نگاهی به مجموعه تلویزیونی «روزهای بهتر»

یک مادرانه دوست‌ داشتنی

اشکال مختلفی از سریال‌سازی در سطح جهان به چشم می‌خورد که هریک از آنها مناسب یک نوع داستان به نظر می‌رسد و از میان آنها سریال‌های اپیزودیک طرفداران خاص خود را دارد. آثاری که هر قصه آن در سه تا پنج قسمت روایت شده و فقط ارتباط تماتیک با اپیزودهای دیگر دارد.
کد خبر: ۱۰۲۱۴۱۳

در این دسته از آثار با قصه‌های موجز و فشرده‌تری مواجه می‌شویم که در یک ظرف زمانی محدود روایت شده و به پایان می‌رسد. شبکه‌های تلویزیونی کشورمان نیز در سال‌های اخیر لابه‌لای سریال‌هایی با ساختار کلاسیک و همیشگی خود دست به تجربه‌هایی هم در این مدل سریال‌سازی زده‌اند که آخرین نمونه آن که این روزها در حال پخش از شبکه یک سیماست، «روزهای بهتر» به تهیه‌کنندگی احمد زالی نام دارد.

پسری به نام اسفندیار

اپیزود نخست این مجموعه تلویزیونی با نام «گذر از مه» به کارگردانی حمیدرضا لوافی و نویسندگی فرهاد پورسعیدی، درباره نوجوانی به نام اسفندیار است که عاشق فوتبال بوده و در این مسیر با مشکلات فراوانی مواجه می‌شود. داستان آشنا و ملموسی که مشابه آن را مخاطب در گوشه و کنار خود دیده یا شنیده است. قصه نوجوان‌هایی که سودای توپ گرد فوتبال در سر داشته و برای رسیدن به هدف خود به آب و آتش می‌زنند. این داستان اصلی در کنار خود داستانک‌هایی دارد که اغلب خوب شکل گرفته است‌. برای مثال می‌توان به دایی اسفندیار اشاره کرد که زمانی فوتبالیست بوده و پس از یک دوره مصدومیت طولانی مدت و کناره‌گیری از مستطیل سبز، به اعتیاد روی آورده و کنج عزلت گرفته است. مخاطب آشنا به فوتبال تا حدود زیادی رنج عمیق مرد جوان را درک می‌کند، زیرا نویسندگان فیلمنامه علاوه بر لایه بیرونی به لایه‌های درونی وی نیز پرداخته‌اند. برای مثال می‌توان از علاقه نافرجامش به دختری در گذشته یاد کرد که با فرد دیگری ازدواج کرده و به تازگی همسرش را از دست داده است.

داستانک دیگری هم در این بخش وجود دارد که مربوط به مرد تنهای میانسال ثروتمند کارخانه‌داری است که به مادر اسفندیار علاقه‌مند شده و قصد ازدواج با او را دارد، در حالی که رازی بزرگ با محوریت تنها دخترش در سینه اوست. در این بین خرده‌داستان دیگری هم به چشم می‌خورد که کارگر شرور کارخانه و دوست قدیمی برادر اسفندیار نقش مهمی در شکل‌گیری آن دارد که قوام لازم را پیدا نکرده و کلیشه‌های همیشگی به آن آسیب وارد کرده‌ است. بیماری مادر اسفندیار و نیاز او به جراحی، نقطه عطفی را شکل داده که با توجه به روند داستان تا حدود زیادی قابل پیش‌بینی به نظر می‌رسید. نکته دیگر پایان خوش این اپیزود است که شباهتی به پایان‌های خوش کلیشه‌ای نداشته و بیشتر از جنس خود زندگی به نظر می‌رسد. به همین خاطر هم همه چیز به یکباره ختم به خیر نشده و فقط به رگه‌های پررنگی از امید منتهی می‌شود.

شخصیت‌هایی ملموس از دیار سرسبز گیلان

یکی از جذابیت‌های فیلمنامه‌نویسی برای علاقه‌مندان این رشته، خلق شخصیت‌های مختلف با رنگ‌آمیزی‌های متفاوت است که پیش چشمشان جان می‌گیرد. حال وقتی که داستان از محیط شهری به فضایی روستایی پرتاب شود، جذابیت‌های یاد شده برای نویسنده دوچندان شده و چالش شیرین و در عین حال سختی را برایش رقم می‌زند. در اپیزود گذر از مه کل داستان در شهری کوچک می‌گذرد که فاصله نسبتا زیادی با رشت دارد. به همین ‌دلیل هم شخصیت‌ها نباید دور از محیط بوده و به اصطلاح ساز جداگانه‌ای کوک کنند، زیرا در این صورت میزان باورپذیری داستان به نحو محسوسی افت می‌کند. نقش اسفندیار و مادرش از این حیث بهتر از بقیه از کار درآمده و کاملا با جغرافیای آن جفت و جور شده‌اند. مصمم بودن را می‌توان مهم‌ترین خصیصه اسفندیار به حساب آورد که برای رسیدن به تیم منتخب نوجوانان استان مسیری طولانی را با کفش‌هایی نه‌چندان مناسب می‌دود. مادر نیز شباهت تام و تمامی به مادران ایرانی دارد که با وجود مشکلات مختلف برای معاش خانواده تلاش کرده و سر باز ایستادن ندارد. سکانس‌های مربوط به کار او در قهوه‌خانه ساده و کوچک کنار جاده‌اش نقش مهمی در شناخت هر چه بیشتر مخاطب از او و در نتیجه نزدیک‌تر شدنش به او دارد. دایی اسفندیار از معدود شخصیت‌های اصلی این اپیزود است که می‌توانست بهتر از اینها باشد اما استفاده زیاد از کلیشه‌ها کار دست این شخصیت داده است. البته بازی کاملا معمولی رحیم نوروزی هم در این امر بی‌تاثیر نبوده که صرفا به گرفتن یک ته‌لهجه و اجرای آن بسنده کرده است. مرد میانسال کارخانه‌دار هم یکی دیگر از این شخصیت‌هاست که کاملا براساس کلیشه‌ها شکل گرفته و به همین دلیل هم رفتارش قابل پیش‌بینی به نظر می‌رسد.

چهارگاه: مادران و فرزندان

یکی از ایده‌های جذاب فیلمنامه روزهای بهتر، حضور مادران و فرزندان در متن داستان است که همچون نخی این دو اپیزود پخش شده را به یکدیگر متصل کرده است. در اپیزود چهارگاه با دو مادر در متن داستان مواجهیم که نفر سومی هم مثلث این مادران را تکمیل می‌کند. سارا برای تولد پسر کم‌سن و سالش (پارسا) در تدارک جشن تولد است که یک‌باره با بحران ضربه مغزی وی مواجه می‌شود. در سوی دیگر کبری، کارگر شیرینی‌پز قنادی قرار دارد که سارا کیک تولد پارسا را به آنها سفارش داده است.

پسر کبری هم به‌دلیل عجز در پرداخت سود پول بهره‌ای که برای راه انداختن کارگاهش گرفته، به زندان افتاده و حال مادرش برای رهایی فرزند از زندان به آب و آتش می‌زند. سارا باقرزاده که فیلمنامه این اپیزود را نوشته، روی این دو شخصیت بخوبی مانور داده و با یک ترفند ساده آنها را به هم متصل کرده است. شباهت فرم عکس پارسا که مادرش برای تزئین کیک تولدش به کبری نشان داده با عکس قدیمی پسر کبری، ایده هوشمندانه‌ای برای نگرانی‌های مادرانه کبری است که با نیامدن سارا برای بردن کیک تولد شدت پیدا کرده است. در ضلع سوم مادران، دکتر جوانی قرار دارد که همسرش به تازگی فوت کرده و عمل جراحی سخت پارسا را به عهده می‌گیرد، در حالی که آزمایش‌ها نشان از بارداری‌اش دارد. بزرگ‌ترین حسن این اپیزود، نگاه درست و عمیق به مادرانی است که هر یک به نوعی درگیر مشکلات فرزندانشان هستند و باری بزرگ را به دوش می‌کشند. از میان آنها شخصیت کبری بهتر از دو تای دیگر از کار درآمده و مخاطب را به همذات‌پنداری تمام عیار با خود وامی‌دارد. البته نباید به بازی درخشان و کاملا به اندازه مریم سعادت در این نقش اشاره نکرد که کیفیت والاتری به آن بخشیده است. کاری که الیکا عبدالرزاقی در نقش سارا آنچنان که باید موفق به انجامش نشده و بازی بیش از اندازه بیرونی‌اش، مخاطب را اندکی از خود دور می‌کند.

آزیتا حاجیان و تک نقش‌های ماندگار قاب کوچک

یکی از بازیگرانی که در سریال‌های مختلف نقش‌آفرینی کرده و چند نقش ماندگار را گوشه ذهن مخاطبان خود حک کرده، آزیتا حاجیان است. او که نخستین‌بار با مجموعه امام علی(ع) حضور در قاب کوچک تلویزیون را تجربه کرده، در دبیرستان خضراء ساخته اکبر خواجویی معلمی است که می‌کوشد با شاگردان دبیرستانی‌اش ارتباط صمیمانه‌ای برقرار کرده و در حل مشکلات ریز و درشت یاری‌شان دهد. حاجیان در این سریال حضوری متقاعدکننده داشته و به باور مخاطبان خود می‌نشیند. وی در سفر سبز ساخته محمدحسین لطیفی، حضوری اندک اما کاملا تاثیرگذار در نقش مادرخوانده‌ای دارد که سال‌ها پیش فرزندش را از دست داده و تنها در روز پایانی عمرش موفق به دیدار او می‌شود. البته شباهت رنگ چشمان حاجیان با پارسا پیروزفر هم در انتخاب وی برای این نقش دخیل بوده است. ساعت شنی ساخته بهرام بهرامیان یکی از قدرنادیده‌ترین سریال‌های کارنامه تلویزیونی حاجیان است که در آن در کنار دخترش (مهراوه شریفی‌نیا) به ایفای نقش پرداخته است. حاجیان در کنار نقش‌های مثبت تلویزیونی خود اندک نقش‌های منفی هم دارد که آینه‌های نشکن ساخته جواد اردکانی شاخص‌ترین آن به حساب می‌آید. زنی به نام حبیبی که در پوشش یادگیری رانندگی به مربی یکی از آموزشگاه‌ها (سیمین) نزدیک شده تا به اطلاعات مربوط به فعالیت‌های هسته‌ای ایران از طریق همسر سیمین (مسعود) دسترسی پیدا کند. حاجیان در نقش یک جاسوس بی‌رحم نسبتا موفق ظاهر شده و تقابل خوبی میان او و صبا کمالی در نقش سیمین شکل گرفته است. تا ثریا به کارگردانی سیروس مقدم، یکی از فرازهای کارنامه بازیگری او در قاب تلویزیون است که بشدت هم مورد توجه مخاطبان قرار گرفت. زنی میانسال که سال‌ها پیش شوهرش را از دست داده و با کار در آشپزخانه بیمارستان روزگار می‌گذراند. زندگی او طی یک سلسله حوادث با کارمند حسابداری بیمارستان و پدرش (سرهنگ) گره خورده و فرجام ناخوشایندی پیدا می‌کند. حاجیان با ظرافت خاصی این نقش را ایفا کرده و وجوه بیرونی و درونی آن را به شکل مطلوبی به نمایش گذاشته است. کیمیا به‌عنوان یک مجموعه 110 قسمتی، جای کار زیادی برای حاجیان در نقش مادر کیمیا داشته که وی هم بخوبی از عهده اجرایش برآمده است. رابطه مادر و فرزندی کیمیا و مهری نیز به‌واسطه حضور مهراوه شریفی‌نیا در نقش کیمیا، کیفیت خوبی پیدا کرده و باورپذیری‌اش دوچندان شده است. حاجیان در اپیزود گذر از مه مجموعه تلویزیونی روزهای بهتر، تلاش فراوانی برای یکی شدن با نقش صورت داده که تا حدود زیادی هم موفق بوده است. بخصوص که روی لهجه هم کار کرده و آن را با زبان بدن زنی اهل روستایی از شمال ایران ترکیب کرده است.

محمد جلیلوند

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها