زن جوان خوب میداند ماجرا از کجا آب میخورد و چرا رفتار شوهرش با او عوض شده است. نه میتواند جلوی آن را بگیرد و نه قادر است شوهرش را تبدیل کند به همان مرد سربهراه دوست داشتنی چند ماه قبل. مسعود از دو سال پیش خواستگار شیرین بود و با اینکه چند بار جواب رد شنیده بود، اما نمیتوانست از او چشمپوشی کند و با فرستادن واسطه، بالاخره در یک شب سرد زمستانی و برفی بله را از شیرین خانم گرفت. با اینکه همسرش را در لباس عروس کنار خودش میدید، اما انگار که در رویا بود. باورش نمیشد خندهها و شیطنتها و تمام زنانگی شیرین حالا مال او شده است. شیرین هم دست کمی از او نداشت و محبتها و توجه بیحد مسعود او را شیفته خودش کرده بود. تا یک هفته بعد از عروسی، مسعود از کنار شیرین جم نمیخورد و حتی دوست نداشت سرکارش برگردد و شیرین به زور او را سرکار میفرستاد. مسعود وقت و بیوقت پیامکهای عاشقانه برای شیرین میفرستاد و به هر مناسبتی برایش کادو میخرید. شیرین هم برایش کم نمیگذاشت و در مقابل محبتهای مسعود، از هر فرصتی برای ابراز عشق به او استفاده میکرد. اما.....
شیرین حالا تصمیم گرفته از شوهرش جدا شود. او را هنوز دوست دارد، اما رفتن را به ماندن ترجیح میدهد. او میگوید: هنوز یک سال از ازدواجمان نمیگذرد، اما ادامه این زندگی دیگر هیچ فایدهای ندارد و هر چه زودتر تمامش کنیم به نفع خودمان است. میدانم مسعود هم هیچ مخالفتی ندارد.
روزهای خوش زندگیام دوام زیادی نداشت. قضیه از اینجا شروع شد که یک روز رفتم سراغ گوشیاش و چیزهایی دیدم که خشکم زد. پراز عکس دختر با وضعیتهای نامناسب بود. یکی از دوستانش هم پیامک زده بود که مشروب دارم بیا پشت مغازه بخوریم. وقتی چیزهایی که دیده بودم را به مسعود گفتم، مثل برقگرفتهها هرچه از دهانش درآمد بارم کرد و گفت دیگر حق نداری به گوشیام دست بزنی و بعد هم روی آن رمز گذاشت. مسعود را دوست داشتم و نمیخواستم او را از دست بدهم. میدانستم عصبی است و به همین دلیل با لحن آرامی به او گفتم این کارش ناراحتم میکند، اما انگار نه انگار و من هم از ترس اینکه لج کند، به او پیله نکردم. الان هم همینطور است. اگر کسی زنگ بزند و بپرسم چه میگوید؛ داد و بیداد راه میاندازد که تو چکار داری و چرا باید از هرچیزی سردربیاوری. پیامک که میآید، سریع گوشی را برمیدارد و میگوید کارآگاه، فضول، شک داری مدام چکم میکنی؟ میپرسم مگر در گوشیات چیزی داری که من نباید ببینم؟ این را که میگویم بیشتر شاکی میشود و داد میزند. مخفیکاریهای شوهرم زجرم میدهد.
شیرین ادامه میدهد:من و شوهرم هنوز دانشجو هستیم و درس میخوانیم. چند وقت پیش یکی از همدانشگاهیهایم گفت شوهرت در تلگرام غوغا کرده و مدام به دخترهای گروه دانشگاهی متلک میگوید. چند تا از متلکهایش را که گفت؛ مُردم از خجالت. من هم برای اینکه مسعود خراب نشود، گفتم مردها همین هستند دیگر. گفت خب من هم مرد هستم، پس چرا این حرفها را نمیگویم. مسخره میکرد و میخندید. شب که موضوع را به مسعود گفتم، دوباره دعوا کردیم و گفت حالش از اخلاقم بههم میخورد. من هیچ جا بدون شوهرم نمیروم، اما او خیلی راحت با دخترهای دانشگاه به بهانه همکلاسی بودن و درس داشتن قرار میگذارد و به کافیشاپ میرود. این را هم بگویم قبل از ازدواجمان در عین اینکه دنبال من بود، با دخترهای دیگر هم رابطه داشت و یکی از دلایلی که باعث شده بود تا در قبول پیشنهاد ازدواجش مردد باشم، همین مساله بود. از نظر من این کار هم نوعی خیانت بود، اما شکلش فرق میکرد.
زن جوان توضیح میدهد: هیچ تفریحی با هم نداریم و کلا بیحوصله است و فقط با دوستان یا خانوادهاش خوشگذرانی میکند. لجباز است و به من هم احترام نمیگذارد. مادرم میگوید از بس کوتاه آمدهای، شوهرت به خودش اجازه داده به تو بیاحترامی کند. میخواستم مثلا با مادرم درددل کنم آرام شوم، اما همه چیزهایی که گفتم را چماق کرده و میکوبد توی سرم. من هم از عصبانیت گفتم اشتباه کردم از تو راهنمایی خواستم و خودم زندگیام را درست میکنم. واقعا خسته هستم. از یکطرف از دست شوهرم میکشم از طرف دیگر هم رفتارهای مادرم شاکیام کرده است. طوری رفتار میکند که انگار من احمقم و افسارم را دادهام دست شوهرم. بعضی وقتها که رابطه مان خوب میشود، جوگیر شده و همه بدیهایش را فراموش میکنم، اما بعد که به خودم میآیم و یاد کارهایش میافتم، اعصابم بههم میریزد. تصمیم میگیرم حقم را بگیرم و دوباره جنگ و دعوایمان میشود. به عنوان یک زن اصلا نمیدانم با چه کسی رفت و آمد دارد. آخر من دیگر چطور زنی هستم که از هیچ چیز شوهرم خبر ندارم. همه چیز را مخفی میکند و این چیزی نیست که من تحمل آن را داشته باشم. همینطور بگذرد، کم کم دیوانه هم میشوم و برای همین میخواهم جدا شوم و خودم را خلاص کنم.
لاله نیازی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم