یک ظهر، بیمارستان ...: بوی تعفن، بوی خون و ادرار با هرم گرما توی صورتم میزند؛ گیج شدهام؛ هر خاطره و دغدغهای از دنیای بیرون بیمارستان (نام بیمارستان در دفتر روزنامه محفوظ است) مثل قطرهای که زیر آفتاب داغ ظهر در چشم برهم زدنی تبخیر میشود، از ذهنم میپرد؛ ترسی به دلم چنگ میاندازد از ضجه مردی که تخت گیرش نیامده و میان همهمه از درد زار میزند و مثل دو مریض دیگر، چندک زده کف اورژانس؛ رد خون مریض تصادفی که نیمساعت قبل آوردند و استخوان پایش از گوشت بیرون زده بود، روی زمین مانده است.
کد خبر: ۹۰۱۵۷۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۵/۰۲/۱۵