در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی تنها و بیکار میشوم، یا به دورهای دیروز فکر میکنم یا به دورهای فردا.
می گویند هرچقدر آدم کمسن و سالتر باشد، دیروزهایش نزدیکتر و فرداهایش دورتر و دستنیافتنیتر است. بنابراین به جای فکر کردن به دیروز دائم به فردا فکر میکند.
دخترک پنج ساله در رویای عروسشدن است و پسرک چهار ساله در فکرش سوار ماشین میشود و سر کار میرود.
وقتی زمان میگذرد، هرچه بزرگتر میشویم بیشتر و بیشتر در محور زمان زندگی خود حرکت میکنیم و تراز ما از سمت بیگذشتگی به سمت بیآیندگی حرکت میکند.
به میانسالی که میرسیم، انگار دو سر محور زندگیمان در تراز ایستاده است؛ نه به این سو تمایل دارد و نه به آن سو.
به خاطر همین است که 40 سالگی ما سن عقل است و کمال. همین است که میگویند انسان اگر تا 40 سالگی به مسیر مناسبی در زندگی افتاده بود، رشد مناسبی در آنچه تواناییاش را دارد، پیدا کرده بود و میتواند بگوید زندگی موفقی داشته اما اگر تا این سن همچنان در آغاز راه باشد، دچار افسردگی میانسالی و بحرانهای ناشی از آن میشود.
40 ساله میشویم و از شغلمان راضی نیستیم. میخواهیم با چرخشی 180 درجه کارمان را رها کنیم و تغییر مهمی در زندگی ایجاد کنیم.
40 ساله میشویم، از زندگی زناشوییمان راضی نیستیم و میرویم تا به رابطه دیگری وارد شویم و از همسرمان طلاق بگیریم یا رابطه جدیدی را آشکار یا پنهان آغاز کنیم که باعث بهت و حیرت اعضای خانواده از بیثباتیمان میشویم.
40 ساله میشویم. هیچ چیز سر جایش نیست. یا سرخوشی پیش میگیریم و یا دیوانگی و گاهی هم خودکشی میکنیم و در نقطه میانه زندگی تصمیم میگیریم که نباشیم.
40 ساله میشویم و به مرگ فکر میکنیم. 40 سالگی آخرین تلاش را برای ازدواج و گذر از تجرد انجام میدهیم، آخرین تلاش را برای بچهدار شدن، آخرین تلاش را برای تحصیل، آخرین تلاش را برای همه چیز و بعد آن سوی محور آغاز میشود.
آن سو به سوی نیستی و در عین حال کمال حرکت میکند.
کم کم ازدست دادن را یاد میگیریم. آن سوی محور وقتی داشته هامان زیاد میشد و گذشته هامان فزون تر، ولع به دست آوردن داشتیم و این روزها کم کم ترس ازدست دادن به میل به از دست دادن تبدیل میشود. به از دست دادن عادت میکنیم.
هر از گاهی عزیزی، دوستی، آشنایی از دست میرود. هر از گاهی جوانی موقعیت شغلی ما را از دستمان به در میآورد و کم کم اداره ما که خانه اول ما شده بود، ما را جواب میکند و دیگر برای آنها که بعد میآیند، غریبه میشویم.
به نیمه این راه که میرسیم، پشت سرمان پر از گذشته است و روبهرویمان راه کوتاهی از آینده. آنقدر این آینده نزدیک است که گاهی برای تمام شدنش لحظهشماری میکنیم و گاه نیز آرزویش را داریم.
هرچه در این محور جلو میرویم، ریتم زندگیمان سرعت میگیرد؛ مثل راه رفتن در سرپایینی که چیزی نمانده به اتمام برسد.
بعد نگاه به جایی دیگر داریم؛ جایی که این جا نیست؛ جایی که ادامه میدهیم؛ جایی که گذشته و آینده و حالش یک جاست و خطی نیست. در آن واحد همه چیز کنار میرود.
اما حال... حال چیز عجیبی است. معجزه نادیدنی و مظلوم که عادت کردهایم ندیده بگیریمش و تمام رمز زندگی موفق ما اتفاقا در به دست آوردن همان یک لحظه است.
کاش امسال که با حلول سال جدید، حال ما میرود که به بهترین حالها تغییر کند، ما هم نگاه عمیقتری به حال خود داشته باشیم و سعی کنیم آنچنان در عمق لحظه لحظه زندگی خود شناور باشیم که همه معجزهای را که خداوند در آن قرار داده است، بچشیم. به امید این لحظههای جادویی...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: