در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دیگر هیچکس آخرین روز از اولین ماه زمستان 95 را از یاد نخواهد برد. این روز پر از ماتم، در تقویم خیلی از ما ایرانیان ثبت خواهد شد. روزی که با یک آتشسوزی شاید ساده آغاز شد، اما فاجعهای را به بار آورد که هیچ جبرانی برایش وجود نداشت. آتشنشانانی که با عشق مثل تمام ماموریتهایشان به دل آتش زدند تا از یک فاجعه جلوگیری کنند، اما خودشان زیربار این فاجعه به طرز دردناکی جان باختند. در مقابل چشم جمعیتی که آنجا حضور داشتند، غول 54 ساله پلاسکو فروریخت و بوی ماتم همه جا را فراگرفت. کلاه ایمنی به سر، لباس کار به تن و تجهیزات به دست اشک میریختند و نالهکنان همکارانشان را صدا میزدند. دیگر نه خبر مهم بود و نه گرفتن گزارش؛ فقط درد بود که از اطراف پلاسکو دیده میشد. مگر دردناکتر از این صحنهها هم هست. آن روز و هفتههای بعدش مثل یک تراژدی غمانگیز گذشت. باید گزارش تهیه میکردیم، اما نه مثل همیشه؛ با دستانی لرزان و گاهی اوقات اشک، خبرها را مینوشتیم. با هر خبر جدیدتر، شنیدن لحظههای ترسناک سقوط از زبان بازمانده ها، فیلمها و عکسها هر بار بیشتر از قبل قلب و دلمان لرزید. پلاسکو ریخت، آتشنشانها شهید شدند، کارگرها و کسبه زیر آوار جان باختند، سال تمام شد، اما فاجعه فراموش نخواهد شد.
سیما فراهانی/ روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: