خط پایان

به پله‌‌ها که رسید، احساس کرد دیگر نمی‌تواند. نفس‌اش بند آمده بود. چشم‌هایش سیاهی می‌‌رفت. اما یک لحظه هم مکث نکرد. یک‌نفس، آن همه پله را بالا را دوید و به در که رسید، انگشتش را روی زنگ گذاشت. حالا احساس می‌کرد قلبش به گلویش رسیده است. فکرش را هم نکرد؛ قورتش داد... قلبش را قورت داد و فرستاد سر جایش.
کد خبر: ۱۰۲۴۵۱۷

همچنان انگشتش روی زنگ بود. اما در باز نشد. انگار که زمان ایستاده باشد. انگار که روی این کره سنگی فقط او مانده باشد و یک زنگ در و انگشتی که روی آن کلید شده بود .

همسایه کناری با سروصدا در آپارتمانش را باز کرد و با تعجب به او خیره شد. کمی مکث کرد. غیبش زد و با یک لیوان آب دوباره ظاهر شد. آمد و به زور انگشت مرد را از روی دکمه زنگ برداشت و او را به کناری کشید و وادارش کرد که بنشیند. خودش هم جلویش زانو زد و لیوان آب را گرفت جلوی د‌هانش.

نفسش بالا نمی‌آمد. صدایش در نمی‌آمد. چطور می‌توانست آب بخورد. همسایه کمی آب در مشت ریخت و به صورتش پاشید. لیوان را کناری گذاشت و شروع کرد به ماساژ دادن شانه‌هایش.

ـ من به شما زنگ زدم.

ـ دیر رسیدم.

ـ خانمم پیششه. همین الان صحبت کردیم. گویا حالش بهتره.

سعی کرد بلند شود. کف دست‌هایش را روی زمین فشار داد تا خیز بردارد. اما همسایه نگذاشت. بازو‌هایش را چسبید و نگهش داشت.

ـ اجازه بده نفست جا بیاد. با این حالی که داری، کجا می‌خواهی بری؟ اصلا نمی‌تونی به جایی برسی. صدای قلبت رو می‌شنوی؟

ـ من باید ببینمش. باید پیشش باشم.

ـ باشه. می‌بینیش. بذار کمی حالت جا بیاد.

همسایه کنارش نشست و یله داد به دیوار. لیوان آب و ضرورتش را فراموش کرد. هر دو ساکت بودند. کم‌کم حالش جا می‌آمد. نفس‌اش آرام گرفت... و قلبش از بالا و پایین رفتن و تک و تا ایستاد.

ـ شما از کجا فهمیدید؟

ـ به خانمم گفته بود، کلید خونه و شماره تلفن شما رو هم بهش داده بود. گفته بود اگه احساس کرد حالش خیلی بده، یه تک زنگ بهش می‌زنه.

ـ می‌تونست اینارو به من هم بگه.

ـ شما راهت خیلی دوره برادرم. با اون وضعیتی که حاج خانم تو این مدت داشت، نمی‌شد منتظر رسیدن شما شد.

ـ چطوری به شما اعتماد کرد؟ واقعا کلید خونه رو داد به شما؟!

ـ گاهی وقتا ناچاری اعتماد کنی. گاهی وقتا که خودت رو تنها و ر‌ها احساس می‌کنی؛ از یه طرف می‌دونی که اونایی که از خون و گوشتت هستن، با این‌که خیلی دوستت دارن، اما دیگه خیلی حواس‌شون بهت نیست. اون وقته که ترجیح می‌دی کسی رو برای اعتماد پیدا کنی، چون می‌دونی گاهی نمی‌شه منتظرموند. گاهی باید عجله کرد. گاهی باید زودتر از مرگ دوید... گاهی باید...

در طول مسیر بیمارستان، دو مرد در ماشین کنار هم نشسته بودند. یکی می‌راند و یکی به رو به رو خیره شده بود. هر دو ساکت بودند. راننده گفته بود مادر‌ها هم روزی دختر‌های شوخ و شنگ و دوند‌ه‌ای بود‌ه‌اند، دختر‌هایی که برای رسیدن یا نرسیدن، دلهره داشته‌اند. دختر‌های سر به هوایی مثل دختر خودش... که حالا باردار بود و آهسته و آرام قدم برمی‌داشت. قدم‌‌هایی که احساس می‌کرد برایش دردناک‌اند. ولی دخترش اطمینان داده بود که سنگینی قدم‌‌ها نه از سر درد که به خاطر سنگینی بارش است. بخواهد هم نمی‌تواند بهتر از این راه برود یا تندتر از این قدم از قدم بردارد.

ـ دیگه تموم شد دختر. این سنگینی، تو رو عادت می‌ده به این که تا آخر عمرت، آروم راه بری. دیگه بی‌صبری نکنی. تحمل طولانی این سنگینی بهت یاد می‌ده که هر چیزی باید سر موقع و تو زمان خودش اتفاق بیفته.

از این شکل دلداری دادن مادرش، به دخترش خوشش نیامده بود. اما مادر گفته بود که اصلا قصد دلداری دادن ندارد. فقط از چیزی که می‌داند و حسش کرده و یاد گرفته حرف می‌زند. و نوه‌اش، دختر او، این را خوب می‌فهمد. لازم نیست او به عنوان یک پدر، بهتر است بگوییم یک مرد، چیزی در این مورد بفهمد یا احساس کند. بهتر است فقط وقتی که لازم شد، آماده باشد و کمک کند. خوب است همیشه این دور و بر‌ها باشد.

ـ تو این جور وقتا، خوبه که یه مرد باشه و به جای زن، فکر کنه. یه مردی که بتونه درست و بموقع تصمیم بگیره. چون به هر حال، وقتش که برسه، زن ناچار از گذاشتن اون بار روی زمینه و هیچ چیزی نمی‌تونه اون را به تاخیر بیندازه یا توصیه کنه که صبر داشته باشه.

و بعد دستش را دور گردن پسرش انداخته بود و گفته بود که چه قدر خوشحال است که پسرش دارد پدر بزرگ می‌شود. «پدر بزرگ»! خدای من. حتی یک لحظه هم به این فکر نکرده بود؛ «پدر بزرگ !»

ـ وای مامان چه زود!

و مادر فقط لبخندی زده بود و او را به خود فشرده بود و بوییده بود.

ـ از این بعد اون آروم می‌کنه. آروم می‌شه. تو تمام حرکت‌هاش... حرف‌هاش... و شما مردا، تو که پدر بزرگ شدی و شوهر دخترت، نا آروم و بی‌صبر می‌شید. گاهی از صبر و حوصله یه مادر حوصله مردا سر می‌ره. ترجیح می‌دن برن و نبینن. ولی یادت بیار که مادر دخترت هم این روزا رو داشت. روزایی که اون، با اومدن بچه آروم گرفت و تو، افتادی به هول و ولا...هی می‌گفتی حالا من باید چه کار کنم؟ آخه من الان چه کار می‌تونم بکنم. یادته؟

یادش بود. لحظه تولد دخترش یادش بود. زنش عرق کرده بود و می‌لرزید و درد می‌کشید. آن لحظه حاضر بود هر چه دارد بدهد تا در تحمل درد با او سهیم شود. نیمی از آن درد را به او بدهند. و حالا نوبت دخترش بود.

ـ اونا این‌طوری آروم می‌شن. نه ماه انتظار برای به دنیا اومدن یه بچه، به اونا چیزایی رو یاد می‌ده، حسایی رو تو اونا به‌وجود می‌آره که ما هیچ وقت نمی‌تونیم بفهمیم. فقط می‌تونیم تا یه مدتی تماشا کنیم و بعد بی‌خیالش بشیم. دیگه برامون عادی میشه. بعدش هم که اصلا یادمون می‌ره. زن مون رو با درد‌هایی که کشیده فراموش می‌کنیم. و حواس مون می‌ره پی بچه. ما زنا رو... مادر‌هامون و مادر بچه‌هامونو فراموش می‌کنیم؛ درد‌هاشونو، تنهایی‌هاشونو... و هیچ وقت ازشون نمی‌پرسیم بچه داشتن تو شکم، بچه داری تو این دنیای بیرون و این همه حواس جمعی رو یه دفعه از کجا یاد می‌گیرن. تو می‌گی تو ذات‌شونه. من می‌گم می‌پذیرن. «پذیرفتن» تو ذاتشونه.

ـ فکر نمی‌کنم.

اما دیگر نمی‌خواست در این مورد، نه فکر کند و نه حرف بزند. دلهر‌ه‌ای به جانش افتاده بود و مدام به ساعتش نگاه می‌کرد.

ـ کسی بهت زمان داده؟ گفته ساعت چند؟

راننده ـ همسایه بود که با اشاره به ساعتش، سوال‌‌هایی می‌پرسید که اصلا وقتش نبود.

ـ وقتش نیست؟ خوب آره. شاید. ولی پس کی این سوالارو از خودمون بپرسیم؟ تا وقتی که ازمون مراقبت می‌کنن، نمی‌پرسیم. وقتی که سر و سامان‌ مون می‌دن نمی‌پرسیم. وقتی که خیلی چیزا رو که فراموش کردیم و اونا یادآوری می‌کنن، نمی‌پرسیم... می‌دونی ... اجازه بده همین حالا این سوالو از هم بپرسیم. چه وقتش باشه، چه نباشه... چه کسی گفته چه ساعتی؟ کی؟ کجا؟ کسی به ما مردا هیچ چی نمی‌گه. این زنا یه چیزایی رو می‌دونن که هیچ وقت درباره شون با ما حرف نمی‌زنند. یکیش هم همینه. وقت درست همه‌چیزرو می‌دونن. حتی زمان مردن خودشونو. عجیب نیست؟

با کلافه‌گی سری تکان داد و دوباره به ساعتش نگاه کرد.

ـ ما به هر حال دیر می‌رسیم.

ـ ما ؟ اون مادر منه ... !

ـ منم مادر داشتم. منم دیر رسیدم.

ـ نمی‌خوام این‌طور بشه. باید بهش برسم.

ـ باید بهش برسی؟! تو هیچ‌وقت بهش نمی‌رسی. داستان مسابقه لاک‌پشت و خرگوش یادت هست. اونا آروم راه می‌رن... اما جلو می‌افتن. نمی‌فهمی چه طوری. ولی همین طوریه .تو الان به مادرت نمی‌رسی. نه به مادرت، نه به زنت و نه به دخترت که حالا یه مادره. اونا خط پایان رو هم رد کردن...

فکر می‌کند این دیگر چه جور آدمی است. مادرش در پیدا کردن «موارد عجیب خلقت» استعداد عجیبی داشت. دور و برش یا خالی‌خالی بود، یا اگر کسی بود، از همین «موارد عجیب» بود. کلید خانه را به این «موارد عجیب» داده بود.

همین که ماشین توقف کرد از آن بیرون پرید. در طول راهرو دوید. تنه به تنه دیگران زد. یک بار سُر خورد و افتاد.

ـ من می‌رسم... من می‌رسم... این‌بار بهت می‌رسم... این بار خرگوشه برنده می‌شه ...

برای باز کردن در اتاق، خودش را به در کوبید. فقط این‌طوری می‌توانست از سرعتی که داشت کم کند. در با فشار باز شد و به دیوار کوبیده شد. پرستاری جلویش ایستاد. داد زد مادرم. و مادر را از پشت شیشه دید. چشم‌هایش بسته بود. از د‌هانش لوله‌ای رد کرده بودند. مونیتوری بالای سرش تپش‌‌های قلبش را با حرکاتی زیگزاگی نشان می‌داد.

ـ تو کماست مادرتون.

ـ یعنی چی؟

ـ خوب تو این سن دیگه طبیعیه ...

ـ طبیعیه؟

تقریبا فریاد کشید. همسایه دست روی شانه‌اش گذاشت و وادارش کرد روی صندلی بنشیند.

ـ من باید کنارش باشم. باید ببینمش. باید دست‌شو بگیرم.

همسایه رفت با پرستار صحبت کرد. پرستار مدام برمی‌گشت و به او نگاه می‌کرد. در نگاهش نه سرزنش بود، و نه هیچ حس دیگری.

وقتی دست مادرش را گرفت، طبق معمول انتظار داشت فشار دست او را احساس کند. مثل همیشه که وقتی دستش را می‌گرفت، مادر اول دستش را فشار می‌داد و بعد بغلش می‌کرد. اما حالا نه فشاری بود و نه در آغوش گرفتنی. آرام زمزمه کرد:

ـ مامانم ...

پلک‌‌های مادر لرزید. اما نه فشاری بود و نه در آغوش گرفتنی.

لاک‌پشت از خط پایان گذشته بود.

آذر فخری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها