زنی درون آینه

دستمال به دست کنار میز ایستاده و ماتش برده بود. در این چند روز خیلی به خودش فشار آورده بود که به این موضوع، به جزئیاتش، به هر چه که به آن مربوط بود فکر نکند. توانسته بود. بالاخره توانسته بود فکر نکند. اما فقط تا امروز صبح. تا امروز صبح که دیگر وقتش بود. باید دست به کار می‌شد و خانه را مرتب می‌کرد، گرچه خانه یک نفره‌اش همیشه مرتب بود. اما دلش می‌خواست برای بارانه و شبی که در پیش داشت، سنگ تمام بگذارد.
کد خبر: ۱۰۰۸۵۴۹

در کافی‌شاپ رو به روی هم نشسته و به فنجان‌های قهوه‌شان خیره شده بودند. می‌دانست که چه خواهد شنید. با شم مادرانه‌اش و از حال و هوای بارانه در این چند ماه، همه چیز را فهمیده بود و از همان لحظه حس کردن و فهمیدن، دلهره و دلشوره بود که گاه و بی‌گاه سراغش می‌آمد و امانش را می‌برید. هر وقت نگاه شفاف بارانه را می‌دید، وقتی که آرام و سبک با کسی در آن سوی خط حرف می‌زد، از لحن بارانه و از گرمای صدایش می‌ترسید. می‌ترسید که با بارانه تنها شود. از وقتی که فهمیده بود، در این چند ماه، هروقت دختر زنگ می‌زد و می‌خواست پیشش بیاید بهانه می‌آورد که نیست. کار دارد. مهمان دارد. ماموریتی دارد. بارانه ... بارانه ... که هم صاحبخانه بود و هم مهمان. که آمدنش آخر هفته و وسط هفته نداشت و هر وقت دلش هوایی می‌شد، می‌دوید سمت خانه یک نفره مادر، حالا آمدنش و دیدنش، مادر را می‌ترساند.

اما بالاخره، مثل همیشه و هر زمان، این آینه‌ها هستند که پیروز می‌شوند و حق آدم را کف دستش می‌گذارند. دیشب وقتی جلوی آینه دستشویی مسواک می‌زد، با خودش چشم در چشم شد. زن درون آینه، فقط نگاهش نکرد. بلکه شروع کرد به یک سخنرانی طولانی و او با دهان پر از کف و مسواک به دست، ایستاد و به حرف‌های زن درون آینه گوش کرد. وقتی حرف‌هایش تمام شد. دهانش را شست. مسواکش را آب کشید و در حالی که از دستشویی بیرون می‌آمد با صدای بلند، طوری که زن درون آینه هم بشنود، گفت: درست است. من با این مقایسه کردن‌ها، فقط خودم را عذاب داده‌ام.

بارانه در حالی که سرش پایین بود و به فنجان قهوه‌اش نگاه می‌کرد، همه چیز را به مادر گفته بود. از مردی که دلش را برده و حالا از او تقاضای ازدواج کرده بود و ناگهان بارانه، همین بارانه که تا این لحظه سرش پایین بود و جرات نمی‌کرد به مادر نگاه کند، سرش را بلند کرده بود. به چشم‌های مادر زل زده و گفته بود:

-‌ منم ازش خوشم اومده... راستش... دوستش دارم.

نتوانسته بود نگاه خیره و مبارزه‌طلبانه بارانه را تاب بیاورد. به فنجانش برگشته بود. به قهوه سرد‌شده‌اش که دیگر از دهان افتاده بود. بارانه چه فکر می‌کرد که این طور به او خیره شده بود؟ مخالفت؟ مخالفت با چی؟ با کی؟ با کسی که ندیده بود و نمی‌شناخت. بارانه هی حرف می‌زد ... حرف می‌زد و می‌گفت:

-‌ وای مامان اگر ببینیش عاشقش می‌شی ...

به آرامی در حالی که گارسون را صدا می‌کرد که قهوه‌اش را عوض کند، سر بلند کرده و به بارانه، به چشم‌هایش و به گونه‌های گل انداخته‌اش که نه از شرم که از شور و عشق بود، نگاه کرده بود.

