شب های تهران

نشست توی ایستگاه اتوبوس، سرمای نیمکت تا مغز استخوانش دوید و لرز به جانش انداخت. سرش را چرخاند به شمال خیابان نگاه کرد، چراغ‌های اتوبوسی از دور دیده می‌شد.
کد خبر: ۹۹۴۹۰۰
شب های تهران

خودش را جمع کرد و دستانش را داخل جیب‌های پالتوش کرد. دوباره به سمت اتوبوس که نزدیک می‌شد نگاه کرد و از جایش بلند شد. اتوبوس توی ایستگاه ایستاد و رعنا سوار شد. قسمت خانم‌ها خالی بود. یک لحظه حس خوبی بهش دست داد؛ حالا حق انتخاب داشت و می‌توانست روی هر صندلی که دوست دارد، بنشیند. اتوبوس گرم بود و رعنا روی صندلی ردیف سوم نشست. هنوز دستانش توی جیب‌هایش بود. گرمای اتوبوس خوشایند بود و رعنا خیره شد به خیابان که خلوت بود و بیشتر مغازه‌ها تعطیل. همیشه شب‌های تهران را دوست داشت. برایش فرق نمی‌کرد گرم است یا سرد. به نظرش تهران شب‌ها به آرامش می‌رسید، خودش را برای یک روز شلوغ آماده می‌کرد. همیشه به این فکر می‌کرد که ای کاش او هم می‌توانست مثل تهران باشد. شب‌ها کمی آرام بگیرد تا روز بتواند دوباره از سر خط شروع کند.

اتوبوس در ایستگاهی توقف کرد؛ رعنا به خودش آمد و به تابلوی ایستگاه نگاه کرد، ایستگاه ونک. چند نفر سوار شدند؛ یک خانم چادری میانسال و یک خانم جوان که مثل او پالتو تنش بود و شال‌گردن خوش‌رنگی را تا روی دهانش بالا کشیده بود تا کمتر سرما بخورد. خانم چادری همان صندلی اول نشست و ساکش را گذاشت جلوی پایش. خانم جوان‌تر رفت نشست صندلی آخر و خودش را چسباند به شیشه. رعنا فکر کرد شیشه الان چقدر سرده. خب شال‌گردن داره، سرما را کمتر حس می‌کنه.

دوباره به بیرون خیره شد به شب تهران. یادش آمد یک بار که با پدرش درباره شب‌های تهران صحبت می‌کرد، ‌گفت دوست دارد، شب تا سحر توی خیابان‌ها بچرخد.

پدرش پوزخندی زده بود و گفته بود، زشتی‌های شب‌های تهران را ندیدی دخترجان! اتفاقاتی رخ می‌ده که آدم سرگیجه می‌گیره از شنیدنش.

بعد همین‌طور که قاچ طالبی‌اش را به دهان می‌گذاشت رو به رعنا کرده و گفته بود: مثل پرنسس‌ها می‌شینی توی ماشین آخرین مدلت، برای خودت دور دور می‌کنی و می‌گی شب‌های تهران زیباست! دوباره پوزخند زد و گفت: یه شب از سر فاطمی برو پایین، بدون ماشین، برو، برو تا برسی به میدون راه‌آهن و پایین‌تر بعد بهت می‌گم شب‌های تهران قشنگه یا نه!

رعنا فقط به پدرش نگاه می‌کرد، فهمیده بود که الان افتاده توی فاز بحث و انکار همه چیز و الان می‌رسید به این بخش که: بله دیگه! مفت می‌خورید و مفت راه می‌رید، نمی‌دونید توی دنیا چه خبره، توی این شهر شب و روز چه جنایاتی رخ می‌ده. مردم برای یک لقمه نون شکم همو پاره می‌کنند.

رعنا کاملا آماده بود تا بشنود روز تا شب با هزار نفر سر و کله می‌زنم تا شماها مثل شاهزاده‌‌ها زندگی کنید، باید هم از زیبایی شب‌های تهران بگید.

رعنا دلش می‌خواست بلند شود و به اتاقش پناه ببرد، اما جرات نمی‌کرد، می‌دانست اگر این کار را بکند قیامتی به پا می‌شود که بیا و ببین. خانه به جهنمی تبدیل می‌شد که همه چیز را می‌سوزاند. دلش برای مادرش سوخت و برای سعید، برادرش که همین یک ساعت قبل از پادگان به خانه رسیده بود و توی اتاقش خواب بود.

پدرش اما دنبال دعوا بود. کاملا مشخص بود دنبال بهانه است تا آوار شود سر اهالی خانه، بشکند، به‌هم بریزد و نعره بزند که من اگر نبودم هیچ کدامتان پشیزی هم نبودید و الان باید توی یک اتاق اجاره‌ای دور هم چنبره می‌زدید و نان خشک سق می‌زدید.

قلب رعنا بشدت می‌زد، دوست داشت از نشیمن برود، دوست داشت مادرش بیاید. چرا مادرش دیر کرد؟ رفته بود سری به مادربزرگ بزند و زود برگردد.

یاد حرف مشاورش افتاد: فرار نکن. فضا را عوض کن. درباره یک موضوع دیگه حرف بزن، درباره چیزی که پدرت دوست دارد.

رعنا فکر کرد پدرش چی دوست داشت؟ نگاهش کرد، مثل همیشه لمیده بود روی پتو و تکیه داده بود به پشتی. قاچ دیگری از طالبی را به دهان می‌گذاشت و همزمان چای نباتش را هم می‌زد و به رعنا نگاه می‌کرد. رعنا دستپاچه شد: یادمه پدربزرگ هم طالبی دوست داشت.

پدر نگاهش را از رعنا گرفت و به زمین خیره شد. باز پوزخند زد و گفت: مگر چیزی جز نان و طالبی، نان و خربزه، نان و گوجه هم داشت که بخوره. تپش قلب رعنا تندتر شد. زنگ در خانه را زدند. رعنا از جایش پرید و رفت سمت آیفون. مادرش آمد، رعنا نجات پیدا کرد.

به خودش که آمد اتوبوس ایستگاه میدان ولیعصر توقف کرد، خانم‌ چادری پیاده شده بود، به پشت سرش نگاه کرد، خانم جوان همچنان تکیه به شیشه ردیف آخر نشسته بود. چند کودک سوار شدند. دستشان پر بود از چسب زخم و فال حافظ و یکی‌شان هم جوراب می‌فروخت. ولو شدند روی صندلی‌ها. نرفتند قسمت مردانه که همه صندلی‌ها پر بود. از رعنا و خانم دیگر هم نخواستند که چیزی بخرند. رعنا به لباس‌هایشان نگاه کرد، کم بود؛ حتما سردشان است. دست‌ها‌یشان از سرما کبود شده بود. چهار تا بودند. دو تا دختر، دو تا پسر. رعنا با خودش گفت: شاید ده ساله، 9 ساله باشند. یاد حرف پدرش افتاد؛ نمی‌دونید دنیا دست کیه؟ مفت می‌خورید و برای خودتان صفا می‌کنید!

دلش فروریخت. هر چه اتوبوس به ایستگاه‌‌های جنوبی نزدیک‌تر می‌شد تعداد مسافرها هم بیشتر می‌شد. قسمت آقایان که پر بود. چند نفری هم سرپا ایستاده بودند. رعنا نگاهش گره خورد به نگاه مردی که به او خیره شده بود. نگاهش را دزدید و به بچه‌ها نگاه کرد. خوابشان برده بود. چند خانم روی صندلی‌ها نشسته بودند و دو دختر حدود 20 ساله با هم چیزهایی می‌گفتند و ریز می‌خندیدند. رعنا به ساعتش نگاه کرد یازده و نیم بود. کمی دلشوره گرفت. با عماد ساعت 12 میدان راه‌آهن قرار داشت. عماد گفته بود با اتوبوس بیا. اول خط تجریش سوار شو، آخر خط میدان راه‌آهن پیاده شو. من توی ایستگاه منتظرت هستم.

یاد حرف‌های پدرش افتاد: یک شب بدون ماشین آخرین مدلت برو بیرون تا بفهمی زیبایی‌های شب‌های تهران یعنی چی.

حالا رعنا به میدان راه‌آهن نزدیک می‌شد. می‌خواست برود و ببیند شب‌های تهران به‌جز زیبایی چه چیزهای دیگری دارد. شاید یک شب می‌نشست با پدرش نان و طالبی می‌خورد و جرات این را پیدا می‌کرد و به او می‌گفت: یک شب رفته تا ته تهران و چیزهایی دیده که شاید پدرش هم بارها و بارها آنها را دیده و الان باورش نمی‌شود.

طاهره آشیانی - روزنامه نگار

ضمیمه چمدان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها