عمو حسن و ننه توران،‌ آخرین ساکنان روستای دوتویه علیا هنوز چشم انتظارند که اهالی برگردند

آخرین بازمانده‌ها

در جنوبی‌ترین نقطه پایتخت و بعد از گذر از منطقه کهریزک به جاده‌ای چشمنواز رسیدیم که همه بهانه‌های بصری را برای تعریف یک زندگی روستایی داشت.
کد خبر: ۱۰۲۸۱۹۷

زمین‌های کشاورزی، دام‌های مشغول چرا کردن و معماری سنتی بناها ما را در فاصله 50 کیلومتری پایتخت پر زرق و برق مبهوت خود کرده بود که به ورودی روستای دوتویه علیا و صدای خاموش یک روستا برخوردیم. وارد شدن ما در این روستا همراه بود با صدای باد بهاری و خانه‌های خالی از سکنه که می‌توانست شروع یک ماجراجویی و رسیدن به علت این سکوت مرگبار باشد که چشممان به یک تصویر زیبا و عاشقانه دوخته شد.

پیرمردی در کنار همسرش مقابل خانه روستایی‌شان نشسته بودند‌؛‌ حسن‌عرب‌ خراسانی و همسرش ننه توران، قهرمان‌های ایستادگی هستند‌؛ آخرین بازمانده‌های روستای دوتویه علیا که اکنون همه ساکنانش کوچ و خانه‌های‌شان را خالی رها کرده‌اند.

نفس‌های آخر یک روستا

حسن عرب خراسانی یا عمو حسن را در حالی که کنار همسرش روی تخت جلوی در خانه روستایی‌شان نشسته بود،‌ دیدیم و در همان نگاه اول متوجه شدیم، شناسنامه روستا را یافته ایم و می‌شود از زبان گویا و چشم‌های شاهد در این سال‌ها بپرسیم که چرا روستایی در نزدیکی پایتخت، امروز دیگر ساکنان قدیمی و یاران خود را همراه ندارد و همین سوال،‌ سرآغازی شد برای واگویه‌هایی که سال‌ها آماده گفتن بوده ولی کسی گوشش را بدهکار این حرف‌ها نمی‌دانسته است.

عمو حسن از ابتدا و با آن کلام شیرینش این چنین می‌گوید: روستای دوتویه علیا برای خودش برو بیایی داشته و حدود 30 خانوار با تکیه بر فعالیت در زمین‌های کشاورزی و دامداری، روزگار خوشی داشته‌اند تا این که به علت نبود نظارت بر آب‌های زیر زمینی، دو قنات روستا خشک می‌شود.

خشکی قنات را می‌توان به شروع تلخ مرگ تدریجی این روستا تعبیر کرد تا این که عمو حسن بصراحت اعلام می‌کند، دیگر آبی برای کشاورزی و امرار معاش نبود و خانواده‌هایی که امرار معاش آنها به این زمین‌ها وابسته بود،‌ تصمیم به مهاجرت گرفتند و ماجرای این رفتن‌های بدون بازگشت را چنان با حسرت نقل می‌کند که در چهره هشتاد ساله او به اندازه صدها سال اندوه و حسرت می‌توان یافت.

در ادامه همکلامی با آخرین بازمانده روستای دوتویه علیا، عمو حسن ما را با خودش به جایی برد که معروف به قلعه بوده است و خانه‌های روستایی در روزهای حیات پر شور و حال دوتویه علیا در آنجا قرار داشته است.

در کنار قلعه‌ای که دیواره‌های کاهگلی و باقیمانده‌هایش حکایت از معماری زیبای روستایی دارد، می‌ایستد و با همان لحن شیرین و پر حسرتش به ما می‌گوید: روزهای سخت و پر خاطره‌ای بود. روزهایی که آب لوله کشی نبود و برف‌ها را در دیگ می‌جوشاندیم و آب آشامیدنی خود را تامین می‌کردیم. با همه سختی‌ها ولی در روستا، کشاورزی و دامداری بر قرار بود و از همین راه معاش 30 خانواده روستایی تامین می‌شد تا روز‌به‌روز مشکلات پیچیده‌تر شد و به امروز رسیدیم.

حسن عرب خراسانی هشتاد ساله که از ابتدا تا امروز شاهد همه روزهای روستا بوده، ماجراهای زیادی را در اینجا دیده است و یکی از آنها را این‌گونه روایت می‌کند: سقوط دردناک هواپیمای عزیزان رزمنده در هفتم مهر 1360 در حوالی روستای ما اتفاق افتاد و من خودم را سریع به بدن‌های مطهر این شهدا رساندم که یکی از تلخ‌ترین صحنه‌های عمر و زندگی من در دوتویه علیا بوده است. آن روز پنج نفر از فرماندهان نظامی کشور، سرلشگر ولی‌الله فلاحی جانشین رئیس ستاد ارتش، یوسف کلاهدوز قائم مقام سپاه، سید موسی نامجو وزیر دفاع، جواد فکوری مشاور جانشین ستاد ارتش و محمد جهان‌آرا فرمانده سپاه پاسداران خرمشهر به شهادت رسیدند.

در میانه این حرف‌ها، همسر عمو حسن هم از روزهای گذشته روستا می‌گوید و از خاطرات 40 سال متولی امامزاده بودنش به نیکی یاد می‌کند تا به این جمله‌ها می‌رسد: خیلی دام داشتیم. همه را فروختیم. گوشه گوشه روستا پر از خاطره است و حالا را نبینید که کسی اینجا نیست. نبودید آن روزها را ببینید. امروز برای من، همین چند جوجه و مرغ مانده و گل‌هایی که با حاج آقا دور خانه می‌کاریم.

بعد از این چند جمله، ننه توران که به خاطر درد کهنسالی کمتر می‌تواند راه برود، بسختی و با عشق قدم می‌زند و ما را می‌برد کنار گل‌های محمدی و یاسی که کاشته و از ما می‌خواهد، عطر دلپذیر گل‌ها را استشمام کنیم و بحق، این عطر گل‌ها و صفای زندگی این دو بازمانده را کمتر می‌توان در جایی دیگر پیدا کرد.

عمو حسن و همسرش را می‌شود در زمره عاشق‌ترین‌های این دیار دانست که پای وطن روستایی خود مانده‌اند، با وجودی که برای این ماندگاری پر از عشق و دلبستگی، حاضر شده‌اند بهای سنگینی بدهند و بر‌اساس گفته‌هایشان از دام‌های خود که بیش از هزار گوسفند و ده‌ها گاو شیرده بگذرند تا با پول فروششان بچه‌های خود را راهی زندگی کنند. این بخشی از حرف‌های غریبانه پیرمرد و پیرزنی است که در گوشه گوشه اندرونی خانه خود با عکس‌های فرزندان و نوه‌ها برای ادامه زندگی روحیه می‌گیرند و تنها دلخوشی آنها لحظه‌هایی است که فرزندانشان برای ملاقات به دیدارشان می‌آیند و دیگر خبری از شب‌نشینی همسایگان روستایی نیست.

ماندند تا بقیه برگردند

عمو حسن و ننه توران اینها را می‌گویند تا ماندگاری‌شان را بهتر حس کنیم و قهرمانانه ببینیم، زندگی کردن آخرین بازمانده‌هایی که بودنشان و ماندنشان می‌تواند همچنان موجب امید و بازگشت یاران قدیمی به روستا شود.

شاید مانده‌اند تا در کنار حرم امامزادگان روستا و قلعه مخروبه‌ای که محل سکونت اهالی روستا بوده، به مهاجران روستا ثابت کنند می‌شد ایستاد و زندگی کرد و با هم دوباره به این دیار نازنینشان، شاید جان می‌بخشیدند و پایان همه این خیالات می‌شود به‌ ای کاش‌های همیشگی اعتنا کرد.

حالا عمو حسن و ننه توران، نماد همه آنانی هستند که پای قنات‌های خشک روستاها ایستاده‌اند، به امیدی که مسئولان ببینند و بشنوند تاریخ روستاهای به خواب رفته را و بیایند و راهگشایی کنند برای بازگشت مسافران قدیمی به موطن خود و این همان است که سال‌ها حلقه گمشده پایتخت و کلانشهرها شده است؛ حلقه‌ای که نامش را گذاشته‌ایم مهاجرت معکوس و نمی‌دانیم چگونه می‌شود با این زرق و برق خیالی کلانشهرها و سراب خیالی‌تر کار و رفاه در شهرنشینی، به روستایی دیروز و شهرنشین امروز بقبولانیم که تکلیف بر اوست که برگردد دوباره به زمین‌های کشاورزی و فردای نسل‌های ما را نجات بدهد؛ فردایی که می‌خواستیم با جدایی از نفت و خام‌فروشی و بر پایه تولیدات کشاورزی و زراعت و دامداری به ظرفیت‌های اقتصاد مقاومتی برسیم و شاید عمو حسن که با امید می‌گوید اگر بخواهیم و بستر احیای روستا توسط مسئولان فراهم شود خیلی‌ها بر می‌گردند، وجه اشتراک همه روستانشینانی است که روستاهایشان دچار همین مرگ تدریجی شده یا در حال رسیدن به این نقطه است.

میثم خوشی

جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها