عجب زمانهای است؛ مدادها هم عروسک میشوند و میروند تا دل دخترکانی که هر شب خواب عروسشدن میبینند؛ خواب میبینند داماد با اسبی سپید از راهی دور رسیده و... اما صبح دوباره همان بساط عروسکهای دلخوشکنک و دخترانی که هنوز هر روز سفره نذر میکنند و به نیت خیر کوچه همسایه را رفتوروب میکنند.