-‌ بارانه ... چرا درباره کسی که هنوز ندیدمش، باید قضاوت کنم؟ انتظار نداشته باش همین الان اینجا، با شنیدن حرف‌های تو بگم آره موافقم، یا حتی بگم نه، مخالفم. می‌دونی که من فقط می‌تونم راضی باشم یا نباشم. بقیه‌اش به تو و پدرت مربوطه ... چه من موافق باشم، چه نباشم. ولی ...

و از اینجا به بعد دیگر رفته بود در قالب زنی که از یک ازدواج ناکام و ناتمام بیرون آمده بود. خواسته بود یک بار برای همیشه، بارانه بداند که او، تلخی‌ها و مشکلاتی را که تجربه کرده بود، هرگز نمی‌توانست و نباید تاثیری بر تصمیم‌گیری‌های خودش درباره بارانه داشته باشد.

-‌ ولی این حق توست که عاشق بشوی، دوست داشته باشی. ازدواج کنی و یک زندگی خوب داشته باشی. همون حقی که من داشتم و ازش استفاده کردم. اگه تو قبول کردی، حتما برای خودت دلایل قانع‌کننده‌ای داری و دلایل تو، هرچی که باشن برای من محترم هستن. این زندگی و تجربه توست. پس... یک بار برای همیشه می‌گم و دیگه تکرار نمی‌کنم. هیچ وقت ... هیچ وقت زندگی و تصمیم‌هایی رو که می‌گیری با زندگی و تصمیم‌های من مقایسه نکن ... حتی اگه نگران باشم. حتی اگه بترسم، فکر می‌کنم که طبیعی باشه. نگران بودن و ترسیدن، تخصص همه مادرهاست، حتی مادری مثل من...

و درست از همان لحظه سوء‌استفاده‌ها و دلبری کردن‌های بارانه شروع شده بود، که خواسته بود اولین ملاقات خانواده‌ها در خانه مادرش باشد و البته پدرش هم باشد و پدر بارانه، آن مردی بود که سال‌های زیادی از آخرین دیدارشان می‌گذشت. مردی که در این سال‌ها هرگز نه به خانه‌اش رفته بود و نه با تمام اصرارهای بارانه در جشن تولدهایش، اجازه داده بود که به خانه‌اش بیاید. برای آنها همه چیز در یک روز تمام شده بود. آنها حالا از هر غریبه‌ای غریبه‌تر بودند و در تمام این سال‌ها هر دو سعی کرده بودند هیچ خبری از هم نداشته باشند.

حالا بارانه با داستان خواستگاری‌اش روال این همه سال را به هم می‌ریخت و خوب حقش بود. این مراسم با تمام اقتضائاتش، مال او بود. او از پدر و مادرش، هر دو، سهم و حق مشترک داشت.

قبول کرده بود. حالا دستمال به دست کنار میز ایستاده و ماتش برده بود. تمام سال‌های گذشته را ورق زده بود. تمام شیرینی‌ها و تلخی‌ها را از نو مزه‌مزه کرده بود. نفس عمیقی کشید. به دستمالی که در دست داشت، نگاه کرد.

به سمت آینه دیواری اتاق خوابش رفت. روبه‌روی آن ایستاد و به زن آینه گفت که کار درستی کرده که او حق نداشت از تجربیاتش برای بارانه درس بسازد و در این لحظه‌های خوش زندگی، تحویلش دهد و او را از آینده بترساند. بارانه، قدم در یک مسیر طبیعی می‌گذاشت. دوست داشتن و خانواده داشتن حق بارانه بود. بارانه باید خودش را در این ماجرا پیدا می‌کرد؛ خودش را و نقشی را که در برابر دیگری باید به عهده می‌گرفت. دیگر نوع بازی کردن نقش‌ها به خود آدم‌ها مربوط می‌شود.

زن درون آینه به او لبخند زد. زن درون آینه گفت: خیلی خوبه . من خیلی خوشحالم. با این حرف‌ها حال منو خوب کردی. حالا برو میوه‌ها رو بچین، به همان خوش‌سلیقگی همیشگی.

آذر فخری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها