ابرهای باران زای زندگی

آن‌قدر جیغ زده بود‌، که حالا با گلوی خراشیده و صدای گرفته‌، نه روی حرف زدن داشت و نه حال ادامه مجادله. می‌توانست کمی آرام باشد؟ کمی خوددار؟ و حتی کمی ساکت؟
کد خبر: ۱۰۰۶۲۱۵

همان‌طور که چمباتمه زده بود باقی ماند. سرش را یک وری، روی زانویش گذاشت و به صورت مادرش خیره شد.

مادر نمی‌خواست نگاهش کند. نگاهش را می‌دزدید. مادر نمی‌خواست او را در این حال رها کند. دلش هم نمی‌آمد که سرزنشش کند. چه می‌توانست به او بگوید؟ حالا همه چیز یک شکل دیگر پیدا کرده بود. آن گوشه، زن جوانی نشسته بود مثل هزاران زن جوان دیگری که ممکن بود در کوچه و خیابان ببیند و از کنارشان بگذرد، بی‌آن که حتی لحظه‌ای فکر کند مشکلی دارند یا دردی، اندوهی و سایه ابری تیره بر آسمان زندگی و دل‌شان.

سنگینی دردی که فرود آمده و پیکر دخترش را خرد کرده و بر روحش آوار شده بود، باعث می‌شد فکر کند، علاوه بر همه چیز، دخترش را هم ناگهان از دست داده است. دختر، عجیب غریبه به نظر می‌رسید. صورتش، آن خطوط نامحسوس چهره که علامتی از هم خونی و نزدیکی بین آنها بود، آن ابروهای اصلاح نشده به هم ریخته، آن موهای پریشان ... اصلا آن زن را نمی‌شناخت.زنی را که کز کرده و در خود فرو رفته بود. او را نمی‌شناخت، چون نمی‌خواست باور کند. فکر می‌کرد اگر باور کند، اگر همه چیز را بپذیرد،باید همه ماجراهایی را که بر سرش آمده بود، دوباره مرور می‌کرد. این مرور دوباره او را می‌ترساند. انگار که باعث می‌شد، همه چیز دوباره از اول شروع شود و همه آن صحنه‌ها تکرار شوند و برای هزارمین بار در آن روز، از خودش می‌پرسید چرا من؟ چرا ما؟ و هر چه دنبال مقصر می‌گشت، کسی پیدا نمی‌کرد.

دست روی زانو گذاشت و برخاست. از کنار دختر، آن زن در خود فرو ریخته گذشت و وارد اتاق شد.کسی باید به همه چیز سر و سامان می‌داد. کارهایی که باید بین زن‌ها و مردها تقسیم می‌شد‌. می‌دانست که از پس کارهای زنانه برمی‌آید... اما از چند و چون کارهای مردانه هیچ چیز نمی‌دانست. آن کارهایی که تا شوهرش زنده بود، انجام می‌داد و بعد، تا همین امروز صبح، دامادش به آنها رسیدگی می‌کرد. یک لحظه به ذهنش رسید که چرا زندگی‌اش، از همان ابتدا، مرد کم داشت؟ برادر نداشت و می‌دانست این حسرت را پدرش با خود به گور برد. ازدواج کرده بود و خودش هم صاحب پسری نشده بود. سهمش از این بچه‌ای که در دنیا بود، همین یک دختر بود. و حالا همین یک دختر باقی مانده بود‌؛ از پدر، شوهر و دامادش...

اگر می‌خواست به همه اینها فکر کند، از پا می‌افتاد. چه فایده داشت که زخم‌های خودش و دخترش را بشمارد؟ چه چیزی برای تسکین پیدا می‌شد؟ نمی‌خواست، اصلا نمی‌خواست زن‌ها دورش را بگیرند و برایش دل بسوزانند. کاری که سال‌ها پیش با مادرش کرده بودند و او بیشتر از همه از حرف‌های آنها دل شکسته و غمگین بود. این که حالا چه بر سر این مادر و دختری می‌آید که بی‌مرد و سایه و ستون در این دنیا رها شده‌اند.

از اتاق بیرون آمد. چیزی در درونش می‌جوشید‌. احساسی گنگ که نمی‌شناختش، احساسی که برایش تازگی داشت. اما می‌دانست که این بار باید به حرف دلش گوش کند و نگذارد، همه چیز عینا همان‌طور جلو برود که سال‌ها پیش رفته بود. به خودش نهیب زد که نمی‌گذارد هیچ چیز، دوباره به همان شکل، با همان اندازه ترحم و احساس بی‌سر و سامانی، تکرار شود. رو به روی دختر نشست و با هر دو دست سر او را گرفت بلند کرد. در چشم‌هایش زل زد. در آن چشم‌های سرخ و خالی که هیچ سویی در آنها دیده نمی‌شد. با دیدن آن چشم ها، آن نگاه و با لمس آن صورت سرد، دل مادرانه‌اش لرزید. لحظه فرو ریختن بود، اما او نمی‌خواست آواری بر آوار دیگر بشود. آمده بود از روی شانه‌های این زن ـ دخترش، بار سنگینی را که سال‌ها خود به دوش کشیده بود ـ بردارد. می‌دانست می‌تواند. حتی اگر هیچ مردی نبود که به حساب و کتاب کارهای مردانه برسد. دست دختر را گرفت و مجبورش کرد برخیزد. او را به زور به سمت حمام هل داد. باید دوش می‌گرفت. باید خودش را جمع و جور می‌کرد. نمی‌خواست در آن لحظه‌ای که زنان بر سر سینه کوبان از راه می‌رسند، این مادر و دختر را فرو ریخته و ویران ببینند. چیزی در دلش روشن بود. نوازشی گرم و عاشقانه احساس می‌کرد. با دختر وارد حمام شد. کمک کرد لباس‌هایش را در بیاورد. آب دوش را برایش تنظیم کرد و گفت که برود زیر آب. می‌دانست که این لحظه، لحظه انفجار است. لحظه‌ای که زنی، زن‌های بسیاری در آن، از ابرهای باران‌زای درون خود خلاص شده‌اند. لحظه‌های گریستن در زیر بارش دوش حمام. درد‌هایی که با هر قطره اشک می‌چکید، باید آنجا شسته می‌شد.

این یک دوش گرفتن ساده نبود. یک مراسم تشرف بود. یک آیین برای ورود به سرزمین زنانی که مردان شان خیلی زود آنها را ترک کرده بودند و آنها را با کارهای مردانه بسیاری تنها گذاشته بودند. در حمام را بست. لحظه‌ای ایستاد تا مطمئن شود که دختر سیلاب اشک‌هایش را رها می‌کند. وقتی صدای هق‌هق‌اش را شنید، انگار ناگهان سبک شد. فکر کرد که می‌شود... می‌شود تحمل کرد. می‌شود از همین لحظه جور دیگری شروع کرد و جور دیگری ادامه داد. مهم این بود که نگذارد همان پریشانی و درهم‌ریختگی که در زندگی خودش، او را به ویرانی و آشوب کشاند، بر سر دخترش بیاید. نه.... قرار نبود که آنها با مردن عزیزان‌شان، زنده به گور شوند. قرار نبود با به خاک سپردن مردان‌شان خاکستر‌نشین شوند.

اصلا آسان نبود برداشتن این اولین قدم، اما باید برداشته می‌شد. این قدم اول، آغاز داستان دو زن تنها بود که روزگار، مردان‌شان را از آنها گرفته بود. از اینجا به بعد بود که این دو زن هم به سهم خود و هم به جای مردان شان وارد میدان می‌شدند. هم برای کارهای بر زمین مانده مردانه و هم برای بر دوش کشیدن آن سهم عظیمی که روزگار برایشان تدارک دیده بود.

صدای زنگ در که بلند شد... همه چیز شکل دیگری به خود گرفت. روسری‌اش را مرتب کرد. با کف دست به گونه‌هایش چند ضربه زد. کمرش را صاف کرد. شانه‌هایش را عقب کشید و راست ایستاد. نفس عمیقی کشید و به سوی در رفت.

آذر فخری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها