دست‌هایی که آلوده نیستند

در این شب‌های سرد، کوهستان‌ها بیشتر سردند و معنی این سردی را وقتی می‌توان فهمید که 10 دقیقه، یک ربعی به هر دلیل مجبور باشی بیرون خانه یا ماشین، زیر نم برف یا باران بمانی.
کد خبر: ۱۰۰۲۰۹۱

به همین قاعده، کوهستان‌های لواسان و فشم چند برابر تهران سردند و چون فضا، باز است و رودخانه هم در جریان، سردی و رطوبت هوا تا مغز استخوان نفوذ می‌کند. در یکی از این شب‌های سرد، عازم فشم شده بودیم تا در مهمانی در یکی از رستوران‌های این منطقه شرکت کنیم. انتظار نبود در آن سرما و نم برف، منطقه این‌قدر شلوغ باشد و مثل تهران جای پارک نایاب، اما هر چه بود چاره‌ای جز ایستادن و منتظر ماندن نبود. کمی که گذشت و اکسیژن هوای داخل ماشین فروکش کرد، برای تنفس در هوایی که کمتر در تهران پیدا می‌شود، از ماشین پیاده شدم. همان اول سوز و سرما به استقبال آمد و دست‌ها و صورت را سرخ و بی‌حس کرد. با این حال، هوای لطیف ارزش آن سرما را داشت و بخصوص قدم زدن در فرصتی که کمتر گیر ما تهران‌زده‌ها می‌آید.

چند متر جلوتر، آتشی در پیت حلبی که قبلا جای خیارشور یا پنیر لیقوان بوده، روشن بود. از منظره‌هایی که همیشه می‌بینیم. منتها تفاوت بزرگ، این بود که این بار مردی در جلوی آن پیت ننشسته بود، بلکه بانویی سالخورده، با پالتویی بلند، به حالت نیم‌خیز و آماده‌باش روی تکه بلوک‌سیمانی جا خوش کرده بود. آن خانم پارک نگهدار و مراقب خودروهای لوکسی بود که برای تغییر ذائقه و فانتزی‌بازی، در آن شب سرد به رستوران‌های فشم آمده بودند. با نگاه من انگار حدسی زده باشد، از جا پرید: الان صبر کن، جا پیدا می‌شه، به خانم بچه‌هات بگو برن تو. الان یک عده میان بیرون چند تا جا با هم خالی می‌شه.

منیر خانم... 58 ساله است، اما دست‌کم 68 ساله نشان می‌داد. دارای چهار بچه که دو تایشان ـ یک دختر و یک پسر ـ در خانه‌اند و در باغ‌های اطراف یا ویلاها کارگری می‌کنند و دو پسر دیگر تشکیل خانواده داده‌اند. یک پسر در کرمانشاه، زادگاه منیرخانم و همسر مرحومش کارگری می‌کند و دیگری در زنجان با باجناقش کار می‌کند. پسرهای دورمانده از خانه. دو بچه در خانه مانده هم؛ دختر 22 ساله و پسر 17 ساله هستند.

نیازی به سوال نبود. حتی لازم نشد بگویم مثلا روزنامه‌نگارم و این دماگوژی‌ها. خودش گفت و درددل کرد و فقط شنیدم. انگار منتظر بود گوش شنوایی پیدا کند: زیاد به نون درآوردن، نیاوردن بند نیستم آقا! این همه دویدم و سیر شدیم، چی شد؟ الان اگه عبدالله (همسر مرحومش) بود، خوب بود. کسی رو داشتم. الان وقتی کسی رو نداری، نونم دربیاد که اینجا بدک نیست و در میاد، چه فایده؟... .

میدونی من یه دختر دارم و خب دخترم که میدونی چه عزیزه. دختر داری شما؟ سرم را به علامت منفی به هوا می‌برم. ادامه می‌دهد: دختر و کمالاتش، دختره و پاکیش، دختره و غیرتش، اینجا خب خیلی شیکن! ما که نداریم، ولی فریب‌بخورم نیستیم. همین یه گوشه نشستیم تا از دنیا ـ اشاره می‌کند به ماشین‌ها، آدم‌ها و رستوران کذایی ـ ضربه نخوریم. نمی‌دونی شما چه چیزایی دیدیم و می‌بینیم. بعضی‌ها گرگن تو لباس آدم. پس ما که نداریم، دختر باید تو خونه باشه.

حالا جای پارک خالی شده و ماشین ما هم پارک شده. در رستوران لحظاتی به حرف‌های منیرخانم فکر می‌کنم. زنی که با تمام قوا در برابر تغییر زندگی و بخصوص آدم‌های دور و برش ایستاده و نگران دخترش است. او بسادگی معنی خدشه‌دار شدن خیلی چیزها را دریافته و خطر را حس کرده. خطری که از فقر برایش خطرناک‌تر است.

کاش می‌شد کسی اینها را به دختر منیرخانم بگوید، هرچند نگاه آن دختر به دست‌های قرمز و پف کرده مادرش همه چیز را روایت خواهد کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها