در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ـ مامان این همه رنگ؟ مگه میشه؟ چرا این رنگها رو همینطوری نمیشه دید، ولی با این بلور کریستالی لوستر میشه دید؟
مادر روی چهارپایه ایستاده بود و لوستر را گردگیری میکرد. باز هم چند تا از بلورهای کریستالی از لوستر جدا شد و افتاد زمین. حسام دوید و آنها را هم برداشت و با هر کدام از آنها دوباره به خورشید و به طیف رنگهایی که از آن فوران میزد خیره شد.
ـ بیار اونا رو اینجا مادر. اون جوری هم به آفتاب خیره نشو. برای چشمات خوب نیست.
در حالی که چندتا از بلورهای کریستال را بالا گرفته بود تا به دست مادر بدهد گفت:
ـ می شه یکیش رو نگه دارم؟
وصل کردن دوباره بلورها سخت بود. مادر دستهایش را پایین آورد و بازوهایش را ماساژ داد و در همان حال بهصورت حسام خیره شد. صورت حسام از هیجان گر گرفته بود. از دیدن آن همه رنگ ... از آن همه رنگی که همیشه در اطرافش بود و تا به حال ندیده بود. مثل همیشه، که نمیتوانست به حسام نه بگوید، نه نگفت.
ـ باشه مادر، یکیش رو نگه دار. ولی خیلی به خورشید خیره نشو. گفتم که برای چشمات خوب نیست.
دیگر حسام آنجا نبود که حرفهای مادر را بشنود. حسام دوید و به حیاط رفت. هر چیز شفافی را که به فکرش میرسید، امتحان کرد، اما فقط این بلور کریستال بود که میتوانست حسام را در آن همه رنگ فرو ببرد و شناور کند. از آن روز به بعد رنگ به بزرگترین ماجرای زندگی حسام تبدیل شد. رنگهایی که در زمین و آسمان شناور بودند و او نمیتوانست آنها را ببیند.
نیمه شبی از یک رویای رنگی، از خواب پریده بود. نه. کابوس نبود. رویا بود، حسام در رویایش، شروع کرده بود به چرخیدن. اول آرام آرام چرخیده بود، اما بعد سرعت گرفته و در اوج و مرکز این سرعت حسام دیده بود که تمام طیفهای رنگ، از بدنش جدا و در فضای اطرافش منتشر میشود.
در ایستگاه قطار، در آن همهمه و بلوا، فوجی ازمیلیونها میلیون رنگ، مادر و حسام را محاصره کرده بودند. هر دو خود را در اوج و مرکز گردابی از رنگ احساس میکردند.
ـ ببین حسام، هر طور که شد، هر جا که بودی، هر کاری که کردی ... این یادت باشه...
ـ یادم میمونه مامان. اصلا همیشه تو سرمه.
با انگشت به سرش ضربه زد:
ـ همیشه اینجاست. یادم نرفته ... شما هم یادت نره... یادت نره که سکوتت هیچ رنگی نداشت.
ـ چون همه رنگهای زندگی خودم رو به تو دادم حسام. چون نمیخواستم در تمام این سالها احساس کنی که میترسم و نگرانم.
ـ میترسی و نگرانی و من مضطرب و هیجانزدهام.
ـ تجزیه شدن و به نور تبدیل شدن هیچ دردی نداره حسام.
ـ باید خودم تجربهاش کنم.
حسام از پلههای قطار بالا رفت. قطار سوت زنان راه افتاد و از پس خود شلالههای نور برجای گذاشت. مادر همانجا که ایستاده بود ماند و به امتداد شلالههای نور تا آسمان خیره شد. این همه نور که از پس عبور قطار فوران کرد و راهی آسمان شد... طیفهای آن نور واحد و یگانهای بود که از بلور تن پسرهای توی قطار عبور کرده بود.
هیچ تکهای از تن حسام پیدا نشد. فقط وسایل نقاشیاش را به مادر دادند. مادر تکتک قلمموها را لمس کرد. ته مانده رنگها را بویید و از ته ساک پسر، آن تکه بلور کریستال ده سال پیش را پیدا کرد.
آسان نبود. وقتی حسام از گرداب رنگی رویایش و از تجزیه و تبدیل خودش به رنگ حرف میزد... حرف زدن و پاسخ دادن آسان نبود. گفتن آنچه به دلش افتاده بود، نه آسان بود و نه لازم. هر دو دانسته بودند و هر دو منتظر مانده بودند تا وقتش برسد.
حسام همین را میخواست. تبدیل شدن به ذرات نور و حضوری مداوم در فضایی روشن و شفاف...
آذر فخری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: