکرم ، ولی حرف اساتیدی که به آنچه می گفتند، عمل می کردند، تاثیر بیشتری در من می گذاشت ، هر چند الان از لحاظ فیزیکی نمی توانم به آنها ارتباط نزدیکی داشته باشم ، اما از نظر روحی تمام مدت ، حضور آنها را که واقعا شایسته این مقام بودند، پشت میز کلاسهایم ، زمانی که قرآن می خوانم ، حس می کنم.

در نهایت استاد خود را در این مسیر پیدا کردید؛

بله الحمدلله توانستم ، با یکی از آنها مدت طولانی ای بودم ، این اجازه را خداوند به من داده بود که مدت طولانی تری با او باشم و اما این توفیق در خصوص یکی دیگر از استادانم که خیلی دوست داشتم بیشتر کنارم باشد، حاصل نشد. ولی هیچ کدام نتوانستند این عطش را از من بگیرند، من خیلی عطش رسیدن داشتم. خیلی گریه کردم که خدایا من تشنه معرفت و بندگی توام و هیچ کس نمی تواند مرا سیراب کند. هر جا مجلس یا سخنرانی بود، شرکت می کردم ، شاید کمی از عطش مرا کم کند، اما اینها هم تشنگی مرا از بین نمی برد، فکر می کنم ان شائالله خود آقا تشریف بیاورند تا تشنگی همه ما را برطرف کنند و ما از سرچشمه حکمت ایشان ، نیاز معنوی خود را رفع کنیم.

نقش ولایت را برای رسیدن ایشان ، در چه حد می دانید؛

تنها راه رسیدن به مقصد، حرکت در صراط ولایت و رفتن زیر چتر ولایت است ، راهی بجز ولایت نیست اگر باشد بن بست است.

شناخت مردم را نسبت به امام زمان عج و ضرورت این شناخت را چگونه می بینید؛

همه دوست دارند ایشان را ببینند و من همیشه دعا می کنم در موقعیتی باشم که او مرا ببیند اما با لبخند. چون حضرت قادر است همه جا باشد و همه را ببیند. من اگر او را ببینم ، با چشمی دنیوی دیده ام با چشمی که وقتی می میرم ، می رود زیر خاک و از بین می رود، پس به دنبال این باشیم که امام زمان عج از اعمال ما راضی باشد و پرونده ما را با تبسم بنگرد. (در حالی که می گریست گفت) خیلی دوست دارم کسی به من پیغام دهد که خدا و امام زمان عج از من راضی اند، این تنها آرزوی من است.

شما برای مادران چه توصیه ای دارید، این که فرزندان خود را چگونه تربیت کنند؛

پیام من به مادران این است که الگو باشند و اینقدر به بچه ها نگویند این کار را بکن ، آن کار را نکن ، اینجا برو، آنجا نرو. مادر باید اول به خودش برسد و درون خودش را پالایش کند، چون خداوند قول داده است اگر تو درونت را درست کنی ، من بیرونت را درست می کنم. اگر شما الگو باشید، خود شما یک جامعه هستید. مردم امریکا می گویند که سیب از درخت زیاد دور نمی افتد، اگر شما خوب باشید، هم شما و هم بچه هایتان موفق خواهند بود. امام فرمود ما مکلف به عمل هستیم نه مکلف به نتیجه ، حضرت نوح وظیفه پدری خود را ادا کرد، ولی نتیجه آن شد که می دانیم ؛ به مرحله ای برسیم که آسوده خاطر باشیم . وظیفه خود را به عنوان مادر انجام داده ایم و وجدانمان راحت باشد. در آن صورت دیگر نگرانی نداریم که چه شد یا چه نشد. اگر وظیفه خود را خوب انجام ندهیم ، همیشه در نگرانی و هراس هستیم و بعد نمی توانیم بگوییم که من کار خودم را کردم ، اما این شد. خداوند فرزندان ما را بیشتر از ما دوست دارد.
من همیشه به خودم یادآوری می کنم که وظیفه ام را انجام داده ام ، اما وقتی خیلی نگران آینده بچه ها می شوم ، ندایی درونی به من می گوید تو کار خودت را بکن ، بقیه اش با من.

حقیقت را چگونه می بینید؛

حقیقت تنها لغتی است که در این مرحله از زندگی ام می توانم معنی آن را بگویم . حقیقت قرآن است ، از این حق تر و گویاتر و زنده تر، هیچ مونسی نزدیک تر به خودم نمی شناسم. هر چه می گوید حق و حقیقت است. 1400 سال پیش نوشته شده ، ولی با دنیای امروز من می خواند؛ چون هر سوالی داشته باشم ، پاسخ مرا می دهد.

چه توصیه ای برای بانوان دارید؛

راه قرآن و راه خدا را بروید. ممکن است برای خیلی ها این ذهنیت ایجاد شود که خیلی با قرن 21 هماهنگ نیست پس دنیا را چکار کنم؛ من در موقعیتی بودم که در گذشته این حرف را به خودم بزنم و حالا که چند سال می گذرد، می خواهم بگویم که برای من نتیجه کار چه شد؛ ممکن است این راه سخت باشد و جنگ و جدال زیادی در آن باشد، اما یادتان باشد که وقتی خودتان را به نیرویی وصل می کنید که بالاتر از آن نیرویی نیست و صاحب کمال ، جمال و حکمت است ، علیم و بصیر است ، خیلی از این تنشهایی را که در وجودتان قبل از افتادن در این جاده است و شما آن را لمس می کنید؛ او از بین می برد همان طور که برای من حجاب ذبح اسماعیل بود، بالاتر از این کار تا به حال در زندگی ام نکرده ام ، ولی اینقدر راحت شروع کردم که باورم نمی شد. با خودم گفتم خدایا یک روز. یک روز تا چهل روز با خدا معامله کردم ، گفتم تو گفتی و من هم اطاعت کردم ، من با این فرهنگ بزرگ نشده ام ، برای من سخت است ، خودت قول دادی که چهل روز من عملم را برای شما خالص کنم ، بقیه اش با خود شما. من چهل روز مداومت کردم بقیه اش با خودت. اگر نشد، روز قیامت به من نگو چرا نشد من کار خودم را کردم ، تو هم کار خودت را بکن. به چهل روز که رسید، دعا کردم خدایا اگر روزی این حجاب می خواهد از سر من پایین بیاید، آن روز را آخرین روز عمر من قرار بده و نگذار دوباره به وادی جهل برگردم و از این لحظه به بعد هیچ وقت آرزو نکردم که کاش حجاب نبود. در گرم ترین روزها و سخت ترین موقعیت ها، در زمینی که همه روی آن راه می رفتند، من احساس می کردم در این وادی یک قدم بالاتر راه می روم. وقتی در مجالسی که هیچ رنگی از خدا، قرآن ، نهج البلاغه ، زهراس ، زینب س ، ائمه ع و ولایت نبود، دنیایی که دنیای قبلی خودم بود و من با ذهنیت و طرز فکر آنها آشنا بودم ، دنیای سبک و روزمره و سطحی ، حتی در مجالسی که باید در آنجا می بودم ، هیچ وقت دلم نمی خواست کاش مثل اینها بودم. هر کس راه بیفتد دست رحمت خدا با اوست.

من وظیفه ام را انجام داده ام


خداوند در قرآن کریم حد و حدود حجاب را مشخص کرده است و ما هیچ گلی به سرمان نمی زنیم که حجاب را رعایت می کنیم. من اگر حجاب را انتخاب کرده ام ، هیچ کاری برای خدا نکرده ام مثل این که شما سرپرست یک خانواده اید و موظف هستید مخارج خانواده خود را تامین کنید، این وظیفه شماست و حجاب مسوولیت و وظیفه ماست.
چادر در ایران یک نشانه است و من می بینم که خیلی از این نشانه ها به سنت برمی گردد و من به دنبال سنت نیستم. من در پی حقیقت هستم ، به دنبال آنچه خداوند از من می خواهد. شاید در ایران برای برخی جوان حجاب به شکل چادر سنگین باشد، بخصوص با آنچه دور و برشان می بینند. او می تواند از یک روسری سفید، یک مانتوی بلند و یک شلوار جین راحت که حدود خداوند را هم رعایت کرده باشد، استفاده کند. احتیاجی نیست مثل یک زنی که طبق سنت خانواده چادر سر می کند، او هم برای شروع این کار را بکند. خیلی زیباست که حجاب را در همه جای دنیا رعایت کنیم. من کسی هستم که در غرب بزرگ شده ام و دائما در سفر هستم. چادر همیشه با من نیست ، اما حجاب همیشه با من است چیزی شیرین تر و لذیذتر از حجاب نمی شناسم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها