زنگ بزن لطفا!

نشسته بود و یله داده بود به پشتی. خنکای نسیم، از لابه‌لای شاخه‌های تنها درخت حیاط بر صورتش می‌وزید.
کد خبر: ۱۰۱۹۶۱۳

خیره شده بود به دانه‌های برنجی که هی از توی سینی برمی‌داشت و می‌گذاشت که از لا‌به‌لای انگشتانش سرازیر شوند و دوباره بریزند روی برنج‌های دیگر در سینی.

ـ ‌هنوز منتظرشی؟

بی‌آن‌که سرش را بلند کند و چشم از دانه‌های برنجی که سرازیر می‌شد بردارد، زیر لب زمزمه کرد:

ـ ‌آره . . . آره . . .

و آهی کشید. لبخند تلخی زد و همچنان به سینی برنج خیره ماند. می‌دانستم که دلش می‌خواهد برخیزد یک فریاد بلند بکشد، سینی برنج را پرت کند توی حیاط و پخش شدن دانه‌های برنج را تماشا کند. اما یادم نمی‌آمد آخرین باری که این طور درد و رنج نهفته اش را نشان داده بود، کی بود. خیلی دور بود. مربوط به سال‌های خیلی دور. . . سال‌هایی که هیچ‌کس او را در حالتی برانگیخته ندیده بود. آنچه از او دیده می‌شد آرامشی مداوم بود. آرامشی که می‌شد در هاله‌اش نشست و خستگی روزهای پایان ناپذیر زندگی را همانجا، در حریم آرامش او گذاشت و برخاست.

روزها و ماه‌ها فقط اشک و ضجه اش را شنیده بودیم و عادت مان شده بود که روزهایمان را با نوحه‌های او آغاز کنیم. هر نوحه و شعر از هر عزاداری که شنیده و در حافظه‌اش مانده بود، مدام تکرار می‌کرد. اما این حال، درست از جایی که ما داشتیم به آن عادت می‌کردیم و با آن کنار می‌آمدیم، ناگهان عوض شد. ساکت شد. انگار چیزی در درونش نشست کرده بود. انگار خودش در درونش فرورفته و غرق شده بود.

ـ ‌فکر می‌کنی می‌آد؟

ـ ‌شاید بیاد. کسی نمی‌دونه. من که نمی‌دونم. تو می‌دونی؟ ازش خبری داری؟

این بارمنم که دلم می‌خواهد آه بکشم. اما آهم را فرو می‌برم. سرم را بلند نمی‌کنم. نمی‌خواهم نگاهش را ببینم؛ نگاهش را و آن چروک‌های عمیق کنار چشمش را.

بالاخره از جایش بلند می‌شود. سینی را از زمین برمی‌دارد و می‌رود. می‌رود که برنجش را بار بگذارد و در حال و هوای انتظارش، غذایی بپزد که او دوست دارد.

غذایی که او دوست دارد و ما خواهیم خورد. مایی که سال هاست نپرسیده دل‌مان چه می‌خواهد که برای مان بپزد.

ـ ‌من باور نمی‌کنم. نمی‌تونم باور کنم. من که اونجا نبودم. هیچی ندیدم. باید خودم ‌بودم و همه چیز را با چشم‌های خودم می‌دیدم. نه... نه... من هیچی ندیدم. اصلا نبودم که ببینم.

ـ ‌یعنی می‌خوای همین طوری منتظر بمونی، چون تا به حال هیچ خبری ازش نشده. اونا می‌گن...

ـ ‌اونا هر چی دلشون می‌خواد بگن. من خودم باید ببینم. اینو تو گوشت فرو کن.

چیزی نمی‌گویم. ساکت می‌شوم. «مرده باید یه گور داشته باشه که بتونی پنجشنبه‌ها، با حلوا و نذری سر قبرش بری، براش فاتحه بخونی. براش قرآن بخونی. براش خیرات کنی.» اینها را فقط یک بار گفت و از همه ما بچه‌هایش خواست که ساکت شویم و دیگر درباره مردن، سوختن و خاکستر شدن پدرمان حرفی نزنیم. دخترهای خانواده‌ها انگار قانع شدند و دیگر حرفی نزدند. روال زندگی با مادر را آن چنان پیش بردند که گویی همین امروز و فرداست که بابا مثل همیشه اول زنگ خانه را بزند و بعد با کلیدش در را باز کند. عادتی خوشایند بود این که پیش از ورودش به خانه با زنگ زدنش، ورودش را اعلام می‌کرد. می‌دانست که شنیدن این صدای زنگ برای زن خانه و بچه‌هایش چقدر خوشایند است. می‌دانست که درست از یکی دو ساعت مانده به برگشتش به خانه، اهالی خانه، مهیای آمدنش می‌شوند. ریخت و پاش‌ها جمع می‌شود. بچه‌ها از شلوغ بازی و سر و صدا دست برمی‌دارند. پسرها برای این دو تا دخترِ عشق بابا شاخ و شانه نمی‌کشند و طوری رفتار می‌کنند که دخترها یادشان برود و به بابا گزارشی از اذیت شدن‌های‌شان ندهند. دخترها هم بریز و بپاش پسرها را جمع می‌کردند و می‌رفتند که به مامان کمک کنند. این روال عادت شده، تکراری اما دوست داشتنی زندگی ما بود. هیچ‌کدام‌مان فکرش را هم نمی‌کردیم که در زندگی، همیشه لحظه‌های تغییر در کمین ما هستند.

حتی تغییرات خوب هم می‌تواند روال عادی و تکراری زندگی را به هم بریزد. مثل عروس شدن خواهر بزرگ‌تر و از خانه رفتنش که هم خوشحال‌کننده بود و هم دلتنگی‌آور. اما خوب لیلا (خواهر بزرگم) سر وسامان می‌گرفت و ما تبدیل به دو خانواده می‌شدیم. دو خانواده که یکی در این سوی کوچه خانه داشت و دیگری در آن سوی کوچه و مدام همدیگر را می‌دیدیم و از حال و روز هم خبر داشتیم. این، یک تغییر خوب و خوش یمن بود که خیلی زود به روال آن هم عادت کردیم.

«اتفاق‌های بد و دردناک برای دیگران می‌افتد و نه برای ما.» این توهمی‌ بود که بر خوشبختی ما سایه انداخته بود.

سایه ابری تاریک که مدام به ما نزدیک‌تر می‌شد و ما نادیده‌اش می‌گرفتیم. ما به پیری و مرگ فکر نمی‌کردیم، چه برسد به حادثه‌ای که این خوشی و آرامش را از ما بگیرد و ما را دچار زوالی کند که درست در اعماق آن، مادر، ایستاده یا نشسته با ناباوری و انتظارش، ما را به سکوت واداشته بود.

بعد از آن حادثه بود که دیگر هیچ‌کس زنگ خانه را نزد. همه برای خودمان کلیدی دست و پا کردیم تا آرام و بی‌صدا بیاییم و برویم. یک روز هم که کسی در خانه نبود، رفتم و زنگ در را از جایش کندم. تمام سیم‌هایش را قطع کردم. مادر وقتی فهمید، غوغایی به پا کرد. این که اگر پدر بیاید و ببیند زنگ قطع شده و نیست چه کار خواهد کرد؟ برادرم برای آرام کردنش قول داد بزودی زنگ را درست خواهد کرد. قولی که حالا ناچار است هر روز تکرارش کند. هر روز امروز و فردا کند و با کلافگی به من خیره شود. طنین آن زنگ، تا زنده‌ایم در گوش همه ما؛ مادرم، برادرم و خواهرهایم تکرار خواهد شد.

همه درس‌های روزگار ساده و آسان نیست. غفلت ما با غیبت پدرم، تمام شد. روزگار یادمان داد که مرگ، و اتفاق‌های بد برای ما هم پیش خواهد آمد و «زنده بودن» به یک احتمال تبدیل شد؛ احتمالی به همان اندازه شکنندگی و آسیب‌پذیری امید و انتظار مادر به بازگشتن پدر از میان شعله‌های آتشی که او را در خود کشید و برد.

آذر فخری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها