در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ترجیح داد همانجا به نحوی از روی جوی آب رد شود. خیز برداشت تا خودش را به این طرف جوی برساند، اما نتوانست. پایش روی جدول طرف دیگر جوی آب خوب جا نگرفت و لغزید و پیرمرد به داخل آب افتاد. نایلونی که در دست پیرمرد بود پرت شد و جریان آب آن را با خودش برد. سریع دویدم نایلون را از آب گرفتم و بعد سراغ پیرمرد رفتم کمکش کردم و از جوی آب بیرون آوردم. بنده خدا تمام لباسش خیس شده بود. چند لحظهای ماندم و کمکش کردم تا او خودش را جمع وجور کند. نایلون را که ظاهراً داخل آن مدارکی بود دستش دادم. تا گرفت با لهجه شهرستانی گفت: خدا لعنتت کند. ببین توی این هوای بارانی من را اسیرکردی وچه به روزم آوردی؟ آخر تو چه لقمه حرامی را خوردی؟پرسیدم: پدرجان چه کسی را میگویی و چه کسی را لعنت و نفرین میکنی؟ گفت: پسرم را میگویم. یک غلطی کرده، حالا خودش رفته زندان من را هم اسیر کرده تا منّت این و آن را بکشم یک نفرضامن برایش پیدا کنم. این را که گفت فهمیدم ازمراجعان دادگستری است.
گفتم: پدرجان الآن که از قاضی و کارمند خبری نیست، همه تعطیل کردند و رفتند. این موقع کسی نیست. شاید قاضی کشیک هم نباشد. گفت: آخرچه کار کنم. به چند نفر روانداختم تا یک نفرشان حاضر شده جواز کسبش را بدهد. پرسیدم: حالا با کدام شعبه کار داری؟ جواب که داد فهمیدم با شعبه خود من کار دارد. ناچار شدم به اتفاق پیرمرد دوباره به شعبه برگردم. کلاسه پرونده را پرسیدم. همه جیبهایش را گشت. تکه کاغذ خیس و مچالهای را درآورد و دستم داد. در اثر خیس شدن کاغذ، اعداد نوشته شده روی آن پاک شده بود و قابل خواندن نبود. مشخصات پسرش را پرسیدم. پرونده را درآوردم. مدارکش را خواستم. پیرمرد برای آنکه در هوای بارانی، مدارک خیس نشود، آن راداخل چهار نایلون تودرتو گذاشته بود و نفوذ آب نتوانسته بود آن را خیس کند.
دیدم جواز کسب متعلق به فرد دیگری است. گفتم: پدرجان شما که نمیتوانید با مدارک کس دیگری از فرزندتان ضمانت کنید. شروع کرد به خواهش و تمنا. گفتم: از کجا معلوم شاید مدارک این بنده خدا دست شما امانت بوده است. فردا اگر قرار شد وجه کفالت اخذ شود، چه کسی پاسخگو خواهد بود؟ این بابا که نمیداند مبلغ کفالت چقدر است! به هر زبانی خواستم حالیاش کنم، نپذیرفت. گفت: میگویند تو این مملکت هر قانونی یک تبصرهای هم دارد. حال شما هم در مورد ما این بار قانون را نادیده بگیرید و از تبصرهاش استفاده کنید. ثواب دارد. پرسیدم: چند فرزند داری؟ گفت: پنج پسر و سه دختر دارم. دخترهایم را به خانه بخت فرستادم و سه تا هم عروس دارم. گفتم: اگر موقع عقد، به جای شناسنامه عروست، شناسنامه فرد دیگری را میدادند یا شناسنامه یک پیرزنی را جلوی روی شما میگذاشتند، شما یا پسرتان یا عاقد آن را قبول میکردید؟ یا وقتی بچههایت را بردی مدرسه ثبتنام کنی، به جای شناسنامه خودشان، شناسنامه فرد دیگری را دادی؟ گفت نه. گفتم پس چطور انتظار داری ما مدرک فرد دیگری را از شما قبول کنیم؟ پیرمرد سرش را پایین انداخت و گفت میگویید چه کنم؟ گفتم: شماره تلفن این بابا را دارید؟ دوباره دست کرد جیبهایش را بگردد و من هم در این فاصله لابهلای مدارکش را گشتم. زیر نایلون جلد شناسنامه تکه کاغذی بود. درآوردم. دوشماره تلفن روی آن نوشته شده بود. به شمارهها زنگ زدم و به پیرمرد گفتم تا شما کنار فنکوئل خودت را خشک کنی، صاحب جواز کسب هم میآید. با انتظامات در ورودی هماهنگ کردم. حدود یکساعت و نیم بعد، صاحب جواز کسب خودش را با موتورسیکلت رساند. قبولی کفالت را امضا کرد. ترتیب آزادی متهم داده شد، اما ترافیک شدید شب عید باعث شد خیلی دیر به خانه برسم. هم از سرویس جاماندم و هم از خرید شب عید!!
دکتر محمدباقر قربانزاده
رئیس دادگاه کیفری یک استان تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: